- تاریخ ثبتنام
- 13/2/21
- ارسالیها
- 3,712
- پسندها
- 16,974
- امتیازها
- 49,173
- نویسنده موضوع
- #21
داد زدم،
من: واقعا؟
حس کردم سحر بیچاره رفت تو شوک.
فلورا: حالا چرا داد میزنی؟ پرده گوشم پاره شد.
دوباره برگشتم سمت سحر.
من: چه طوری خانم گرگه؟
بعد هرهر زدم زیر خنده. سحر و فلورا با چشمهای گشاد شده از تعجب به من زل زده بودن.
فلورا: دیگه کمکم دارم به عقلت شک میکنم.
من: حق هم داری چون خودمم بعضی مواقع به عقلم شک میکنم.
فلورا سرش رو به نشونهی تاسف تکون داد و آروم گفت،
فلورا: خدایا، چرا منو گرفتار همچین آزمایشی کردی؟ آخه مگه آدم قحطی بود؟
من: خیلی دلت هم بخواد.
نفسش رو جوری با حرص بیرون داد که گفتم الان سر و تهمو یکی میکنه. چند دقیقه گذشت.
سحر: بچهها، من گشنمه. اینجا چیزی واسه خوردن پیدا نمیشه؟
به شوخی گفتم،
من: چرا؛ خون میخوری؟ بیا.
و بعد دستم رو سمتش دراز کردم.
هر دوشون با...
من: واقعا؟
حس کردم سحر بیچاره رفت تو شوک.
فلورا: حالا چرا داد میزنی؟ پرده گوشم پاره شد.
دوباره برگشتم سمت سحر.
من: چه طوری خانم گرگه؟
بعد هرهر زدم زیر خنده. سحر و فلورا با چشمهای گشاد شده از تعجب به من زل زده بودن.
فلورا: دیگه کمکم دارم به عقلت شک میکنم.
من: حق هم داری چون خودمم بعضی مواقع به عقلم شک میکنم.
فلورا سرش رو به نشونهی تاسف تکون داد و آروم گفت،
فلورا: خدایا، چرا منو گرفتار همچین آزمایشی کردی؟ آخه مگه آدم قحطی بود؟
من: خیلی دلت هم بخواد.
نفسش رو جوری با حرص بیرون داد که گفتم الان سر و تهمو یکی میکنه. چند دقیقه گذشت.
سحر: بچهها، من گشنمه. اینجا چیزی واسه خوردن پیدا نمیشه؟
به شوخی گفتم،
من: چرا؛ خون میخوری؟ بیا.
و بعد دستم رو سمتش دراز کردم.
هر دوشون با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.