• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان زمزمه‌های زیر خاک | فاطمه فاطمی نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع FATEME078❁
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 22
  • بازدیدها بازدیدها 2,086
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    معمایی
  • کاربران تگ شده هیچ

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,810
پسندها
67,172
امتیازها
67,073
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #11
[THANKS]-‌ جای من نیستی بابا. حق دارم منگ باشم.
پیرمرد با دندان‌های یکی در میان افتاده‌اش لبخندی نثار او می‌کند.
-‌ من جات بودم، دوتا چشم دیگه هم قرض می‌گرفتم. اصلاً مثل گرگ می‌خوابیدم شب‌ها.
فرهاد چشم‌هایش را ریز می‌کند. چرا باید مانند گرگ بخوابد؟ مگر قاتل، او را هم تهدید می‌کند؟
-‌ چشم بابا...حالا اجازه می‌دید مرخص بشم؟
بابا مراد پلک‌های چروکیده‌اش را محکم روی هم فشار می‌دهد. فرهاد زیر لب به امید دیدار می‌گوید. بیرون می‌رود. ماشین را سر خیابان ارغوان شرقی پارک کرده است. تا رسیدن به آن قدم‌هایش را می‌شمارد. یک، دو، سه، چهار، پرنیان. فکر او قرار نیست یک لحظه هم از ذهنش بیرون برود. کنار کافه میراث از حرکت می‌ایستد. نگاهش روی میز پشت شیشه می‌ماند. همان مکانی که برای اولین‌بار باهم قرار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,810
پسندها
67,172
امتیازها
67,073
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #12
-‌ قطعاً شما.
فرهاد به صندلی چوبی تکیه داد.
-‌ نظر لطف‌تونه.
پرنیان لبخندش را کنترل کرد. جرعه‌ای از فنجان قهوه نوشید.
-‌ ببینید...عماد خودش رو از پل عابر پرت کرده. این یعنی اون دنبال شنیده شدن بوده. بدنش پر از جای کبودی بود و زخم‌های عمیق. چیزی که اصلاً عادی نیست. خانواده‌ش دوتا بچه دیگه هم دارن. یک دختر 10 ساله... یک پسر 5 ساله.
فرهاد تازه ماجرا به نظرش جدی آمده بود. حالا می‌خواست تا تهش برود. نه به‌خاطر همکار زیبا و خوش‌صحبت روبه‌رویش. برای خواهر و برادر عماد؛ دانش‌آموز تنهای کلاس دهم ب.
-‌ ‌شما فکر می‌کنید دچار خشونت خانگی بوده؟ والدینش هیچ‌وقت مدرسه نیومدن. یعنی من که ندیدمشون.
پرنیان سرش را چندباری پشت هم بالا و پایین کرد.
-‌ فکر نمی‌کنم. مطمئنم.
دوربینش را سمت فرهاد کشید. عکس بدن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,810
پسندها
67,172
امتیازها
67,073
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #13
[THANKS]سوار ماشین شد. نگاهی به پیامک افتاده روی صفحه تلفن همراهش انداخت. مادر پرنیان برایش آدرس فرستاده بود. آدرس خانه‌ای در کوچه هفدهم حصاری.
***
-‌ باید برای مراسمش می‌اومدم. خیلی سرم شلوغ بود. باورم نمی‌شه پری مرده.
اتاق کار منصور بیشتر شبیه به اتاق خاطراتش با پرنیان بود. حتی عکس عروسی‌شان را بزرگ کرده بود و روی دیوار زده بود. فرهاد حق داشت از لحظه ورود احساس سردرد کند.
-‌ آخرین بار کی هم رو دیدید؟
-‌ نمی‌دونم. شاید دیروز.
منصور جوان لاغری است با موهای بور مجعد و صورتی اصلاح شده. فرهاد انتظار این چهره را نداشت.
-‌ دیروز؟ من رو مسخره کردی؟
منصور سرش را به طرفین تکان داد.
-‌ تو خوابم... آخ... باید می‌دیدیش... باد می‌زد وسط موهاش. صدام می‌زد. می‌گفت منصورم. عشقم. بیا که دلم برای بغلت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,810
پسندها
67,172
امتیازها
67,073
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #14
فرهاد دست‌های او را با خشمی که در بندبند وجودش جریان دارد، کنار می‌زند.
-‌ وکیلش کیه؟
منصور عقب‌عقب می‌رود. روزنامه را از روی میز برمی‌دارد. گوشه بالایش را با دست به شکل یک مثلث جدا می‌کند. پشت میز می‌نشیند. خودکار را برمی‌دارد. روی همان تکه روزنامه چیزی می‌نویسد. در همان حال حرف می‌زند.
-‌ چشم‌هاش تو رو هم اسیر کرد، نه؟ برای تو هم خمارشون می‌کرد؟ بهت می‌گفت نارنجی؟ آخه رنگ مورد علاقه‌ش نارنجی بود.
فرهاد گامی به جلو برمی‌دارد. مشت‌هایش را از هم باز می‌کند.
-‌ شما جدا شدین... دلیلی نداره انقدر درباره‌ش حرف بزنی. در ضمن رنگ مورد علاقه‌ش ارغوانی بود. هیچ‌وقت نارنجی نمی‌پوشید.
منصور تکه روزنامه را بالا می‌گیرد و مستقیم به چشم‌های بی‌قرار فرهاد نگاه می‌کند.
-‌ آدمی که می‌تونه عشق زندگیش رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,810
پسندها
67,172
امتیازها
67,073
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #15
-‌ به خیالت با مریم مقدس ازدواج کردی؟
فرهاد دستش را سمت یقه گرد پیراهن منصور می‌برد. او را از جا بلند می‌کند. از میان دندان‌هایش کلماتی نامفهوم بیرون می‌ریزند.
-‌ خفه شو... حرو.... خفه شو.
منصور در همان حالت قهقهه می‌زند.
-‌ چرا این‌ها رو به من می‌گی؟ من که ازت نپرسیدم. من هیچی از گذشته‌ اون نپرسیدم.
منصور دستش را روی مچ دست او می‌گذارد.
-‌ قاتل پری خودشه. خودش و کارهاش. زندگی تو حروم مرده اون نکن. مثل من احمق نباش.
فشار دست‌های فرهاد کم می‌شود. نمی‌داند باید حرف‌های مادر پرنیان را باور کند یا منصور و یا سبزی بی‌کران چشم‌های پریان را که هیچ دروغی برازنده آن‌ها نبود. عقب‌عقب می‎‌رود. آن‌قدر می‌رود تا کمرش با در اتاق یکی می‌شود. عکس‌های روی دیوار دور سرش می‌چرخند. پرنیان را می‌بیند در آغوش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,810
پسندها
67,172
امتیازها
67,073
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #16
[THANKS]
-‌ از خونه عماد مستقیم اومدم این‌جا. حق با شما بود. پدرش خونه نبود اما زنه بود. نذاشت بچه‌ها رو ببینم.
پرنیان کلاسور را جلوی فرهاد گرفت. خودکار را از پشت گوشش درآورد و چیزی کف دستش نوشت. پشتش را به او کرد. دستش را تکان داد. فرهاد پشت‌سرش راه افتاد. دو میز بزرگ روبه‌روی هم قرار گرفته بودند. دور هر کدام هشت صندلی بود. پرنیان پشت صندلی نشست. فرهاد کلاسور را روی میز گذاشت.
-‌ عکسی هم تونستی از وضعیت خونه‌شون بگیری؟
فرهاد سرش را به طرفین تکان داد.
-‌‌ گفته بودید عکس بگیرم؟ شرمنده.
موبایل نوکیا 1200 را بالا آورد. پرنیان با دیدن تلفن همراه او چند ثانیه ماتش برد.
-‌ گوشی دوم‌تونه دیگه؟
-‌ نه. همینه فقط.
ماگ سبزش را به دهانش نزدیک کرد. بوی قهوه داخل سالن پیچیده بود.
-‌ عجیبید آقا معلم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,810
پسندها
67,172
امتیازها
67,073
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #17
یه پارت دیگه هم 10 شب داریم.

[THANKS]مردی با پیراهن چهارخانه مشکی سفید بالای سر فرهاد ایستاده است. نگاهی به سرم می‌اندازد، نگاهی به پرستار.
-‌ چرا بیدار نمی‌شه؟
صدای پرستار نازک است و آرامش‌بخش.
-‌ حال عمومیش خوبه اما انگار زیادی خسته‌ست.
مرد دستش را روی شانه فرهاد می‌‌گذارد.
-‌ همسرش رو تازه از دست داده. وگرنه رفیق ما قبلاً این ریختی نبود. انقدر هپلی.
-‌ بیچاره... حتما خیلی سخت بوده براش.
فرهاد نگاهی به صورت رنگ پریده فرهاد می‌اندازد.
-‌ باید عادت کنه.
-‌ من دوباره سر می‌زنم.
مرد چشم‌هایش را روی هم فشار می‌دهد. پرستار می‌رود. انگشت‌های فرهاد تکان ریزی می‌خورند. پلک‌هایش آهسته باز می‌شوند. چندبار پلک می‌زند. نگاهی به محیط ناآشنای اطرافش می‌اندازد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,810
پسندها
67,172
امتیازها
67,073
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #18
[THANKS]پیش از رفتن نگاهی به حال زار فرهاد با آن ریش نامرتب و موهای ژولیده می‌اندازد. دستش را روی شانه او می‌گذارد. قدش چند سانتی از فرهاد بلندتر است.
-‌ معلوم هست داری چی کار می‌کنی با خودت؟
فرهاد سرش را بالا می‌گیرد. مستقیم در چشم‌های عسلی بهراد نگاه می‌کند.
-‌ برو خداروشکر کن تو وضعیت من نیستی.
بهراد تلخندی نثار صورت پریشان فرهاد می‌کند.
-‌ وضعیتیه که خودت ساختی. دوره افتادی دنبال چی می‌گردی؟ مگه پلیسی؟ بذار خودشون از راه درستش برن جلو.
ذهن فرهاد سمت جسد سوخته پرنیان می‌رود. نمی‌تواند این تصویر را از ذهنش بیرون کند. همان‌طور که در فراموش کردن اسامی مردهایی که منصور گفته بود ناتوان است.
-‌ دست رو دست بذارم قاتلش برای خودش بچرخه؟
بهراد دیوانه‌وار سر تکان می‌دهد. صدایش را بالا می‌برد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,810
پسندها
67,172
امتیازها
67,073
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #19
بیست دقیقه بعد هردو جلوی در ورودی بیمارستان ایستاده‌اند.
-‌ چرا سوار نمی‌شی؟
فرهاد نگاه از موتور آبی مقابلش می‌گیرد. گامی به جلو برمی‌دارد. دستش را برای اولین تاکسی که رد می‌شود تکان می‌دهد. راننده پا روی ترمز نمی‌گذارد و با سرعت رد می‌شود. بهراد دست روی شانه او می‌گذارد.
-‌ من به‌خاطر تو کارم رو ول کردم اومدم این‌جا. حالا بدون من می‌خوای بری؟
فرهاد سرش را چندبار آرام تکان می‌دهد.
-‌ تو می‌دونستی پری شوهر داشته؟
بهراد عینک دودی‌ای که قصد داشت روی چشم‌هایش بگذارد، پایین می‌آورد.
-‌ چی؟
فرهاد عقب‌گرد می‌کند. به دیوار آجری تکیه می‌زند.
-‌ فقط می‌دونستم با چند نفر همزمان تو محل کارش تیک و تاک می‌زنه. یه بار تعقیبش کردم دیدم تا یه مجتمع هم با یکی‌‍شون رفت. دوتایی رفتن بالا.
فرهاد برای چند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FATEME078❁

نویسنده افتخاری
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,810
پسندها
67,172
امتیازها
67,073
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #20
[THANKS]مینو صاف می‌ایستد. لبخند محوی به لب دارد. نگاهش ناخودآگاه به مرد پشت پنجره می‌افتد. لبخندش تبدیل به خطی ممتد می‌شود. لب‌هایش ریز تکان می‌خورند. شاید می‌گوید سلام. فرهاد آهسته سر تکان می‌دهد. نگاه از دختر پشت پنجره برمی‌دارد. برمی‌گردد. بهراد روی تخت دراز کشیده و آرنجش را روی پیشانی‌اش گذاشته است.
-‌ نگفتی! چرا تعقیبش می‌کردی؟
نگاه بهراد روی گچ‌های ریخته سقف است.
-‌ چون نگرانت بودم. خیلی زود داشتی خود تو بدبخت می‌کردی.
فرهاد گامی به جلو برمی‌دارد.
-‌ من اصلاً دلم می‌خواست کنارش بدبخت شم. به تو چه ربطی داشت؟
بهراد روی تخت می‌نشیند. دکمه‌های پیراهنش را باز می‌کند.
-‌ به من ربط داشت. نه به‌خاطر تو... به‌خاطر دختری که به همه خواستگارهاش نه گفت تا یه روز تو یه نگاه بهش بندازی. هیچ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا