• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان قدرت خون | حافظ وطن دوست کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع M I R A S
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 45
  • بازدیدها بازدیدها 4,162
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

M I R A S

سرپرست بازنشسته + شاعر انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,974
امتیازها
49,173
  • نویسنده موضوع
  • #31
چند لحظه به رفتن پریسا خیره شدم و بعد دوباره برگشتم سمت طوبی. وایساده بود و همین‌جور زل زده بود به من.
من: ها، چیه؛ آدم ندیدی؟ چرا مثل بز داری بر و بر منو نگاه می‌کنی؟
طوبی: چرا آدم که زیاد دیدم ولی کسی رو به خنگی تو ندیدم.
من: ببین طوبی، دیگه بد داری میری رو اعصابم؛ بهت گفته باشم ها.
طوبی: الان آیا این رو باید به عنوان یه تهدید در نظر بگیرم؟
من: اینکه یه هشدار بود ولی تو مایلی هرجور که که می‌خوای فکر کنی.
طوبی: ها، یعنی من الان باید بترسم؟
سرم رو به نشونه‌ی تاسف تکون دادم.
من: خدایا ما رو باش که با کیا می‌ریم سیزده به در.
طوبی: خب نرو!
آی امان آی فغان؛ خدایا من چه گناهی کردم؟ پروردگارا به درگاهت دعا می‌کنم، هرکاری که بگی می‌کنم فقط این احمق رو از من دور کن.
طوبی: احمق خودتی و هفت جد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

M I R A S

سرپرست بازنشسته + شاعر انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,974
امتیازها
49,173
  • نویسنده موضوع
  • #32
***
(فرید)
نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو باز کردم و فلورا و پدرم و سحر رو بالای سرم دیدم که بهم خیره شده بودن. یه نگاه به خودم انداختم؛ اثری از خنجر نبود. یه پلک زدم. خیالم راحت شده بود. من به زندگی برگشته بودم. بلند شدم و خیلی سریع روی مبل نشستم و در حالی که یه نگاه گذرا به هر سه‌تاشون می‌نداختم گفتم،
من: چرا اینقدر طولش دادین؟ ناسلامتی می‌خواستین یه خنجر رو از توی بدن من دربیارین؛ نمی‌خواستین که قله‌ی اورست رو فتح کنین.
فلورا: خب حالا نیومده شروع نکن. شاید اصلا نمی‌خواستیم برت گردونیم.
من: هرهر، الان بخندم؟
جیکوب: بس کنین شما هم دیگه اه. هی یه سره ور و ور.
به من نگاه کرد.
جیکوب: باید یکّم صبر می‌کردیم تا واقعی به نظر بیاد.
من: اوکی، خیلی خب؛ حالا برنامه بعدی چیه؟
***
(فلش بک_یک هفته قبل)...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

M I R A S

سرپرست بازنشسته + شاعر انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,974
امتیازها
49,173
  • نویسنده موضوع
  • #33
***
(زمان حال)
بعد از تموم شدن حرف‌های پدرم، کاملا روی مبل لم دادم وگوشیم رو گرفتم و مشغول چرخ زدن داخل برنامه‌هاش شدم که یاد اون دوتا دختر، سلن و هانا افتادم. لبخند شیطنت‌آمیزی زدم و زیرچشمی یه نگاه به بقیه انداختم. شماره‌ی سلن رو گرفتم و بهش پیام دادم.
من: سلام سلن خانم، منم فرید؛ امیدوارم که مزاحمتون نشده باشم.
پیام رو ارسال کردم و گوشی رو قفل کردم ولی تا خوتستم بذارمش کنار، صدای دینگ پیام از گوشی بلند شد. گوشی رو برداشتم و چک کردم.
سلن: سلام فرید خان، نه بابا جانم این حرف‌ها چیه؛ بفرمایین. در ضمن نیازی به گفتن خانم نیست و همون سلن کفایت می‌کنه.
من: باشه پس شما هم می‌تونین من رو فرید صدا کنین.
من می‌تونم زنگ بزنم؟ چون زیاد با چت سرخوش نیستم.
سلن: آره حتما، مشکلی نیست.
خدا نکشتت فرید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

M I R A S

سرپرست بازنشسته + شاعر انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,974
امتیازها
49,173
  • نویسنده موضوع
  • #34
***
بعد از بردن اون پسر، من و سلن برگشتیم و سر میز نشستیم. سلن قاشق رو گرفته بود و با غذاش بازی می‌کرد. یه دفعه رو کرد سمت من.
سلن: من هنوز توی شوکم؛ میشه واسم دقیق‌تر توضیح بدی که چه اتفاقی افتاد؟ اون پسره واسه چی همچین کای کرد آخه؟ من که به شخصه فکر نمی‌کنم دیگه بتونم شب‌ها رو راحت بخوابم.
من در حالی مثلا یه حالت ناراحت به خودم گرفته بودم گفتم،
من: نمی‌دونم. حالا پاشو از اینجا بریم؛ من که دیگه نمی‌تونم اینجا بمونم.
سلن دستی به موهاش کشید و کیفش رو برداشت.
سلن: آره بریم.
از رستوران اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم.
من: حالا کجا بریم؟
سلن: بی‌زحمت من رو برسون خونه.
من: باشه.
راه افتادیم و بعد از گذشت حدود ده دقیقه به خونه‌ی سلن رسیدیم.
سلن پیاده شد. خداحافظی کردم و خواستم برگردم که با صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

M I R A S

سرپرست بازنشسته + شاعر انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,974
امتیازها
49,173
  • نویسنده موضوع
  • #35
یه نگاه زیرچشمی و سریع به همه انداختم.
من: لطفا هر کی که داخل این پمپ بنزین هست، در حال انجام هرکاری هست، متوقفش کنه و بدون هیچ سر و صدایی و تکون خوردنی، به من توجه کنن.
جواب داد. همه دقیقا همون کاری رو که گفته بودم رو انجام دادن.
من: حالا بدون هیچ کار اضافی‌ای همه‌تون داخل ماشین‌هاتون بشینین.
همه داخل ماشین‌هاشون نشستن. اه، چه قدر یکنواخت شد. گمونم یکّم شیطنت لازم شدم. خنده‌ی شیطنت آمیزی دوباره به لبم نشست.
من: مسئول پمپ بنزین، همه‌ی سیستم‌های امنیتی از جمله دوربین‌ها رو خاموش و فیلم‌هایی که امشب داخلشون ضبط شده رو پاک کنه.
یه پسر جوون حدود سی ساله به سمت داخل اتاق پمپ بنزین راه افتاد و بعد از چند دقیقه اومد بیرون.
پسر: کاری که خواسته بودین انجام شد.
رفتم سمت اون پسر که مسئول بود. تصمیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

M I R A S

سرپرست بازنشسته + شاعر انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,974
امتیازها
49,173
  • نویسنده موضوع
  • #36
***
نزدیک به یه ساعت طول کشید تا همه‌شون دوباره به‌هوش بیان.
من: چه عجب، می‌ذاشتین یه ماه بعد به‌هوش می‌اومدین دیگه.
نگاهی بهشون انداختم.
من: ای بابا شما دوباره باید از خون من بخورین؟ اصلا به کل یادم رفته بود.
خطاب به بقیه گفتم،
من: به جز این سیزده نفر، همه‌تون هر چی که امشب اینجا اتفاق افتاد رو فراموش می‌کنین و همین الان از اینجا میرین.
وایسادم تا بقیه برن. بعد رفتم سراغ اون سیزده نفر. دوباره دستم رو گاز گرفتم و تک به تک به خوردشون دادم. با خنده با خودم گفتم، کوفتتون بشه ایشا... .
وقتی نفر آخر هم کارش تموم شد، برگشتم و روی صندلی نشستم.
من: دیگه از نفوذ ذهنی خبری نیست؛ آزادین.
***
به سمت خونه‌ی فلورا راه افتادم. وقتی رسیدم، در زدم. فلورا در رو باز کرد و پشت سرش پدرم رو دیدم. هر دوشون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

M I R A S

سرپرست بازنشسته + شاعر انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,974
امتیازها
49,173
  • نویسنده موضوع
  • #37
خیلی سریع سوییچ ماشینم رو گرفتم و از خونه زدم بیرون.
فلورا: اریک وایسا ما هم بیایم.
بدون اینکه توجه کنم سوار ماشین شدم ولی دوباره پیاده شدم.
من: چه احمقیم من. پیاده زودتر می‌رسم. آدرس بیمارستان رو بهشون دادم و بدون معطلی با تمام سرعت راه افتادم. وقتی به بیمارستان رسیدم، پشت در بیمارستان یه لحظه مکث کردم و یه نفس عمیق کشیدم و بعد رفتم داخل و به یکی از پرستارها که اونجا بود گفتم،
من: ببخشید یه خانواده‌ای رو آوردن به این بیمارستان.
پرستار: یه خانواده؟
من: آره، چگینی؛ به من اطلاع دادن که... .
با صدای پرستاری که کنار همین پرستار وایساده بود به خودم اومدم و نگاهش کردم.
پرستار: آقای چگینی؟
من: بله خودمم.
پرستار: بهتون تسلیت میگم؛ ان‌شاالله غم آخرتون باشه. اون‌ها رو بردن پزشکی قانونی.
سریع به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

M I R A S

سرپرست بازنشسته + شاعر انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,974
امتیازها
49,173
  • نویسنده موضوع
  • #38
سهیل: دستت واقعا درد نکنه. من رو به یه موجود دیگه تبدیل کردی ولی چه نیازی بود آخه؟
من: من تو رو به موجود فناناپذیر تبدل کردم. مگه این آرزوی خودت امثال تو نیست.
سهیل: چرا ولی تا حالا درباره افسانه‌ی فیلیکس چیزی شنیدی؟
من: خب که چی؟
دوباره یه گاز دیگه از سیبش زد.
سهیل: اه ازت بدم اومد، آنتی حال؛ خب یه‌خورده بیشتر ذوق و شوق نشون بده.
داشتم از عصبانیت منفجر می‌شدم.
سهیل: آروم باش، آروم؛ این همه عصبانیت و حرص و جوش واست ضرر داره عشقم. قیافه‌ت هم کپی شیطان‌ها شده.
دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم. در یک حرکت آنی با تمام سرعت و توانم بهش حمله‌ور شدم اما دقیقا همون لحظه‌ای که می‌خواستم بکشمش یه دفعه ناپدید شد و تا به خودم بیام، با ضربه‌ی محکمی به پشتم خورد رو به جلو پرت شدم و به زمین افتادم. خیلی سریع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

M I R A S

سرپرست بازنشسته + شاعر انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,974
امتیازها
49,173
  • نویسنده موضوع
  • #39
من: تو ارتقا یافته‌ای؟
پوزخندی زد.
سهیل: ها آفرین!
و دوباره ناپدید شد. صداش رو از پشت سرم شنیدم.
سهیل: اریک اریک‌سون.
برگشتم ولی کسی رو پشت سرم ندیدم. دوباره صداش رو از کنارم شنیدم.
سهیل: حتی فکرشم نکن.
به سمت راستم نگاه کردم ولی این دفعه صداش رو دوباره از پشت سرم شنیدم.
سهیل: تو نمی‌تونی منو بکشی.
با صدایی که بیشتر شبیه داد بود گفتم،
من: فقط همین کار رو بلدی؟
صدای خنده‌ش رو شنیدم.
سهیل: نه، می‌خوای بقیه‌شون رو ببینی؟
برگشتم و دوباره به سمت راستم نگاه کردم اما با چیزی که دیدم هوش از سرم پرید.
من: سحر؟
اما این رویت فقط چند ثانیه دوام داشت. داد زدم.
من: چرا مثل یه بچه خودت رو قایم کردی؟
دوباره روبه‌روم ظاهر شد.
سهیل: من همین‌جام.
یه قدم اومد سمتم که یه دفعه سر جاش وایساد بعد از چند لحظه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

M I R A S

سرپرست بازنشسته + شاعر انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,974
امتیازها
49,173
  • نویسنده موضوع
  • #40
یا خود خدا! این چه جوری با این سرعت اینجا رسید؟
سما: می‌دونم الان تو مغزت چی می‌گذره؛ داخل جواب همه سوالاتت رو می‌گیری.
رفتیم داخل. اوهع، چه خبره اینجا؛ لشکرکشیه؟
سما: چیه مثل مترسک وایسادی اینجا، برو بشین دیگه.
نشستم روی مبل. چشمم به طوبی و آروین و... خورد. با یه حالت طلبکارانه گفتم،
من: میشه بگین اینا اینجا چی کار می‌کنن؟
طوبی پوفی کرد.
طوبی: باز این شروع کرد.
سما: بپرس جون جونی.
آروین: و هم اکنون بازجویی شروع می‌شود.
دستی به موهام کشیدم و روی مبل ولو شدم.
من: چه جوره که همه‌ی دشمن‌ها اینجا کنار هم نشستن؟
شایان: کی گفته ما با هم دشمنیم؟ ما فقط عدم تفاهم‌هامون یکّم زیاده از حدّه.
با عصبانیت به شایان خیره شدم.
من: هر وقت گفتن جسد بپر وسط.
شایان: بهتره بدونی از لحاظ فنی بنده همین الانشم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا