در حال تایپ رمان قدرت خون | حافظ وطن دوست کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع M I R A S
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 45
  • بازدیدها بازدیدها 4,149
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

M I R A S

شاعر انجمن
سطح
29
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,961
امتیازها
49,173
مدال‌ها
52
  • نویسنده موضوع
  • #11
چی؟! شایان بهش حمله کرده؟ این چی داره میگه؟
شایان: نمی‌دونم، من هیچی نمی‌دونم باور کن کار من نبود.
سایه: اگه کار تو نیست پس کار کی می‌تونه باشه؟ غیر از من و تو فقط یه خون آشام دیگه تو این شهر باقی می‌مونه که اونم آروینه که بعید می‌دونم کار اون باشه.
چی؟ خون آشام؟ اینا حالشون خوبه... خدایا این چی داره میگه؟!
یک‌نفر: سلام بچه‌ها.
این دیگه صدای کیه؟
سایه: آروین تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟
پس این آروینی که الان سایه گفت این بود.
آروین: دیدم دارین درباره‌ی اتفاق امروز بحث می‌کنین، با خودم گفتم بیام توضیحات کامل رو بهتون بدم.
سایه: توضیحات کامل؟ منظورت چیه؟
شایان: نکنه کار تو بود؟
صدای خنده‌ی آروین بلند شد.
آروین: خیلی باهوشی از کجا فهمیدی؟
سایه: باورم نمیشه.
آروین: این کار رو کردم تا شایان بفهمه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : M I R A S

M I R A S

شاعر انجمن
سطح
29
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,961
امتیازها
49,173
مدال‌ها
52
  • نویسنده موضوع
  • #12
***
چشمام رو که باز کردم، خودم رو توی یه اتاق دیگه دیدم در حالی که با طناب به یه صندلی بسته شده بودم. به دور و اطرافم نگاه کردم و یه تکون به خودم دادم ولی بی‌فایده بود.
آروین: اِ به سلامتی مهمونمون بالاخره به هوش اومدن.
سایه و شایان برگشتن و به من خیره شدن.
من: شماها چی هستین؟ چرا با من این کار رو می‌کنین، ولم کنین برم. قول میدم درباره‌ی شما به هیچکس حرفی نمی‌زنم.
سایه و شایان حرفی نمی‌زدن و ساکت سر جاشون وایساده بودن.
آروین: ولت می‌کنیم. ما هم چندان علاقه‌ای به تو نداریم ولی قبلش باید یه کاری رو انجام بدیم.
من: چه کاری؟
آروین: الان می‌فهمی.
سر یه چشم به هم زدن آروین رو رو‌به‌روی خودم دیدم.
آروین: هر چیزی رو که امشب اینجا دیدی و هر چیزی رو که امشب درباره‌ی خون آشاما فهمیدی رو فراموش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : M I R A S

M I R A S

شاعر انجمن
سطح
29
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,961
امتیازها
49,173
مدال‌ها
52
  • نویسنده موضوع
  • #13
در باز شد و من قیافه‌ی دختری که در رو باز کرده بود دیدم.
دختر: سلام حالتون چه‌طوره؟
پوزخندی زد.
دختر: عجب شاسگولی هستما، چی دارم میگم.
آروین: تو دیگه کی هستی؟
دختر سرش رو کج کرد و رو به آروین جواب داد.
دختر: آه ببخشید، بنده یه‌خورده بی‌ادب تشریف دارم.
و بعد با خنده ادامه داد.
دختر: من اسمم فلوراست. از آشنایی باهاتون خوشبختم.
شایان: خب که چی؟
منم همین‌جوری عین این آدمای دیوونه فقط به حرفاشون گوش می‌کردم.
فلورا: شما مطمئنین که می‌خواین بکشینش؟ فکر نکنم بعضیا با این کار موافق باشن.
آروین: به تو هیچ ربطی نداره. من هرکاری که دلم بخواد انجام میدم.
و بلافاصله بعد از زدن این حرف با سرعت به من حمله کرد. اما درست قبل از اینکه موفق بشه من رو گاز بگیره، فلورا بهش رسید و گلوی آروین رو گرفت و محکم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : M I R A S

M I R A S

شاعر انجمن
سطح
29
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,961
امتیازها
49,173
مدال‌ها
52
  • نویسنده موضوع
  • #14
***
بیدار شدم و بعد از اینکه یه نگاه به داخل اتاق انداختم از روی تخت بلند شدم. هم‌زمان با بلند شدن من گوشیمم زنگ خورد.
اه این دیگه کدوم خروس بی‌محلیِ؟ گوشیم رو برداشتم؛ هاکان بود. جواب دادم.
من: سلام.
هاکان: سلام و مرض. هیچ معلوم هست کجایی تو؟ از دیشب تا حالا داریم همین‌جوری بهت زنگ می‌زنیم.
من: یه‌خورده نفس بگیر، ها آفرین. هستم خونه‌ی یکی از دوستام، حالا چی شده که هاکان چگینی بزرگ یادی از ما کردن.
هاکان: مردن تو اصلا واسم مهم نیست؛ تازه خیلی خوشحالم میشم. من فقط دلم به حال مامان سوخت که تازه از راه رسیده بود. همه بودن غیر از تو. مثلا خیر سرت دیشب مراسم داشتیم. حتی نکردی داری میری یه خبر به سما بدی. اون بیچاره رو هم همین‌جوری ولش کردی.
ساکت شده بودم و فقط به حرفاش گوش می‌کردم.
من: تموم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : M I R A S

M I R A S

شاعر انجمن
سطح
29
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,961
امتیازها
49,173
مدال‌ها
52
  • نویسنده موضوع
  • #15
به پشت سرم اشاره کرد. برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم.
من: سحر؟
چشمام از تعجب گرد شده بود.
من: سحر تو اینجا چی کار می‌کنی دختر؟
سحر: سلام فرید.
برگشتم و رو به فلورا گفتم.
من: خواهرم رو دیگه واسه چی درگیر این قضایا کردی؟
سحر: اشتباه نکن. کسی منو درگیر این کارا نکرده. فرید لطفا به همه‌ی حرفای فلورا خوب گوش کن.
فلورا: خوش اومدی داداش کوچیکه.
سرم رو کج کردم و چشمام رو ریز و خیره به فلورا با تعجب گفتم،
من: چی! تو الان چی گفتی؟
***
از خونه اومدم بیرون. خدایا چه چیزایی رو که تا الان تجربه نکردم ولی این یکی دیگه خداییش خیلی زیاده‌روی بود. نگاهی به انگشتری که فلورا بهم داده بود کردم. یه نفس عمیق کشیدم و انگشتر رو دستم کردم. حالا فقط یه قدم دیگه مونده بود.
***
(فلش بک_ یک ساعت قبل)

من: تو چی داری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : M I R A S

M I R A S

شاعر انجمن
سطح
29
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,961
امتیازها
49,173
مدال‌ها
52
  • نویسنده موضوع
  • #16
سحر: بذار بقیه‌ش رو من واسش توضیح بدم.
فلورا: باشه.
سحر: خون آشام‌ها و گرگینه‌ها رو که تقریبا می‌شناسی.
سرم رو به نشونه‌ی آره تکون دادم.
سحر: همه فکر می‌کنن که اولین خون آشام‌ها، اصیل‌ها یا همون مایکلسون‌ها و اولین دورگه‌ی خون آشام و گرگینه‌ی تاریخ، نیکلاوس مایکلسونه. اما این فقط بخشی از داستانه. حدود هزار سال پیش، دو خانواده‌ی اصیل از اولین خون آشام‌های تاریخ به وجود اومدن؛ مایکلسون‌ها و اریک‌سون‌ها. تو از نسل دومین خانواده‌ی اصیل یعنی اریک‌سون‌ها هستی.
من: یعنی الان منم یه خون آشامم؟
سحر: تقریبا آره ولی نه کاملا؛ تمام خاندان اریک‌سون نابود شدن و فقط یکی از اونا زنده موند. جیکوب اریک‌سون که اونم یه جورایی مرده به حساب می‌اومد چون نزدیک به نهصد سال از عمرش رو توی یه تابوت خوابیده بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M I R A S

M I R A S

شاعر انجمن
سطح
29
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,961
امتیازها
49,173
مدال‌ها
52
  • نویسنده موضوع
  • #17
من: اون پسر من بودم؟
فلورا: آره؛ مادر واقعی تو رو هم همون گروه از خون آشام‌ها کشتن؛ اون هم فقط به این دلیل که با پدرمون دشمن بودن. تو رو هم یه نفر دیگه نجات میده و به یه خانواده‌ی دیگه می‌سپاره.
من: خانواده‌ای که من الان باهاشون زندگی می‌کنم.
فلورا: درسته؛ نمی‌دونم دقیقا چه جوری اما سه ماه پیش یه نفر من رو پیدا می‌کنه و به پدرمون میگه دخترش زنده‌اس و حتی حاضره جای دخترش رو هم بهش بگه ولی پدرمون باید در عوض چند نفر رو بکشه. تو رو هم همون کسی پیدا می‌کنه که من رو پیدا کرده بوده و به ما خبر میده. اسم اصلی تو اریکه و من و تو کرتیوانیم. کرتیوان‌ها همه با هر نژادی و هر نوع تغذیه‌ای و در هر برهه‌ی زمانی از سنشون، در اکثریت قدرت خودشون هستن. البته باید یه چیز دیگه رو هم بدونی؛ تو برای اینکه به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M I R A S

M I R A S

شاعر انجمن
سطح
29
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,961
امتیازها
49,173
مدال‌ها
52
  • نویسنده موضوع
  • #18
***
(زمان حال)
به راه رفتنم ادامه دادم. ماشینم جلوی در خونه‌ی فلورا پارک بود ولی من هوس کرده بودم که پیاده روی کنم. هر چند که فاصله‌ی خونه‌ی فلورا تا خونه‌ی خودم زیاد بود اما تصمیم گرفتم تا پیاده برم. اون قدر ذهنم درگیر بود و غرق در فکر بودم نفهمیدم اصلا چه جوری به خونه رسیدم. کلید داشتم. در رو باز کردم و رفتم داخل. با دیدن کفش هایی که داخل جلوی در بودن، چشمام گرد شد. ای خدا، باز باید قیافه‌ی زشت این فامیل‌های مسخره‌مون رو تحمل کنم. جلوتر رفتم و یه اهمی کردم تا همه متوجه بشن.
من: سلام به همگی.
عمه مینا همین جوری که بلند شده بود و داشت می‌اومد سمتم گفت،
مینا: سلام فرید جون، چه طوری؟
به اجبار باهاش روبوسی و احوال‌پرسی کردم. آخ که چه قدر ازش بدم می‌اومد. اصلا از کل فامیل بدم می‌اومد. دل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M I R A S

M I R A S

شاعر انجمن
سطح
29
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,961
امتیازها
49,173
مدال‌ها
52
  • نویسنده موضوع
  • #19
با خنده گفتم،
من: می‌خواستم منبع اطلاعاتی تو رو پیدا کنم.
خوب شد با هم صمیمی بودیم وگرنه میزد دکوراسیونم رو تغییر می‌داد. (انگار نه انگار که مثلا کرتیوانم).
برگشت و در اتاق رو بست و قفلش کرد. سحر: بگیر بشین.
لوچام رو آویزون کردم و با ادای گریه مثل بچه‌های پنج ساله گفتم،
من: می‌خوای منو بزنی؟
سحر: مسخره نشو فرید.
من: باشه.
دفت گذاشتم روی میز و نشستم روی تخت و سحر هم کنارم نشست. نگاهش به سمت انگشتر که دستم کرده بودم کشیده شد.
سحر: پس بالاخره تصمیم گرفتی تبدیل بشی؟
من: نه، هنوز در اون مورد کاملا تصمیم نگرفتم ولی دلم می‌خواد که حتما پدرم رو ببینم.
سحر: آها، خب دقیقا چی می‌خواستی بدونی؟
من: همه چی.
سحر: همه چی رو بهت میگم فقط دفعه بعد هر چی رو که می‌خوای بدونی رو از خودم بپرس و خواهشا نیا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M I R A S

M I R A S

شاعر انجمن
سطح
29
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,961
امتیازها
49,173
مدال‌ها
52
  • نویسنده موضوع
  • #20
سریع لباس‌هامون رو عوض کردیم و از خونه رفتیم بیرون.
سحر: ما اومدیم.
فلورا: خوش اومدین.
امان از این دخترها.
سوار ماشین من شدیم. فلورا نشست پشت فرمون.
فلورا: می‌بینم که انگشترت رو دستت کردی.
من: آره؛ دلم می‌خواد پدرمون رو ببینم.
فلورا چیزی نگفت و فقط سرش رو تکون داد. ماشین رو روشن کرد و راه افتادیم. اصلا معلوم نبود کجا داریم می‌ریم. فکر کنم اگه همین جوری ادامه می‌دادیم سر از سواحل مدیترانه درمی‌آوردیم.
من: راستی فلورا.
فلورا: هان.
من: می‌دونم مسخره است اما می‌خواستم بدونم که آینه و سایه و این جور چیزها که درباره‌ی خون آشام‌ها میگن درسته یا نه؟
خیلی شیک و مجلسی جواب داد،
فلورا: نه.
من: ممنونم مرسی.
و با خنده ادامه دادم.
من: یه سوال دیگه؛ ماه کامل روی قدرت من تاثیر می‌ذاره؟
فلورا: به عنوان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M I R A S
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا