فشار دستشو به بازوم بیشتر کرد، قبل اینکه چیزی بگه سایه ای از حضور مامان و بابام کنار در اتاق دیدم و بی فکر سیلی آزادی به گوش بردیا زدم. بازومو رها کرد. خانمجان بهمون نزدیک شد و دست روی بازوی ورزیدهی بردیا گذاشت انگار از داماد دوست نداشتنیاش دلجویی میکرد که خطاب به من زمزمه کرد:
-چی کونی برفین؟(چیکار میکنی برفین؟)
تمام تنم میلرزید و فشار عصبی بی اختیار سرم رو به چپ تکون میداد. نفهمیده بودم از کجای دعوا به اتاقم رسیدن و قاطی ماجرا شدن اما نگاه آقاجانم که توی سکوت به چهارچوب قهوه ای در تکیه داده بود،شرمندهام کرد. اون به من گفته بود که این پسر نه بدرد عاشقی میخوره نه زندگی! من بودم که نخواستم بشنوم. زیر پام شل شد و اگه رختخواب های گوشه اتاق نبود که بهش چنگ بزنم قطعا زمین میخوردم. خانم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.