- تاریخ ثبتنام
- 21/5/19
- ارسالیها
- 6,172
- پسندها
- 15,512
- امتیازها
- 61,873
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #81
داشتم توی دلم به این همه تضاد و حرفهای عجیب فکر میکردم که یهو یکی از وسط سکوت سنگین کتابخانه، یه جوری گفت که انگار داشت با من شوخی میکرد:
- دستت درد نکنه جناب اکسترا! منم دقیقاً همون آتشینمزاجم.
سرم رو با سرعت بالا آوردم. با دیدن اون چشمهای قرمز و اون بالهای مشکی که توی تاریکی میدرخشید، یه لحظه جا خوردم؛ ولی با خودم گفتم مرباس، اون با همون لباسهای مشکیِ همیشگیاش، خیلی راحت لبهی کتاب نشسته بود.
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
- تو اینجا چکار میکنی؟
اونم با یه لبخندِ پر از حرص و کنایه، یه شونهای بالا انداخت و با یه لحن خیلی رها گفت:
- دیدم داری دربارهی باد میخونی، گفتم منم لازم دیدم به عنوان نمادِ باد، یه سری بهت بزنم و اینجا باشم.
مرباس از لبهی کتاب بلند شد، بالهای مشکیاش...
- دستت درد نکنه جناب اکسترا! منم دقیقاً همون آتشینمزاجم.
سرم رو با سرعت بالا آوردم. با دیدن اون چشمهای قرمز و اون بالهای مشکی که توی تاریکی میدرخشید، یه لحظه جا خوردم؛ ولی با خودم گفتم مرباس، اون با همون لباسهای مشکیِ همیشگیاش، خیلی راحت لبهی کتاب نشسته بود.
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
- تو اینجا چکار میکنی؟
اونم با یه لبخندِ پر از حرص و کنایه، یه شونهای بالا انداخت و با یه لحن خیلی رها گفت:
- دیدم داری دربارهی باد میخونی، گفتم منم لازم دیدم به عنوان نمادِ باد، یه سری بهت بزنم و اینجا باشم.
مرباس از لبهی کتاب بلند شد، بالهای مشکیاش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش