• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان در حصارِ نگاه| Fateme estar کاربر انجمن یک رمان

پارت اول رمان |دَر حِصارِ نِگاه| دوست داشتنی بود براتون؟

  • عالی بود،منتظر ادامه رمان هستیم🙏

    رای 0 0.0%
  • افتتاح بود😐

    رای 0 0.0%
  • میتونست بهتر باشه😊

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    0

Fateme estar

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
29/9/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
5
امتیازها
3
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
دَر حِصارِ نِگاه
نام نویسنده:
Fateme estar
ژانر رمان:
عاشقانه، معمایی، اجتماعی
کد رمان: 114
ناظر: @vida1
خلاصه: ناز دختری که فقر و بدبختی رو تجربه کرده و حالا در دفاع از دخترانگیش از خانه فرار می‌کند و در یک روز زمستانی سرنوشتش عوض می‌شود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

SETI_G

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
1/2/22
ارسالی‌ها
181
پسندها
152
امتیازها
798
مدال‌ها
9
  • مدیرکل
  • #2
1000102895.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Fateme estar

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
29/9/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
5
امتیازها
3
  • نویسنده موضوع
  • #3
بعضی آدم‌ها مثل یک تصادف از راه می‌رسند؛
یک لحظه غافلگیرت می‌کنند، یک لحظه همه‌چیز را به هم می‌ریزند، و بعدش… یا می‌میری، یا آن‌قدر زخمی می‌شوی که دیگر هیچ‌وقت آدمِ قبلی نمی‌مانی.
من، توی همان تصادف، هر دو را تجربه کردم.
اولش مُردم، بعدش… بعدش یاد گرفتم بعضی زخم‌ها را باید بوسید، نه بست.
دست‌های یخ‌زده‌ام را آن‌قدر به هم می‌مالیدم که انگار می‌خواستم از لابه‌لای استخوان‌هایم گرما بیرون بکشم.
با هر نفس، بخار کوتاهی از دهانم بیرون می‌زد و همان‌جا در سرمای بی‌رحم شب گم می‌شد. مدت‌ها بود که همان‌جا نشسته بودم؛ میان خاکسترِ تنهایی و زیر بارِ برفِ سنگینِ شهر.
تاریکی آن‌قدر غلیظ بود که انگار حتی نور هم از ترسِ ماندن، فرار کرده بود.
پرنده‌ها هم دیگر پرواز نمی‌کردند؛
انگار طبیعت هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Fateme estar

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
29/9/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
5
امتیازها
3
  • نویسنده موضوع
  • #4
پارت ۲

با خیسیِ آب روی صورتم، چشم‌هایم را باز کردم. با دیدن مرد، ناگهان از حالت خوابیده به سمت بالا پریدم، اما این تغییر ناگهانی باعث شد سرم گیج برود و سیاهی بر چشمانم بنشیند. دستم را به نشانه تسلط بر سرگیجه روی پیشانی‌ام گذاشتم.

صدای خشک و سرد مرد در فضای اتاق پیچید:
«مریضی، پریزی یا چی؟ از حال رفتی که... نمی‌ری بمونی روی دستم!»

با شنیدن حرفش، قلبم تیر کشید. با وجود سرگیجه‌ای که تمام وجودم را می‌لرزاند، به سختی بلند شدم. با صدایی که از بغض لرزان بود، لب باز کردم:
«خیلی نگرانی؟ می‌تونستی همون‌جا ولم کنی...»

نگاهم در جستجوی راه فرار، به در چوبیِ اتاق افتاد. قدم‌هایی لرزان به آن سمت برداشتم که صدای مرد دوباره مرا در جایم میخکوب کرد:
«دختر، تو چقدر بی‌چشم و رویی! عوض‌تشکرته!»...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 12)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا