- تاریخ ثبتنام
- 30/3/17
- ارسالیها
- 2,810
- پسندها
- 67,172
- امتیازها
- 67,073
- سن
- 27
- نویسنده موضوع
- #11
[THANKS]- جای من نیستی بابا. حق دارم منگ باشم.
پیرمرد با دندانهای یکی در میان افتادهاش لبخندی نثار او میکند.
- من جات بودم، دوتا چشم دیگه هم قرض میگرفتم. اصلاً مثل گرگ میخوابیدم شبها.
فرهاد چشمهایش را ریز میکند. چرا باید مانند گرگ بخوابد؟ مگر قاتل، او را هم تهدید میکند؟
- چشم بابا...حالا اجازه میدید مرخص بشم؟
بابا مراد پلکهای چروکیدهاش را محکم روی هم فشار میدهد. فرهاد زیر لب به امید دیدار میگوید. بیرون میرود. ماشین را سر خیابان ارغوان شرقی پارک کرده است. تا رسیدن به آن قدمهایش را میشمارد. یک، دو، سه، چهار، پرنیان. فکر او قرار نیست یک لحظه هم از ذهنش بیرون برود. کنار کافه میراث از حرکت میایستد. نگاهش روی میز پشت شیشه میماند. همان مکانی که برای اولینبار باهم قرار...
پیرمرد با دندانهای یکی در میان افتادهاش لبخندی نثار او میکند.
- من جات بودم، دوتا چشم دیگه هم قرض میگرفتم. اصلاً مثل گرگ میخوابیدم شبها.
فرهاد چشمهایش را ریز میکند. چرا باید مانند گرگ بخوابد؟ مگر قاتل، او را هم تهدید میکند؟
- چشم بابا...حالا اجازه میدید مرخص بشم؟
بابا مراد پلکهای چروکیدهاش را محکم روی هم فشار میدهد. فرهاد زیر لب به امید دیدار میگوید. بیرون میرود. ماشین را سر خیابان ارغوان شرقی پارک کرده است. تا رسیدن به آن قدمهایش را میشمارد. یک، دو، سه، چهار، پرنیان. فکر او قرار نیست یک لحظه هم از ذهنش بیرون برود. کنار کافه میراث از حرکت میایستد. نگاهش روی میز پشت شیشه میماند. همان مکانی که برای اولینبار باهم قرار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر