• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان بُلوک | اثر سیده نرگس مرادی خانقاه کاربر یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Nargess.khatoon
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 5
  • بازدیدها بازدیدها 116
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    راحله و ساشا عشق
  • کاربران تگ شده هیچ

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
بُلوک
نام نویسنده:
سیده نرگس مرادی خانقاه
ژانر رمان:
عاشقانه
کد رمان: 5864
ناظر: @سایه خیز

خلاصه:

همیشه رسم بود که در روستای ما، دختر عموها با پسر عموهایشان ازدواج کنند. انگار عقد دختر عمو و پسر عمو را در آسمان‌ها نگاشته‌اند؛ ولی من آن‌طور نبودم.
منِ دخترک روستایی، عاشق اربابی زورگو و مغرور شدم که از گذشته‌ی تلخ و ناچیزی را به‌دنبال می‌کرد. او فکر می‌کرد که اگر انتقامی از عمویم که گذشته‌ای چندین‌ ساله با آن داشت بگیرد، همه‌چیز را به دست آورده است؛ اما نمی‌دانستم که انتقامش سر هیچ‌کسی نیست جزء... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Eccedentesiast

مدیر ارشد + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,501
پسندها
49,023
امتیازها
96,873
  • پرسنل مدیریت
  • #2
1000085188.webp

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #3
این داستان: آزردگی راحله.
***
همیشه با خود می‌گویم:
- اگر می‌خواهد میان من و خان‌زاده، راه دوری باشد، بایستی اسمش را بُلوک بگذارم. به فاصله‌ای که در میان رنج‌های آسیب‌زده‌ام به دیواری همان ایجاد شده بود. رنج و آزادی! آزادی از این روستای منفور و خاک‌خورده! روستایی که رسم عاشق‌ شدن ممنوع بود و اگر حتی گلیمت را از آب دراز نمایی، مجازات خواهی شد! و من این را نمی‌خواستم! می‌خواستم قوانین این روستای عقب‌مانده را عوض کنم!
چشم‌هایم را بستم و اشک‌هایم را مطهر نمودم و زیر لب گفتم:
- چه‌طوری فراموشت کنم ارباب ساشا؟! چه‌طوری؟
در اتاق را قفل کرده بودم و سر و صدایی از بیرون انعکاس می‌یافت:
- جواد، آروم باش! بلآخره که راحله راضی به این ازدواج خانوادگی ما میشه که!
با به‌ یاد آوردن رسم خانوادگی و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #4
سیگار به ته رسیده بود و حس کشیدن آن را از من سلب نموده بود.آن را زیر پاهایم له کردم و نیز پوزخندی زدم.
- خودم اون جواد رو با خانواده‌ی برادرش، همه رو در قعر چاه می‌کشونم سارینا! حالا بیا و تماشا کن!
پس‌ از آن باری‌ دیگر پوزخندی در گوشه‌ی لبانم سر و سامان دادم و نیز از پرتگاه دور می‌شوم.
تلفنم که به صدا در می‌آید، نیشخندی از جنس تمسخر بر بالین لب‌هایم شکل می‌گیرد. چقدر من فرد مهمی برای اطرافیانم هستم که بر من زنگ می‌زنند.
جواب تلفنم را می‌دهم:
- بفرمایید!
مانند همیشه، سوگل پشت‌خط بود و برای گفتن حرفش ممانعت داشت.
- قربان سلام! قربان راستش... راستش آقا سبحان نیم‌ساعت پیش گم شدن و انگار آب شدن و رفتن توی زمین!
تعجب و اخمی کردم و فریادی دل‌خراش زدم:
- سوگل! من تو رو که امین خودم بودی، برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #5
(این قسمت: رنج نهایی راحله)
***
(راحله)
- من هنوزم جوابم بهت منفیه مهران! می‌فهمی؟
گوشه‌ی روسری گل‌دارم را بوسید و کلاه نظامی‌اش را از سرش برداشت.
- تو که می‌دونی عاشقتم و می‌میرم برات، چرا دست می‌ذاری روی نقطه‌ضعفم؟ هان؟
بغض می‌کنم‌. نمی‌خواهم بفهمد که منم نیز عاشق شده‌ام. چشم‌هایم را می‌بندم.
- دلم نمی‌خواد باهات ازدواج کنم؛ چون هیچ علاقه‌ای بهت ندارم پسرعمو!
با رخساری مغموم گفت:
- راحله، ازت خواهش می‌کنم!
با بغض گفتم:
- مهران، نذار من ناراضی از تو، توی این دنیا باشم که بخوام به آتیش بکشم! فهمیدی؟
با اندوهی بسیار فراوان، دستی به روسری گل‌گلی‌ام می‌کشد و نیز به چشم‌هایم خیره می‌گردد و می‌گوید:
- فهمیدم که به‌خاطر یه نفر منو نمی‌خوای؟! باشه! امروز، قراره برای همیشه تو و خاطراتت رو با هم‌...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Nargess.khatoon

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
856
پسندها
2,561
امتیازها
15,073
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #6
بغض در گلویم آواره می‌گردد.
- چرا نیستی و بفهمی که بدون تو می‌تونم زندگی کنم؟
نگاهم به ستاره پررنگی می‌افتد که برایم چشمک می‌زد. برای که چشمک می‌زد؟ برای من؟
پلکی می‌زنم تا واضح‌تر آن را بنگرم. چرا برای من؟
اخمی کردم و با یک پلک‌زدن نگاهم را از آن ستاندم و نیز برخاستم. نباید به او فکر می‌نمودم!
به سوی اتاقم به راه افتادم و سوگل را صدا زدم تا سبحان را به داخل عمارت ببرد.
***
«کودکی ساشا»

پدرم دستانش را بر سرم قرار می‌دهد و لبخندی می‌زند.
- پسرم، بزرگ که شدی فردی باش که برای کشورش جون میده نه یک وطن‌فروش که در تاریخ اونو ثبتش کنن!
پلکی زدم. می‌دانستم می‌خواهد چه بگوید؛ اما من چگونه از کشورم حفاظت نمایم؟ نمی‌خواهم خالی ببندم که بلد نیستم؛ اما بایستی راه و روشش را از او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا