- تاریخ ثبتنام
- 20/5/21
- ارسالیها
- 1,069
- پسندها
- 14,014
- امتیازها
- 33,373
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #211
[THANKS]به حدی خورده بود که صداش و حرکاتش شبیه یه آدم غریبه به چشمم اومد. با پشت دست اشکمو پاک کردم و صاف نشستم. بینیمو بالا کشیدم.
- بمیری بردیا که نذاشتی این بچه یک روز تو شکمم آرامش داشته باشه...الهی تو بمیری خبرمرگتو بیارن بردیا.
نفرینی که همیشه کنج لبم بود پیش خدا قفل مونده که هیچوقت جواب نمیده نه تنها خبر مرگش نمی اومد بلکه هرروز تن لش و تا خرخره خورداهش میاومد. ظرف سفالی آب نبات رو از روی میز برداشتم تا چندتا دونه بخورم و ضعفم جبران بشه. بی هوا عربده کشید:
- با این لباس جلو رفیقام بودی؟
ظرف سفالی تو دستام تکون خورد و آب نبات به حلقم پرید انقدر ازش ترسیده بودم که فرصت خفگی نداشتم. بنا به تجربه میدونستم ثانیهای بعد میخواد با دستهاش کتک رو مهمون تنم کنه. قبل اینکه به اتاق فرار...
- بمیری بردیا که نذاشتی این بچه یک روز تو شکمم آرامش داشته باشه...الهی تو بمیری خبرمرگتو بیارن بردیا.
نفرینی که همیشه کنج لبم بود پیش خدا قفل مونده که هیچوقت جواب نمیده نه تنها خبر مرگش نمی اومد بلکه هرروز تن لش و تا خرخره خورداهش میاومد. ظرف سفالی آب نبات رو از روی میز برداشتم تا چندتا دونه بخورم و ضعفم جبران بشه. بی هوا عربده کشید:
- با این لباس جلو رفیقام بودی؟
ظرف سفالی تو دستام تکون خورد و آب نبات به حلقم پرید انقدر ازش ترسیده بودم که فرصت خفگی نداشتم. بنا به تجربه میدونستم ثانیهای بعد میخواد با دستهاش کتک رو مهمون تنم کنه. قبل اینکه به اتاق فرار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.