- به خیالت با مریم مقدس ازدواج کردی؟
فرهاد دستش را سمت یقه گرد پیراهن منصور میبرد. او را از جا بلند میکند. از میان دندانهایش کلماتی نامفهوم بیرون میریزند.
- خفه شو... حرو.... خفه شو.
منصور در همان حالت قهقهه میزند.
- چرا اینها رو به من میگی؟ من که ازت نپرسیدم. من هیچی از گذشته اون نپرسیدم.
منصور دستش را روی مچ دست او میگذارد.
- قاتل پری خودشه. خودش و کارهاش. زندگی تو حروم مرده اون نکن. مثل من احمق نباش.
فشار دستهای فرهاد کم میشود. نمیداند باید حرفهای مادر پرنیان را باور کند یا منصور و یا سبزی بیکران چشمهای پریان را که هیچ دروغی برازنده آنها نبود. عقبعقب میرود. آنقدر میرود تا کمرش با در اتاق یکی میشود. عکسهای روی دیوار دور سرش میچرخند. پرنیان را میبیند در آغوش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.