• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان خونِ جادو | آذربان نویسنده انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ܩܣߊܟٜߺܝ
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 15
  • بازدیدها بازدیدها 162
  • کاربران تگ شده هیچ

ܩܣߊܟٜߺܝ

شاعر انجمن
سطح
44
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,504
پسندها
49,071
امتیازها
96,873
مدال‌ها
69
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
خونِ جادو
نام نویسنده:
آذربان
ژانر رمان:
فانتزی، عاشقانه


کد اثر: 108
ناظر: @SETI_G
خلاصه: با مرگ شاه فرانسیس به دست مادرش، ظلم و فساد جامعه را فرا می‌گیرد و مرگ جادوگران، کشور را به تباهی نزدیک می‌کند. با گذشت چندین سال و سرانجام با ظهور ساحران جوان، اوضاع دست‌خوش تغییراتی می‌شود.

توجه: فصل نخستین رمان برای آشنایی اولیه با محیط و اطلاعات اندك درمورد گذشته و اتفاقات آن است(بیشتر به صورت داستانی پیش‌برنده تعیین و تعریف شده.) و از فصل دو به بعد، رمان آغاز می‌شود.

 
آخرین ویرایش
امضا : ܩܣߊܟٜߺܝ

Azade_h

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
20/9/26
ارسالی‌ها
2
پسندها
5
امتیازها
0
  • مدیر
  • #2
1000102895.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ܩܣߊܟٜߺܝ

شاعر انجمن
سطح
44
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,504
پسندها
49,071
امتیازها
96,873
مدال‌ها
69
  • نویسنده موضوع
  • #3

مقدمه:
زمین به سیطره‌‌ای تاریک در می‌آید آنگاه که معنای صلح در اقلیم به درستی معنا شده و به یک‌باره همه چیز دست‌خوش تغییر می‌شود. تغییری که سلطنت را به خطر انداخته و انجمن‌های تاریک را پدید می‌آورد‌.
انجمن‌هایی آغشته به خون، فریاد و اشک و آه و هیچ‌کس توان ایستادگی ندارد.
زندگی اما به یک گونه نمی‌چرخد. می‌گردد و می‌گردد و غیرممکن‌ها را ممکن می‌سازد و شاید میان این غیرممکن‌ها، ممکنی نجات‌بخش یافت شود.

فصل اول: تخت خونین
فصل دوم: جادوی بیدار

​
 
آخرین ویرایش
امضا : ܩܣߊܟٜߺܝ

ܩܣߊܟٜߺܝ

شاعر انجمن
سطح
44
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,504
پسندها
49,071
امتیازها
96,873
مدال‌ها
69
  • نویسنده موضوع
  • #4

فصل اول: تخت خونین

قدم‌های سنگین، آرام و فریفته‌ی سیمون با وقاری که از خانواده‌اش به ارث برده بود، بر سنگ‌های زمردین و صیقلی قصر فرود می‌آمد و بازتابی محو از قامت کشیده‌ی او را در خود می‌بلعید. و گویی خاطره‌ی سالیان دراز فرمانروایی شاهان، دوک‌ها و وارثان خون‌سالار را در سینه پنهان کرده بود. صدای برخورد عصای زرینش با زمین، در میان سکوت باشکوه قصر می‌پیچید؛ ضربه‌ای که ریتمی ثابت و پرغرور را به دیوارهای بلند تحمیل می‌کرد. راس عصا که یاقوتی درشت و سرخ بر آن می‌درخشید، هر بار زیر نور همچون تکه‌ای از آتشی زنده جان می‌گرفت. سرخی یاقوت تنها رنگ منحصربه‌فرد یک جواهر نبود؛ بلکه نشان خاندان فرانک بود. رنگی که به خون، اجبار و تهدید آغشته بود و حال، همچون مُهری جاودانه به چشم بیننده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ܩܣߊܟٜߺܝ
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Red.rose

ܩܣߊܟٜߺܝ

شاعر انجمن
سطح
44
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,504
پسندها
49,071
امتیازها
96,873
مدال‌ها
69
  • نویسنده موضوع
  • #5


خدمتکار جوانی که پشت در انتظار ایستاده بود، با شنیدن قدم‌های آنان، بی‌اختیار قامت راست کرد. نفسی عمیق کشید تا لرزش صدایش را پنهان کند و سپس با لحنی رسمی به حرف آمد:
- سرورم! لرد سیمون فرانک برای دیدار حضور دارند.
و لحظاتی سکوت حکم‌فرما شد. سکوتی کوتاه و سنگین که در آن فقط شعله‌های مشعل به صحبت نشسته بودند. سپس صدای آرام و محکم فرانسیس از آن سوی در به گوش رسید.
- بیا تو!
نگهبان دو لنگه‌ی سنگین در را با هر دو دست به‌آرامی گشود. لولاهای قدیمی، ناله‌ای کوتاه و خش‌دار سر دادند و راه برای ورود او باز شد. سیمون بی‌هیچ عجله‌ای قدم به درون اتاق گذاشت.
اتاق بوی عود، موم شمع و رایحه‌ی رز می‌داد. نور کم‌سو از پنجره‌های بلند به داخل اتاق هجوم می‌آورد و روی میز عظیمی که از جنس چوب گردو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ܩܣߊܟٜߺܝ
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Red.rose

ܩܣߊܟٜߺܝ

شاعر انجمن
سطح
44
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,504
پسندها
49,071
امتیازها
96,873
مدال‌ها
69
  • نویسنده موضوع
  • #6


سیمون به‌خوبی سنگینی نگاه خیره‌ی پادشاه را بر تنش حس می‌کرد. نگاهی که چون تیغه‌ای خاموش، از همان لحظه‌ی ورود روی قامتش ثابت مانده بود. و این فرانسیس بود او را می‌کاوید و تک‌تک حرکاتش را، حتی سکوتش را نیز تفسیر می‌کرد. اما سیمون برخلاف بسیاری از آدم‌ها که زیر چنین نگاه نافذی دچار آشفتگی می‌شدند، کوچک‌ترین تغییری در حالت چهره‌اش نداد. برعکس، لبخند مرموزی که همیشه گوشه‌ی لبان باریکش جا خوش کرده بود، کمی کشیده‌تر شد.
نفسی آرام کشید و ردای خوش رنگش با حرکت سینه‌اش موجی کوتاه برداشت و دوباره آرام گرفت. سپس بی‌هیچ عجله‌ای، قدمی به جلو برداشت. صدای برخورد نوک کفش چرمی‌اش با زمین، در سکوت اتاق به خوبی شنیده شد.
نگاهش برای لحظه‌ای کوتاه روی میز بزرگ فرانسیس لغزید. نقشه‌هایی نیمه‌باز،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ܩܣߊܟٜߺܝ

ܩܣߊܟٜߺܝ

شاعر انجمن
سطح
44
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,504
پسندها
49,071
امتیازها
96,873
مدال‌ها
69
  • نویسنده موضوع
  • #7


گوشه‌ی لبش بالا رفت و صدای خفه‌ی خنده‌اش در اتاق پیچید. دیوارهای بلند اتاق، صدا را چند بار بازتاب دادند. انگار خود قصر نیز به آن تمسخر پیوسته بود. پرده‌های بلند، زیر وزش نسیم ملایمی که از پنجره‌های نیمه‌باز می‌گذشت، آرام تکان خوردند. باریکه‌های نور از میان چین‌های سنگین پارچه عبور کردند و کف اتاق افتادند.
نگاه سیمون لحظه‌ای از روی سنگ‌های سرد و صیقلی عبور کرد و فرش عظیم سرخ‌رنگی که زیر میز سلطنتی گسترده شده بود، گذشت و سپس به فنجان خیره شد. اما ته ذهنش نقش‌های طلایی و مشکی فرش، زیر نور جان می‌گرفتند.
فنجان هنوز میان انگشتانش بود. گویی زمان برای او از حرکت ایستاده بود. در همان لحظه، صدای فرانسیس با لحنی آمیخته به استهزا، سکوت را در هم شکست.
- چی می‌بینی جناب سیمون؟
تأکیدش روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ܩܣߊܟٜߺܝ

ܩܣߊܟٜߺܝ

شاعر انجمن
سطح
44
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,504
پسندها
49,071
امتیازها
96,873
مدال‌ها
69
  • نویسنده موضوع
  • #8


سیمون با شنیدن صدای مشت فرانسیس، انگشتان بلند و استخوانی‌اش بی‌اختیار دور فنجان قهوه محکم‌تر کرد. موجی از گرما مانند سیلابی سوزان در رگ‌هایش دوید و خون با شدت به شقیقه‌هایش کوبید. احساس می‌کرد نبض در گوش‌هایش میزند و صدای آن از هر صدای دیگری بلندتر بود. آتشی که سال‌ها با سیاست، سکوت و خویشتن‌داری در اعماق وجودش مدفون مانده بود، حالا آرام‌آرام زبانه می‌کشید و به دیواره‌های صبرش چنگ می‌انداخت. بااین‌حال، سال‌ها حضور در میان اشراف و سیاست‌مداران به او آموخته بود که خشم را باید پشت لبخند دفن کرد. زبانش را محکم به سقف دهان چسباند تا مبادا واژه‌ای نسنجیده از میان آن همه التهاب بیرون بگریزد و جانش را همان‌جا، در قلب قصر به باد دهد.
در سوی دیگر اتاق، فرانسیس نیز هرچند در آتش خشم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ܩܣߊܟٜߺܝ

ܩܣߊܟٜߺܝ

شاعر انجمن
سطح
44
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,504
پسندها
49,071
امتیازها
96,873
مدال‌ها
69
  • نویسنده موضوع
  • #9


لحظاتی بعد، حرکت تیغه متوقف شد. سرش را بالا آورد و این بار نگاهش را در نگاه سیمون قفل کرد و سرمای نگاهش انگار از سرمای سنگ‌های قصر هم گزنده‌تر بود.
- وگرنه سرت رو برای خاندانت می‌فرستم؛ حتی به قیمت اتمام اتحادمون.
سکوت سنگینی میان آن دو افتاد. شعله‌ی شمع‌ها آرام می‌سوخت و دود نازکی از فتیله‌ها بالا می‌رفت. بوی چوب تازه‌تراشیده با تلخی قهوه در هم آمیخته بود.
بینی کوچک و عقابی سیمون از شدت خشمی که در وجودش می‌غرید، اندکی لرزید. ناخن‌هایش بی‌اختیار کف دستش فرو رفتند و برای لحظه‌ای، درد نوک انگشتانش جای التهاب درونش را گرفت. این، آن وعده‌ای نبود که ملکه النور به او داده بود. او انتظار داشت دست‌کم حرمت خونی که در رگ‌های مادر و پسر جاری بود، مانعی هرچند کوچک میان او و چنین تهدیدی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ܩܣߊܟٜߺܝ

ܩܣߊܟٜߺܝ

شاعر انجمن
سطح
44
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,504
پسندها
49,071
امتیازها
96,873
مدال‌ها
69
  • نویسنده موضوع
  • #10


کمی بعد، پس از لحظاتی خیرگی به نمای قصر، بی‌آنکه پلک بزند، چند قدم سنگین به عقب برداشت. پاشنه‌ی چکمه‌های چرمی‌اش روی سنگ‌های بیرون قصر صدایی خشک و گوش‌خراش بر جای گذاشت. باد سرد کوهستان، ردای بلندش را از پشت به بازی گرفت و موهای بلند و سفیدش را روی شانه‌هایش پخش کرد.
درست روبه‌روی قصر، آبشاری بلند از دل صخره‌های کوهستان فرو می‌ریخت. حجم عظیم آب، پس از برخورد با سنگ‌های تراش‌خورده‌ی پایین، به هزاران قطره‌ی ریز و نقره‌ای تبدیل می‌شد و لایه‌ای نازک از مه و رطوبت را روی زمین و سنگفرش‌های اطراف می‌نشاند. سطح سنگ‌ها زیر آن رطوبت همیشگی برق می‌زد؛ چنان صیقلی و لغزنده که گویی هر روز دستی نامرئی آن‌ها را شسته و جلا داده باشد. پرندگان رنگارنگ، آزادانه میان شاخه‌های بلند درختان پرواز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ܩܣߊܟٜߺܝ

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا