مهری سرش را به معنی نفی تکان داد. آگاه بود که اگر تهرانی میفهمید، دیگر مجال نفس کشیدن هم برایش نمیگذاشت. وقتی سکوت شکوه را دید دستی به کلاهش کشید و با لحنی ملتمسانه گفت:
- روم رو زمین ننداز! این به نفع همهاس. حتی خود شما! چهار روز دیگه که اسم اون دختر در بره، دیگه کی به فرهاد تهرانی اعتماد میکنه؟! دیگه کی باهاش کاسبی میکنه؟!
با چشمانی میخ شده به شکوه نگاه کرد. یکی از دستانش را در هوا تکان داد و با حالتی عصبی ادامه داد:
- میگن یارو بعد این همه سال به زن خودش پشت کرد، به ما پشت نکنه؟! کاسبی شما هم تا حد کمی به اون وصله. بعد فرهاد پسرم کار رو دست میگیره، بدون هیچ حاشیهای میتونی باهاش کار کنی!
شکوه با دقت به حرفهای مهری گوش میداد. برداشتن یا گذاشتن یک آدم برایش کاری نداشت اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.