• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان باج را گردباد برد | ریحانه نصیری نویسنده انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع .REIHANEH.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 33
  • بازدیدها بازدیدها 1,240
  • کاربران تگ شده هیچ

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,879
پسندها
53,004
امتیازها
71,673
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
باج را گردباد برد
نام نویسنده:
ریحانه نصیری
ژانر رمان:
تراژدی، جنایی، تاریخی
کد رمان: ۵۸۲۶
ناظر: @Sydney


1000091678.webp

خلاصه:
در برگه کهنه‌ای از تاریخ، اواخر دهه چهل، زنی با دبدبه و کبکبه در خاندانی *اعیان زندگی می‌کرد. خاندانی که سالیان درازی برای درآمد خودشان، واسطه بودند بین قشر پر زرق‌وبرق شهر و طبقه‌ای که حتی برای بدست آوردن *قِرانی، جان آدم‌ها را مضحکه خود می‌کردند. در بین همین سفارشات، مقتولی با *گواهیِ مشهود، پیدا می‌شود که کودکی زن را به تاراج می‌برد.
آغاز: ۱۴۰۵/۳/۷


*اعیان: ثروتمند
قِرانی: واحد پول
گواهی: مدرک
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Eccedentesiast

مدیر ارشد + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,501
پسندها
49,023
امتیازها
96,873
  • پرسنل مدیریت
  • #2
1000078871.webp

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,879
پسندها
53,004
امتیازها
71,673
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #3
سلاااامممم
من باز اومدم! همون نیمچه نویسنده‌ی کرموی همیشگی:face-with-tears-of-joy: قرار بود بعد ریسمان برم و صد سال دیگه نیام ولی باز تحمل نکردم و به محض الهام شدن یک ایده جدید اومدم کرم‌هام و بریزم و برم:128: این‌سری دست روی موضوع و فضایی گذاشتم که قراره دهن خودم و سرویس کنه.:hanghead:
کلی تحقیق کردم ولی مطمئنم بازم نواقصی در طول مسیر پیدا میشه، پس ویرایشات بسیارررر داریم...قول نمیدم همین اول کاری تندتند پارت بذارم چون باید بیفتم روی روال داستان و حداقل ۵۰ پارت اول زمان‌بره!
خودتون میدونید من چقدر نقد و نظر دوست دارم پس هر حرفی داشته باشید تمام و کمال گوش میدم!


[به نام دادگر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,879
پسندها
53,004
امتیازها
71,673
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #4
((فصل اول: سکه‌ی معکوس))
نور فراوانی از لوستر پر زرق و برق به چشمانش می‌خورد. همین باعث شد گوی‌های پرتلاطمش را، از سقف بگیرد. صدای موسیقی ملایم در فضا می‌چرخید، اما از اضطرابی که به جانش نشسته بود کم‌ نمی‌کرد. دیگر به انتهای وجودش رسیده بود. امشب باید به این کابوس هولناک، خاتمه می‌داد!
خدم و حشم عمارت با تمام قوا در تکاپو بودند. یکی با سینیِ بزرگی از شیرینی پله‌ها را به سرعت پایین می‌رفت، دیگری شتاب‌زده طبق میوه‌ها را از داخل انبار پر می‌کرد.
قلبش بی‌محابا در قفسه سینه‌اش می‌کوفت. هرج و مرج خانه اضطرابش را دو چندان می‌کرد. بدنش را کمی به سمت چپ متمایل کرد. پله‌های کوتاه و باریک را که باریکه‌ای از فرش قرمز گران قیمت آن را پوشش داده بود،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,879
پسندها
53,004
امتیازها
71,673
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #5
سرش را کمی بیش‌تر به سمت بیرون کشید. با چشمان پرهیاهوی خود دید که رفت و آمد خدم و حشم کم‌تر شده. گمان برد برخی از آن‌ها در طبقه‌ی پایین مشغول پذیرایی هستند، و برخی دیگر برای تازه کردن جانی دوباره، در کنار مطبخ لَم داده بودند.
دستکش توری‌اش بر روی در چوبی نشست. کمی در را باز کرد. پله‌ها دقیقاً روبه‌روی دست‌شویی بودند. نگاهش را به سمت راستش کشید. وقتی دید چندان در دید قرار ندارد، قدم‌هایش را به سمت پله‌ها تند کرد. دامن راسته و تنگش، که قدش تا روی زانوانش بود، اجازه‌ی قدم‌های بلند را به او نمی‌داد. با رسیدن به پله‌ها نفسی از سر آسودگی کشید. دیوار بزرگ کنار پله‌ها، او را از معرض دید پنهان می‌کرد. دستش را به دیوارهای گچی گرفت و نوک پنجه‌‌ی پاهایش را به سرعت بر لبه‌ی پله‌ها گذاشت.
به پایان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,879
پسندها
53,004
امتیازها
71,673
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #6
سلامممم حالتون چطوره؟ نظر میخوام والا
هرجا بد بود بگید لطفاااااا:heart-suit:


صدای پاشنه‌ی کفش‌های قیصری‌ مرد مدام در فضای خلوت راه‌رو می‌پیچید. گاهی این صدا به در اتاق نزدیک می‌شد و گاهی فاصله می‌گرفت.
مهری سرش را کمی به سمت در متمایل کرد. چشمانش از شدت هیجان و اضطراب میخکوب شده بودند. صدای مرد را می‌توانست تشخیص دهد اما باور‌ نمی‌کرد که او باشد!
خدمتکار دستان لرزانش را کمی در هوا تکان داد و با لحنی ملتمسانه گفت:
- آقا پرویز به قد و بالاتون قسم، خانم گفتن یک امشب و نباید شما دست به اون وسایل بزنید. به جون بچه‌هام اگر بفهمن من جعبه رو به شما دادم بیخ تا بیخ سرم رو می‌برن.
مهری با شنیدن نام پرویز، شکش به یقین تبدیل شد. اما پرویز کجا و این‌‌طور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,879
پسندها
53,004
امتیازها
71,673
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #7
[THANKS]
مهری گوشه‌ی تراس چُمباتمه زد تا از پایین کسی او را نبیند. کیف چرمی و مشکی رنگش را با تمام قوا به شکمش می‌فشرد. عرق سردی بر روی پیشانی‌اش نشسته بود. باد سرد پاییزی هم باعث نمی‌شد التهاب درونی‌اش کاسته شود. سایه‌ی کشیده‌ی پرویز را به خوبی می‌دید. سایه‌ داشت، کم‌کم از آن حالت ناواضح و بلندش خارج می‌شد. این یعنی او دارد به تراس نزدیک می‌شود. مهری‌ پلک‌هایش را بر روی هم فشرد و نگاهی هراسان به داخل اتاق انداخت.
پرویز جلوی کشوی کوتاهی ایستاده بود. آن‌قدر بر روی خودش کنترل نداشت که مدام به کمد و میز برخورد می‌کرد. پوزخندی از روی سر خوشی زد. خم شد و پاکتی سیگار از داخل کشو برداشت. نخی سیگار از داخل پاکت در آورد و بین لب‌های رنگ پریده‌اش گذاشت. فندکی از داخل کت مشکی رنگش درآورد و زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,879
پسندها
53,004
امتیازها
71,673
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #8
[THANKS]
سرش را به سمت اتاق کشید که با جای خالی پرویز برخورد کرد. دستش را که لرزش خفیفی داشت، به سفال سرد دیوار گرفت و از جایش بلند شد و روی پاهای سستش ایستاد. دیگر نباید صبر می‌کرد. با باز کردن در تراس گوش‌هایش را تیز کرد تا مبادا دوباره در دام بیفتد. وقتی مطمئن شد دیگر خبری از پرویز نیست وارد اتاق شد. رفتار ضد و نقیض این مرد برایش عجیب بود. سر تا پای زنش را جلوی چشم مردم می‌ستود و حالا فحش و ناسزا به او می‌بست! خیلی دوست داشت بداند در پس زندگی او چه خفته اما الان زمان مناسبی برای بها دادن به این افکار نبود.
مهری پاشنه‌ی کفش چرمش را بر روی سنگ چرخاند و با کشیدن نفسی عمیق، سعی کرد ذهنش را به سمت کار خودش جمع کند. نگاهی اجمالی به اتاق بزرگ و شاهانه انداخت؛ در عین سادگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,879
پسندها
53,004
امتیازها
71,673
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #9
[THANKS]
در همان لحظه‌ای که مهری یواشکی از پله‌ها پایین می‌رفت، در آن سو، در طبقه‌ی پایین‌تر، خدمتکار جعبه چوبی را به سمت پرویز گرفت و او جعبه‌اش را با خشونت از دست خدمتکار کشید و به سمت سالن اصلی رفت.
حالا وقت این رسیده بود که پرویز دست از این مهمانی مسخره بردارد و به دنبال خوش گذرانی خود باشد.
مهری وقتی مطمئن شد پرویز به سالن اصلی رفته و صدایش قطع شده است، به سمت پایین رفت. دست‌های سردش را بر روی دیوار نشاند تا کفش‌هایش کم‌تر صدایی تولید کنند. به آخرین پله که رسید، سرش را از پشت دیوار بیرون آورد. یک مرد خدمتکار همراه با پسری جوان که کت و شلواری مشکی به تن داشت بالای پله‌های پایینی ایستاده بودند. احتمالاً داشتند مسیر رفتن پرویز را تماشا می‌کردند. مهری درحالی که بر روی نوک پنجه‌هایش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,879
پسندها
53,004
امتیازها
71,673
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #10
خب خب...الان وقت این رسیده که از شخصیت اصلیمون رو نمایی کنیم!
از کجا باید بشناسیدش؟ هر وقت توی رمانای من به اولین شخصیت زنی که اسمش با (ش) شروع میشد، رسیدید؛ بدونید اون شخصیت اصلی :128:

[THANKS]
کنار چهارچوب بزرگ در ایستاد. از جمعیت سالن کاسته شده بود. دیگر آن هیاهوی شدید نیم ساعت پیش وجود نداشت. سمت چپ سالن، سه خانم سر یک میز نشسته بودند و گرم، صحبت می‌کردند. سمت راست، پرویز با وسواس *ماهوت را بر روی میز غذاخوری خالی، پهن می‌کرد. ژتون‌ها و ورق‌ها را با دست‌هایی بی‌حال بر روی میز می‌ریخت. کف دستانش را بر روی هم کشید با لبخندی دندان‌نما رو به آقایان گفت:
- آقایون بفرمایید، تازه مهمونی شروع شده. جناب تهرانی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا