• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آبینه | رها آداباقری کاربر انجمن یک رمان

Raha Adabagheri

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2/10/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
9
امتیازها
3
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
آبینه
نام نویسنده:
رها آداباقری
ژانر رمان:
عاشقانه، اجتماعی
کد رمان: 117
ناظر: @Ghasedak~


خلاصه:
قلمم را روی کاغذ می‌چرخانم و از آبینه می‌نویسم. سخت است؛ آدم بودن را می‌گویم. از آدم‌هایی می‌گویم که گاهی مجبورند لبخند بزنند، حتی وقتی چیزی در درونشان فرو ریخته است؛ آدم‌هایی که از ترسیدن خسته‌اند اما هنوز چیزی در وجودشان برای ادامه دادن باقی مانده.
آبینه قصه‌ی خواستن و نرسیدن و همچنان خواستن است.
آرزوهایی که هرچه بیشتر به آن‌ها نزدیک می‌شوی، دورتر به نظر می‌رسند. روایت بزرگ شدن، درست در میان روزهایی که زندگی چیزی جزٔ سختی برایت به ارمغان ندارد.
و اما عشق... حقا که همواره بدون دعوت در قلبت را می‌زند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Hana.BanU ☯

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
19
 
تاریخ ثبت‌نام
30/11/20
ارسالی‌ها
1,227
پسندها
9,286
امتیازها
27,703
مدال‌ها
31
سن
27
  • مدیر
  • #2
726307


«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
تاپیک جامع برای مسائل...
​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Hana.BanU ☯
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] SETI_G

Raha Adabagheri

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2/10/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
9
امتیازها
3
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد، پروازی نه گریزگاهی گردد.
آی عشق، آی عشق، چهره‌ی آبی‌ات پیدا نیست.
و خنکای مرهمی بر شعله‌ی زخمی نه شور شعله بر سرمای درون.
آی عشق، آی عشق، چهره‌ی سرخ‌ات پیدا نیست. غبار تیره‌ی تسکینی بر حضور وهن و دنج رهایی بر گریز حضور، سیاهی بر آرامش آبی و سبزه‌ی برگچه بر ارغوان.
آی عشق، آی عشق رنگ آشنایت پیدا نیست.

شاملو
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

Raha Adabagheri

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2/10/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
9
امتیازها
3
  • نویسنده موضوع
  • #4
به نام خداوند لوح و قلم، حقیقت نگار وجود و عدم

حقا که قلب چه عضو ابله و وقت نشناسی است! حداقل قلب من در این شرایط و وضعیت آشفته بازاری که از سر می‌گذرانم اینگونه است. جای اینکه کارش را برای ارگان‌های حیاتی بدن به نحو احسنت انجام دهد، حال به قدری تند می‌تپد و ضربان و کوبشش را حتی از روی قفسه‌ی سینه‌ام به رخ می‌کشد که گویی در مرز سکته هستم.
یک بچه دزدیده شده است! آسمان به زمین نیامده... در همین حین لبم را طوری گاز می‌گیرم که طعم تلخ و سرد خون در دهانم پخش می‌شود. دارم چه کسی را گول می‌زنم؟
مردمک‌های لرزانم را طوری در اتاق می‌چرخانم که انگار می‌توانم در اوج ناامیدی اثری از پرهام کوچک پیدا کنم.
چهره‌هایی که یک از یک رنگ پریده‌تر و گریان‌ترند را از نظر می‌گذرانم و به مادری می‌رسم که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Clap
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

Raha Adabagheri

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2/10/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
9
امتیازها
3
  • نویسنده موضوع
  • #5
ندید می‌توانم قطرات عرق روی پیشانی‌ام، دقیقاً زیر چتری‌های به هم ریخته‌ام را حس کنم. هوا گرم است، درست؛ اما گمان نکنم این میزان هدر رفتن آب بدن بخاطر گرمای مهر ماه باشد!
نگاه نمناکم را از داد و هوارهای مادر پرهام می‌گیرم و سرم را زیر می‌اندازم. صحنه روبه رو را با اینکه تماشایی نیست به قدر کافی تماشا کردم.
فقط شاید اگر کمی بیشتر حواسم را جمع می‌کردم. اگر فقط دقایق آخر شیفت کاری‌ام را با انرژی و دقت بیشتری می‌گذراندم، شاید وضع کنونی پیش نمی‌آمد.
با جان گرفتن تصویر کفش‌های سیاه و تمیز مردانه‌ای که جلوی روی چشمانم آمدند؛ ابرویم با استرسی ناگهانی بالا پرید و به دنبالش سرم را بلند کردم.
هیچ چهره‌ای ندیدم! تنها یقه‌ی پیرهن مشکی مردانه‌ای را از نظر گذراندم که به طرز وسواس گونه‌ای اتو شده و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

Raha Adabagheri

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2/10/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
9
امتیازها
3
  • نویسنده موضوع
  • #6
متوجه شدم از ابتدای سر و کله زدن با افکار به هم ریخته‌ام، همچنان دستم را از روی قلبم برنداشتم. لرزشش را حس کردم که با تمام توانم مشتش کردم و دستم را پایین انداختم.
نفس پر صدایی کشید که فهمیدم منتظر جواب سوالش است. نگاهش کردم، چشمان سیاه نافذی داشت. نه اینکه مثل من فقط چشم و ابرو مشکی باشد ها نه! چشمانش گویی یک جور سیاهچاله بودند. رنگش بیشتر از حد طبیعی تیره بود. لابد می‌خواهید بگوید رنگ مشکی، مشکی است دیگر! نه، به نظر من حتی رنگ مشکی هم تناژ دارد.
با بشکن ناگهانی که جلوی صورتم زد از جا پریدم و تکانی خوردم. اخم‌هایش درهم بود و من از بس که مشغول دید و بازرسی از چیزهای بیهوده‌ی دیگری بودم که متوجه آن نبودم.
- پس کر نیستی! صدای منو می‌شنوی؟
شاید الان نباید اخم‌هایم در هم برود. شاید با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

Raha Adabagheri

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
2/10/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
9
امتیازها
3
  • نویسنده موضوع
  • #7
سر تکان دادم و در حالی که سعی می‌کردم صدایم صاف باشد و رگه‌هایی از بغض خفه شده‌ام صدایم را نلرزاند، گفتم:
- دایی پرهام اومده بود دنبالش، صدام زد و پرسید می‌تونه خواهرزاده‌اش رو قبل از تعطیل شدن بچه‌ها ببره یا نه. منم بهشون توضیح دادم که اول از همه باید با والدین پرهام تماس...
نمی‌دانم چندمین بار بود که حرفم را قطع می‌کرد اما می‌توانم اعتراف کنم که با وجود عصبانیت و خشونتی که از این کار به من دست می‌داد، حسابی از نوع نگاهش حساب می‌بردم.
- من نپرسیدم داشتی چیکار می‌کردی و چی به هم می‌گفتید! سوال من اینه که چرا پیش پرهام نبودی؟ مگه کارت همین نیست خانوم؟
بدون حرف سر تکان دادم و او با لحن آرام‌تری روبه همکارش که حدود ده قدم از ما فاصله داشت لب زد:
- آرومشون کن.
منظورش به مادر و پدر پرهام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا