• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سلحشور (بازگشت وارث) | *نونا بانو* کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع *نونا بانو*
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 3
  • بازدیدها بازدیدها 54
  • کاربران تگ شده هیچ

*نونا بانو*

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
26/9/26
ارسالی‌ها
3
پسندها
4
امتیازها
0
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
سلحشور (بازگشت وارث) - جلد اول
نام نویسنده:
*نونا بانو*
ژانر رمان:
فانتزی - اساطیری
کد رمان: 110
ناظر: @amın



خلاصه:


پس از بازگشت به خانه ی مادری، امیلی متوجه رازهای پنهان و تاریک زندگی خود و خانواده اش میشود. ورود گروهی از افراد غریبه به زندگی او، حقیقت های پشت پرده ی مرگ والدینش را نمایان می کند. همزمان با رویارویی با هویت واقعی خود، باید برای بقا و جنگ با دشمن دیرینه ی خود آماده شود و این، آغاز ماجراست!



این اتاق، این درخت بید مجنون...

مارگارت! دوستای جدیدم؛ رز، دیانا و فلوریا.

اون کیه زیر بارون؟ لعنتی...

خنجر طلایی، من دیدمش!

فرار کن کتی، اونا اینجان...

بهش حمله کردن، پیتر؛ اون اینجا بود. امیلی فکر کرده تو رو دیده...

سلام برادر، خیلی وقت ندیدمت!

ما کجا میریم؟

به سرزمینت خوش اومدی...

اون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Hana.BanU ☯

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
19
 
تاریخ ثبت‌نام
30/11/20
ارسالی‌ها
1,219
پسندها
9,278
امتیازها
27,703
مدال‌ها
31
سن
27
  • مدیر
  • #2
726554


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید.
" تاپیک جامع مسائل کاربران در رابطه با رمان‌نویسی "

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به...
​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Hana.BanU ☯

*نونا بانو*

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
26/9/26
ارسالی‌ها
3
پسندها
4
امتیازها
0
  • نویسنده موضوع
  • #3
با سلام به همه ی دوستان عزیز انجمن.:bailar::405:
من اومدم با انتشار مجدد مجموعه سه گانه سلحشور.... شاید این اسم به گوشتون خورده باشه شایدم هم نه....
این رمان یک بار از سال 95 به صورت آنلاین منتشر شد و دوباره تصمیم گرفتم که تحت نظر سایت یک رمان نیز مجدد منتشر بشه.
اصلاحات خیلی جزئی در بعضی افعال و کلمات و علائم نگارشی نسبت به نسخه ی اول خواهیم داشت و به جز اینها، هیچ تغییر دیگری قرار نیست صورت بگیره.
از همراهیتون پیشاپیش نهایت تشکر و قدردانی رو دارم.
بریم برای شروع....


************************************************************************************************************************************

*به نام خدا*​
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] amın

*نونا بانو*

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
26/9/26
ارسالی‌ها
3
پسندها
4
امتیازها
0
  • نویسنده موضوع
  • #4
* فصل دوم ( همسایه) *

25 آگوست سال 2009

برق خنجر طلایی، آسمان گرفته و مه آلود را شکافت. تنش رمق بلند شدن و فرار دوباره نداشت. با دستان زخمی و خیره به خنجر طلایی که لحظه به لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد، بر روی زمین پوشیده از شاخ و برگ نم دار جنگل عقب می رفت. چهره ی تعقیب کننده در پس کلاه بلند لباس، هنوز برایش پنهان بود.

با نفس نفس گفت:

-خواهش میکنم... من... نمیدونم... نمیدونم... .

فریاد شخص، حرف را در گلوی دختر خشکاند. خنجر با بی رحمی بالا رفت.

-نه!

همزمان با فریاد خفه شده در گلو، از خواب پرید.

تنش در حاله ای از رطوبت عرق، در پیچش ملحفه ی تخت گرفتار شده بود و قدرت تکان خوردن را از او سلب میکرد. دست چپش در آتل سیاه رنگ طبی کمی درد میکرد ولی با نفرت نگاهش را از آن گرفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا