• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان قدرت خون | حافظ وطن دوست کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع M I R A S
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 45
  • بازدیدها بازدیدها 4,162
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

M I R A S

سرپرست بازنشسته + شاعر انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,974
امتیازها
49,173
  • نویسنده موضوع
  • #21
داد زدم،
من: واقعا؟
حس کردم سحر بیچاره رفت تو شوک.
فلورا: حالا چرا داد می‌زنی؟ پرده گوشم پاره شد.
دوباره برگشتم سمت سحر.
من: چه طوری خانم گرگه؟
بعد هرهر زدم زیر خنده. سحر و فلورا با چشم‌های گشاد شده از تعجب به من زل زده بودن.
فلورا: دیگه کم‌کم دارم به عقلت شک می‌کنم.
من: حق هم داری چون خودمم بعضی مواقع به عقلم شک می‌کنم.
فلورا سرش رو به نشونه‌ی تاسف تکون داد و آروم گفت،
فلورا: خدایا، چرا منو گرفتار همچین آزمایشی کردی؟ آخه مگه آدم قحطی بود؟
من: خیلی دلت هم بخواد.
نفسش رو جوری با حرص بیرون داد که گفتم الان سر و ته‌مو یکی می‌کنه. چند دقیقه گذشت.
سحر: بچه‌ها، من گشنمه. اینجا چیزی واسه خوردن پیدا نمی‌شه؟
به شوخی گفتم،
من: چرا؛ خون می‌خوری؟ بیا.
و بعد دستم رو سمتش دراز کردم.
هر دوشون با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

M I R A S

سرپرست بازنشسته + شاعر انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,974
امتیازها
49,173
  • نویسنده موضوع
  • #22
***
(فصل دوم)
هوا گرگ و میش بود. در حالی که به سمت سحر و فلورا برمی‌گشتیم گفتم،
من: پس حالا نژاد کرتیوان کامل شد.
فلورا یه دست به موهاش کشید و اونا رو به یک طرف انداخت و با تعجب به ما نگاه کرد. سحرم دست کمی از اون نداشت. وقتی رسیدم بهشون، رو کردم سمت فلورا.
من: نمی‌خوای چیزی بگی؟
و بعد کیسه خون خالی‌ای رو که دستم بود رو بالا آوردم و جلوی چشم‌هاش نگه داشتم. فلورا با همون لبخند ملیح همیشگیش جواب داد.
فلورا: خوش باشی داداش کوچولو.
پوزخندی زدم و یه نگاه گذرا به اطرافم انداختم. اینجا دیگه کجا بود؟ یه خیابون کاملا خلوت با چندتا درخت کنارش. جواب دادم.
من: داداش کوچولو نه؛ دیگه بگو اریک.
فلورا یه نگاه عاقل اندر سفیهانه‌ای به من انداخت.
فلورا: وا، هنوز نیومدی دستور دادن‌هات شروع شد؟ باشه اریک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

M I R A S

سرپرست بازنشسته + شاعر انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,974
امتیازها
49,173
  • نویسنده موضوع
  • #23
اول یه هال کوچیک و پشت سرش یه هال بزرگ و کنار هال بزرگ هم آشپزخونه. دورتادور هال رو هم مبل چیده بود اما وسایل زیادی نبود. سمت چپ هال هم یه ستون خورده بود و سمت چپش دستشویی و سمت چپ دستشویی هم دوتا اتاق بود و سمت راست ستون هم حموم و سمت راست حموم هم به همین شکل. از بیرون که دقت کرده بودن گمونم هر اتاق جداگانه واسه خودش یه تراس داشت‌. ترکیب رنگش هم چندان عجیب غریب نبود. بیشتر از رنگ تیره استفاده کرده بود و رنگ مب‌هاش هم قهوه‌ای بود. خطاب به پدرم گفتم،
من: پس گفتی یکی از اون خون آشام هایی که باعث شد گیر اون گروه بیفتی و زن و بچه‌هات هم کشته یا ناپدید بشن، آروین بود؟
جیکوب: آره، ولی هنوز نتوستم پیداش کنم و بفهمم که دقیقا کجاست.
یه نگاه پرمعنا به فلورا که روی مبل لم داده بود انداختم.
من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

M I R A S

سرپرست بازنشسته + شاعر انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,974
امتیازها
49,173
  • نویسنده موضوع
  • #24
آروین و سایه و شایان با دو یا سه نفر دیگه داخل خونه بودن و داشتن حرف می‌زدن. می‌تونستم صداشون رو بشنوم. در کسری از ثانیه با تمام سرعت رفتم داخل خونه و در اتاقی رو که داخلش بودن باز کردم.
من: hello! (سلام)
همه برگشتن و به من خیره شدن.
من: گفتم سلام؛ آخه شماها چه قدر بی‌تربیتین. جواب سلام واجبه ها.
حالا می‌فهمم. قدرت بیش از حدم من رو این‌طور گستاخ و بی‌پروا کرده بود. دلیل اون طرز برخورد و نوع حرف زدن فلورا هم همین بود.
شایان: فرید؟
آروین درحالی که یه نگاه به بقیه می‌انداخت گفت،
آروین: این اینجا چی کار می‌کنه؟
یه دختری که با آروین بود ولی نمی‌شناختمش، خطاب به من گفت،
دختر: تو دیگه کی هستی؟
که پدرم از پشت سرم جواب داد.
جیکوب: سوال مهم‌تر اینه که، من کی هستم.
آروین: جیکوب؟
جیکوب: خیلی وقته که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

M I R A S

سرپرست بازنشسته + شاعر انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,974
امتیازها
49,173
  • نویسنده موضوع
  • #25
خواستم برم و به فلورا کمک کنم که با دردی که توی بدنم پیچید به پشت سرم نگاه کردم. خدایا این دیگه از کجا پیداش شد. به تیکه چوبی که به شکمم فرو شده بود خیره شدم و بعد با یه خنده مصنوعی درش آوردم. سرم رو بلند کردم تا ببینم کی این کار رو کرد ولی کسی رو ندیدم اما به محض برگشتنم دوباره درد بدی رو توی تنم احساس کردم؛ با این تفاوت که این دفعه دردش خیلی شدیدتر بود. چوب دقیقا توی قلبم فرو شده بود. با صدای پدرم برگشتم و بهش نگاه کردم.
جیکوب: اریک حالت خوبه؟
هم زمان با درآوردن چوب از قلبم گفتم،
من: آره ولی... .
با شنیدن صدای داد به فلورا خیره شدم.
پوستش قرمز شده بود. انگار داشت می‌سوخت. خواستم برم سمتش ولی اصلا نمی‌تونستم تکون بخورم. با صدای اون دختر جادوگر که یه‌ذره اون طرف‌تر وایساده بود بهش خیره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

M I R A S

سرپرست بازنشسته + شاعر انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,974
امتیازها
49,173
  • نویسنده موضوع
  • #26
با تعجب سرم رو چرخوندم و به پدرم گفتم،
من: مگه تو... .
دختره حرفم رو قطع کرد.
دختر: که راهی واسه کشتن کرتیوان‌ها نیست؟ درسته نیست ولی احتمالا یه پدرت یه چیزی رو یادش رفته بهت بگه.
دختر به پدرم خیره شد.
دختر: خب حالا نظرت چیه؟ معامله قبوله؟
من: وایسا ببینم، اصلا تو از ما چی می‌خوای؟
دختر: آ قربون پسرک چیز فهم. راستش چیز زیادی نمی‌خوام. فقط می‌خوام که حکم مرگ یکی رو صادر کنم. فرقی نمی‌کنه چه جوری ولی می‌خوام اون بمیره.
بعد از یه نگاه به پدرم و فلورا، دوباره به اون دختر زل زدم.
من: خب اون کیه؟
دختر: لوسیفر، یا بهتره بگم، خود جهنم.
فلورا: تو عقلت سر جاشه؟ یعنی چی که ما باید لوسیفر رو بکشیم.
دختر: منم نگفتم که خود لوسیفر رو بکشین؛ منظورم کسیه که باهاش معامله کرده. تموم اطلاعات همین قدر بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

M I R A S

سرپرست بازنشسته + شاعر انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,974
امتیازها
49,173
  • نویسنده موضوع
  • #27
***
(فصل سوم)
(یک هفته بعد)
شب بود. کنار خیابون وایساده بودم. خلوت بود؛ حتی یه نفر هم رد نمی‌شد. هیچ خونه‌ای هم اون دور و اطراف نبود. یه‌ذره جلوتر رفتم و همون‌جا وسط خیابون دراز کشیدم و به آسمون نگاه کردم. نمی‌دونم چند دقیقه گذشته بود که صدای حرف زدن چند نفر رو شنیدم. سرم رو چرخوندم و به سمت صدا نگاه کردم. سریع بلند شدم و خیره به سمتی که صدا می‌اومد زل زدم. اول چندتا سایه رو دیدم و بعد متوجه‌ی دو دختر شدم که کنار خیابون راه می‌رفتن و با هم‌دیگه حرف می‌زدن و می‌خندیدن. رفتم سمتشون که با دیدن من وایسادن و حرفشون رو قطع کردن.
من: سلام دخترا.
پوکر زل زدن به هم. بعد از چند لحظه، یکی از دخترا که خوشگل‌تر بود و موهای بلوندی داشت، رو کرد سمت من و با لبخند گفت،
دختر: سلام بفرمایین.
من: شما این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

M I R A S

سرپرست بازنشسته + شاعر انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,974
امتیازها
49,173
  • نویسنده موضوع
  • #28
شروع کردم به قدم زدن. نظری درباره‌ی اینکه کجا برم و چی کار کنم نداشتم. هنوز چند قدمی بیشتر دور نشده بودم که گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن. اه این دیگه باز کدوم خروس بی‌محلیه. گوشیم رو از توی جیبم درآوردم و بدون اینکه اصلا نگاه کنم کیه، جواب دادم.
من: الو.
با صدای جیغ سما گوشی رو از گوشم فاصله دادم.
سما: بپر می بغلو.
بعد شروع کرد به هرهر خندیدن و ادامه داد.
سما: چه عجب جواب دادی خره؛ هیچ معلوم هست که تو کجایی؟ بالای هزاربار بهت زنگ زدیم. چرا گوشیت رو جواب نمیدی؟ زود هرجا هستی یه لوکیشن بده من سریع بیام اونجا؛ می‌خوام ببینم تو دقیقا داری چه آبی توی جوب می‌ریزی.
من: الان حرفات تموم شد؛ حرصت خالی شد؟
سما: اصلا من احمق رو بگو که نگرانت شدم.
من: الان تو نگرانم شده بودی این‌طوری حرف می‌زدی؟ والا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

M I R A S

سرپرست بازنشسته + شاعر انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,974
امتیازها
49,173
  • نویسنده موضوع
  • #29
چند لحظه به فرار کردن اون زن خیره شدم.
زن: کمک، تو رو خدا یکی کمک کنه.
بعد از گفتن این جمله ساکت شد و با تمام توان به فرار کردن ادامه داد. صدای نفس کشیدن‌هاش رو می‌شنیدم و ترسش رو حس می‌کردم. در کسری از ثانیه با تمام سرعت به سمت زن رفتم و جلوش وایسادم. زن سر جاش میخکوب شد و از شدت ترس، نفس محکمی کشید. بدون اینکه به ذهنش نفوذ کنم، چشمام رو ریز کردم و بهش حمله‌ور شدم و گردنش رو گاز گرفتم. هم زمان با گاز گرفتن من، زن یه جیغ خیلی بلند کشید. بعد از خوردن خون اون زن، خودم رو عقب کشیدم و زن بی‌هوش روی زمین افتاد. نگاهم رو به سمت زمین دوختم و یه نفس عمیق کشیدم. با دستم دور لبم رو تمیز کردم. خواستم برگردم که متوجه‌ی یه سایه و نفس کشیدن یه نفر دیگه شدم. به اطرافم یه نگاه گذرا انداختم و آروم به سمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

M I R A S

سرپرست بازنشسته + شاعر انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,974
امتیازها
49,173
  • نویسنده موضوع
  • #30
همون‌طور که توی چشم‌هاش زل زده بودم، گفتم،
من: از این‌جا میری؛ هیچی از امشب از وقتی که اومدی اینجا یادت... .
با اتفاقی که افتاد حرفم رو قطع کردم و به اطرافم خیره شدم. لامپ‌های کنار جاده، بی‌دلیل خاموش شده بودن. خطاب به پریسا گفتم،
من: همین‌جا صبر کن و فعلا جایی نرو.
پریسا: باشه.
بعد از گفتن این حرف لامپ‌های کنار خیابون روشن و دوباره خاموش شدن. وا، چرا اینا همچین می‌کنن؟
یه دفعه باد تقریبا شدیدی شروع به وزیدن کرد. طوری که حتی چندتا از شاخه‌هاز درخت‌ها هم شکست. خودم رو نگه داشتم. حس کردم یکی پشت سرمه ولی وقتی برگشتم کسی رو ندیدم اما پس از چند لحظه متوجه‌ی سایه‌ای شدم که با چند متر فاصله از اون سمت خیابون به طرفم می‌اومد. دوباره لامپ‌های کنا خیابون، روشن و خاموش شدن و هم‌زمان با اون، یه رعد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا