• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان کریستال اورنایت | Delven کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع delven
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 6
  • بازدیدها بازدیدها 185
  • کاربران تگ شده هیچ

delven

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/8/26
ارسالی‌ها
55
پسندها
90
امتیازها
123
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
کریستال اورنایت
نام نویسنده:
Delven
ژانر رمان:
فانتزی، ماجراجویی، درام
کد رمان: 5866
ناظر: @rogaye27


اِلِرا وُس دختری است که در یک روستای دورافتاده زندگی می‌کند تا اینکه یک کریستال باستانی پیدا می‌کند؛ کریستالی که راز نابودی یک امپراتوری قدیمی را در خود پنهان کرده است.
او همراه کِیل آردِن، یک جنگجوی مرموز، و میرا سِلِست، جادوگری جوان، وارد سفری خطرناک می‌شود تا حقیقت گذشته را کشف کند.
اما وقتی آن‌ها به حقیقت نزدیک می‌شوند، متوجه می‌شوند دشمنشان، لوسیان وِیل، شاید فقط یک شرور ساده نباشد؛ بلکه کسی است که بخشی از راز تولد اِلِرا را می‌داند.
در جهانی پر از جادو، موجودات افسانه‌ای و رازهای فراموش‌شده، اِلِرا باید انتخاب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Eccedentesiast

مدیر ارشد + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,501
پسندها
49,023
امتیازها
96,873
  • پرسنل مدیریت
  • #2
1000085188.webp

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Kuroyami

delven

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/8/26
ارسالی‌ها
55
پسندها
90
امتیازها
123
  • نویسنده موضوع
  • #3

مقدمه

در میان افسانه‌هایی که زمان با خود به فراموشی سپرده است، همیشه داستان‌هایی وجود دارند که منتظرند دوباره شنیده شوند...

جهان فقط از آنچه چشم‌ها می‌بینند ساخته نشده؛ در پشت هر سایه، رازی پنهان است، در قلب هر ستاره، خاطره‌ای خاموش و در میان هر سکوت، صدایی که قرن‌هاست منتظر شنیده شدن است.

سرزمین اِلوِریا روزگاری خانه‌ی جادو، شگفتی و نگهبانانی بود که با قدرت کریستال‌های باستانی از مرز میان نور و تاریکی محافظت می‌کردند. اما هیچ قدرتی برای همیشه باقی نمی‌ماند. جنگ‌ها آمدند، پادشاهی‌ها سقوط کردند و نام قهرمانان در غبار تاریخ گم شد.

تا اینکه شبی، دختری جوان در میان ویرانه‌های یک قلعه‌ی فراموش‌شده قدم گذاشت؛ دختری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

delven

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/8/26
ارسالی‌ها
55
پسندها
90
امتیازها
123
  • نویسنده موضوع
  • #4

باد سردی از میان درختان سیاه جنگل «ولدورا» عبور می‌کرد و برگ‌های خشک را روی زمین می‌رقصاند. ماه کامل، تنها منبع نور در آن شب تاریک بود و سایهٔ درختان را روی مسیر باریکی که به قلعهٔ متروکه می‌رسید، کشیده بود.
الرا آرام قدم برمی‌داشت. چراغ کوچکی در دستش می‌لرزید و صدای ضربان قلبش از صدای باد بلندتر شده بود.
او می‌دانست هیچ آدم عاقلی شب‌ها وارد این جنگل نمی‌شود.
اما الرا همیشه احساس می‌کرد چیزی در اینجا منتظر اوست؛ چیزی که سال‌ها صدایش می‌کرد.
وقتی به دروازهٔ سنگی قلعه رسید، دستش را روی دیوار سرد و پوشیده از خزه گذاشت. ناگهان موجی از گرما از میان سنگ‌ها عبور کرد.
الرا عقب رفت.
- غیرممکنه...
روی دیوار، نشانی ظاهر شد؛ همان علامتی که روی دستبند قدیمی او حک شده بود؛ دستبندی که از کودکی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

delven

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/8/26
ارسالی‌ها
55
پسندها
90
امتیازها
123
  • نویسنده موضوع
  • #5

صدای قدم‌های لوسیان روی سنگ‌های سرد تالار می‌پیچید. هر قدمی که برمی‌داشت، انگار نور آبی کریستال اندکی کم‌سوتر می‌شد. الرا هنوز دستش را روی کریستال گذاشته بود.
گرمایی عجیب از میان انگشتانش به رگ‌هایش دوید و تصویرهایی کوتاه و نامفهوم در ذهنش جرقه زد: «شهری باشکوه با برج‌های بلورین، سربازانی با زره‌های نقره‌ای و زنی که کودکی را در آغوش گرفته بود».
تصاویر به همان سرعتی که آمده بودند، ناپدید شدند.
الرا نفس‌نفس‌زنان زمزمه کرد:
- این‌ها... چی بودن؟
لوسیان لبخند زد.
- خاطراتی که به تو تعلق دارند... خاطراتی که سال‌هاست از تو پنهان شده‌اند.
کیل شمشیرش را بالا آورد و میان آن دو ایستاد.
- حتی یک قدم هم نزدیک‌تر نشو.
لوسیان نگاهش را از الرا برنداشت.
- هنوز هم مثل گذشته از او محافظت می‌کنی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

delven

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/8/26
ارسالی‌ها
55
پسندها
90
امتیازها
123
  • نویسنده موضوع
  • #6

یک تکهٔ کوچک از همان کریستال آبی.
- اون... چیه؟
لوسیان به قطعهٔ کریستال نگاه کرد.
- بخشی از چیزی که قرن‌ها پیش شکسته شد.
کیل بلافاصله از جا بلند شد.
- بهش دست نزن، الرا!
الرا اخم کرد.
- چرا؟
کیل پاسخ نداد.
لوسیان به جای او گفت:
- چون اگر آن قطعه تو را بشناسد، دیگر هیچ‌کس نمی‌تواند جلوی چیزی را که درون تو بیدار شده بگیرد.
الرا چند قدم به سمتش رفت.
- از کجا این‌قدر دربارهٔ من می‌دونی؟
لوسیان برای چند لحظه سکوت کرد. سپس نگاهش را مستقیم به چشمان او دوخت.
- چون من تو را قبل از اینکه به این روستا برسی می‌شناختم.
الرا خشکش زد.
- چی؟
کیل با صدایی هشداردهنده گفت:
- لوسیان، بس کن.
اما لوسیان ادامه داد:
- من حتی می‌دانم مادرت چه کسی بود.
نفس الرا بند آمد.
تمام زندگی‌اش یک سؤال بی‌جواب داشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

delven

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/8/26
ارسالی‌ها
55
پسندها
90
امتیازها
123
  • نویسنده موضوع
  • #7

آسمان دیگر شبیه آسمان شب نبود.
صدها نور میان ابرهای تیره حرکت می‌کردند و هر لحظه پایین‌تر می‌آمدند. صدای بال‌هایشان مانند غرش طوفان در سراسر جنگل ولدورا می‌پیچید.
الرا چند قدم عقب رفت.
- این‌ها برای چی اومدن؟
میرا نفسش را آرام بیرون داد و به آسمان خیره شد.
- برای تو.
الرا با ناباوری به او نگاه کرد.
- من حتی نمی‌دونم چی هستم!
میرا لحظه‌ای سکوت کرد.
- دقیقاً مشکل همینه.
کیل شمشیرش را در غلاف گذاشت و به سمت الرا آمد.
- باید از قلعه خارج بشیم. همین حالا.
لوسیان با خونسردی گفت:
- اگر خارج شوید، آن‌ها دنبالتان می‌آیند.
کیل برگشت.
- تو پیشنهاد بهتری داری؟
- بله.
لوسیان به سمت دیوار شرقی قلعه رفت. دستش را روی سنگی ترک‌خورده گذاشت و زمزمه‌ای کوتاه خواند.
سنگ‌ها با صدای آرامی کنار رفتند و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا