• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ناممکنِ ممکن | شاهین شقاقی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mosi.Shaghaghi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 48
  • بازدیدها بازدیدها 103
  • کاربران تگ شده هیچ

Mosi.Shaghaghi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
4/10/26
ارسالی‌ها
47
پسندها
9
امتیازها
23
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
ناممکنِ ممکن: جمله مقتول پس از مرگ
نام نویسنده:
شاهین شقاقی
ژانر رمان:
جنایی، معمایی-کارآگاهی، علمی-تخیلی
کد رمان: 119
ناظر: @بی حس
خلاصه:
نگار عزیزی، دانشجوی رشته پزشکی، پس از معرفی پدیده لازاروس توسط استادش، کنجکاو می‌شود و درباره این پدیده در اینترنت جست‌وجوی بیشتری می‌کند. از طرفی، دانشگاه او را به سازمان پزشکی قانونی معرفی می‌کند تا سه روز در هفته، برای آشنایی با محیط پزشکی قانونی و کسب تجربه در این زمینه، در آنجا فعالیت داشته باشد.
نگار تصور می‌کند ویدئوهایی که درباره پدیده لازاروس دیده، صرفاً جنبه علمی دارند؛ اما خیلی زود متوجه می‌شود این ویدئوها با پرونده‌ای واقعی در ارتباط هستند؛ پرونده‌ای که با مرگ چند نفر و اتفاقاتی عجیب پس از مرگ آن‌ها گره خورده است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] TWD

Azade_h

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
20/9/26
ارسالی‌ها
4
پسندها
15
امتیازها
30
  • مدیر
  • #2
1000102895.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] بی حس

Mosi.Shaghaghi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
4/10/26
ارسالی‌ها
47
پسندها
9
امتیازها
23
  • نویسنده موضوع
  • #3
سخنی با خوانندگان رمان:
هستهٔ اصلی این رمان از یک پدیدهٔ بسیار نادر پزشکی به نام «پدیدهٔ لازاروس» الهام گرفته شده است؛ پدیده‌ای که در آن، پس از توقف عملیات احیای قلبی‌ریوی، بازگشت خودبه‌خودی گردش خون گزارش شده است.

با این حال، بخش مربوط به بازگشت هوشیاری پس از چنین رویدادی، هرچند از نظر پزشکی کاملاً خارج از محدودهٔ امکان نیست، در این رمان بیشتر زاییدهٔ تخیل نویسنده است و نباید آن را بازتاب دقیق یک وضعیت یا فرایند پزشکی واقعی دانست.

همچنین آمار و ارقامی که در طول رمان ذکر شده‌اند، عمداً به‌صورت تقریبی آورده شده‌اند تا از نسبت دادن ناخواستهٔ اعداد داستان به آمار و داده‌های علمی واقعی جلوگیری شود.

این رمان یک اثر داستانی است و استفاده از مفاهیم و پدیده‌های پزشکی در آن، در درجهٔ نخست در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] TWD

Mosi.Shaghaghi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
4/10/26
ارسالی‌ها
47
پسندها
9
امتیازها
23
  • نویسنده موضوع
  • #4
فصل یک: پدیده لازاروس

ساعات اولیه صبح بود و خورشید زمستانی، با نوری کم‌جان اما روشن، از میان شیشه‌های بلند پنجره‌ها به داخل راهروها و کلاس‌های دانشگاه می‌تابید. نور سرد روی کف راهروها کشیده شده بود و در بعضی قسمت‌ها، سایه چارچوب پنجره‌ها را روی دیوار انداخته بود. صدای قدم‌های دانشجوها که چند دقیقه قبل در راهروها بیشتر به گوش می‌رسید، حالا کمتر شده بود و بیشتر آنها به کلاس‌هایشان رفته بودند. تنها گاهی صدای باز و بسته شدن دری از انتهای راهرو یا گفت‌وگوی کوتاه چند دانشجو که دیر به کلاس رسیده بودند، سکوت نسبی ساختمان را برهم می‌زد.

دکتر حامد محمودی با کیف چرمی نسبتاً کوچکی که روی شانه‌اش آویخته بود، آرام در راهرو قدم می‌زد. کت تیره‌ای پوشیده بود و عینک نیم‌دایره‌ای مشکی‌رنگ روی صورتش قرار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mosi.Shaghaghi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
4/10/26
ارسالی‌ها
47
پسندها
9
امتیازها
23
  • نویسنده موضوع
  • #5
چند ثانیه به نوشته نگاه کرد، سپس برگشت و رو به دانشجوها ایستاد. گچ هنوز میان انگشتانش بود.

«خب... کدومتون می‌دونه پدیده لازاروس چیه؟»

کلاس برای چند لحظه در سکوت فرو رفت.

یکی از دانشجوها سرش را کمی به طرف نفر کناری چرخاند. نفر دوم شانه‌هایش را بالا انداخت. دو دانشجوی ردیف عقب در گوش هم چیزی گفتند و یکی از آنها با تردید نگاهی به نوشته روی تخته انداخت؛ انگار شاید از روی اسم بتواند معنی آن را حدس بزند. چند نفر دیگر هم ساکت مانده بودند و فقط به استاد نگاه می‌کردند.

دکتر محمودی چند لحظه منتظر ماند. انتظار داشت دست‌کم یکی از دانشجوها جواب بدهد، حتی اگر جوابش ناقص یا اشتباه باشد. اما هیچ دستی بالا نرفت.

یکی از دانشجوها بالاخره گفت: «استاد... فکر کنم اسم یه بیماری باشه؟»

چند نفر آرام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Misi

Mosi.Shaghaghi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
4/10/26
ارسالی‌ها
47
پسندها
9
امتیازها
23
  • نویسنده موضوع
  • #6
دکتر محمودی به طرف میز کامپیوتر رفت. چند قدم بیشتر تا میز فاصله نداشت، اما در همین فاصله نگاه بیشتر دانشجوها به طرف پرده سفید برگشت. چراغ‌های کلاس خاموش شده بود و نور کم‌رنگی که از پشت پرده‌ها به داخل می‌آمد، فضای کلاس را نسبت به چند دقیقه قبل تاریک‌تر کرده بود. دکتر محمودی پشت میز نشست، فلش مموری را به کامپیوتر وصل کرد و بعد از چند لحظه، صفحه نمایش را بررسی کرد.

در حالی که دستش روی ماوس بود، گفت: «این کلیپ تو سایت‌های مختلف، از جمله یوتیوب، آپارات و اینستاگرام وایرال شده.»

چند نفر از دانشجوها با شنیدن کلمه «وایرال» نگاه کوتاهی به یکدیگر انداختند. یکی از آنها کمی به جلو خم شد تا تصویر روی پرده را بهتر ببیند. دکتر محمودی روی آیکن فایل کلیک کرد و ویدئو شروع به پخش کرد.

تصویر، محیطی سرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mosi.Shaghaghi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
4/10/26
ارسالی‌ها
47
پسندها
9
امتیازها
23
  • نویسنده موضوع
  • #7
چراغ‌های کلاس هنوز خاموش بود. چند ثانیه هیچ‌کس حرفی نزد. بعضی از دانشجوها همچنان به پرده نگاه می‌کردند، انگار انتظار داشتند تصویر دوباره شروع شود. دکتر محمودی دستش را از روی ماوس برداشت و رو به دانشجوها کرد.

«فهمیدید چه اتفاقی افتاد؟»

یکی از دانشجوها دستش را بالا برد. دکتر محمودی نگاهش کرد.

«اون شخص مرده بود؟»

دکتر محمودی چند قدم در کلاس برداشت. دست‌هایش را پشت سرش به هم قفل کرده بود و هنگام راه رفتن، نگاهش گاهی از روی دانشجوها عبور می‌کرد.

گفت: «بله.»

چند نفر با شنیدن جواب او دوباره به هم نگاه کردند. یکی از دانشجوها ابروهایش را بالا برد و دیگری آرام سرش را به طرف پرده چرخاند.

دانشجوی دیگری دستش را بالا برد.

«بعد واقعاً برای چند دقیقه زنده می‌شه؟»

دکتر محمودی ایستاد و گفت: «تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mosi.Shaghaghi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
4/10/26
ارسالی‌ها
47
پسندها
9
امتیازها
23
  • نویسنده موضوع
  • #8
دکتر محمودی ادامه داد: «این بار دقت کنید ببینید اون مرد چی می‌گه. مخصوصاً پنج دقیقه آخر کلیپ رو با دقت نگاه کنید.»

ماوس را حرکت داد و ویدئو را از ابتدا پخش کرد.

تصویر دوباره روی پرده ظاهر شد؛ همان اتاق سرد و بی‌روح، همان تخت و همان مردی که بی‌حرکت روی آن دراز کشیده بود. این بار اما هیچ‌کس با بی‌حوصلگی به تصویر نگاه نمی‌کرد. همه می‌دانستند که قرار است در میان آن سکوت طولانی، چیزی وجود داشته باشد که بار اول از چشمشان پنهان مانده است.

صدای یکنواخت تهویه دوباره در کلاس پیچید.

دانشجوها بی‌حرکت به پرده خیره شده بودند و هرچه ویدئو جلوتر می‌رفت، توجه آنها بیشتر به مرد روی تخت جلب می‌شد. بعضی‌ها به صورت او نگاه می‌کردند، بعضی به حرکت قفسه سینه‌اش و بعضی دیگر فقط منتظر بودند ببینند در پنج...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Misi

Mosi.Shaghaghi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
4/10/26
ارسالی‌ها
47
پسندها
9
امتیازها
23
  • نویسنده موضوع
  • #9
فصل دو: جسدی در زباله‌ها




نزدیک غروب بود و کم‌کم تاریکی دامانش را بر روی شهر می‌گستراند. آخرین کلاس‌های دانشگاه نیز به پایان رسیده بودند و بیشتر دانشجوها، گروه‌گروه از ساختمان‌ها بیرون می‌آمدند و راه خروجی دانشگاه را در پیش می‌گرفتند. صدای گفت‌وگوهایی که تا چند دقیقه قبل در راهروها جریان داشت، حالا آرام‌آرام دور می‌شد و جای خود را به سکوتی می‌داد که با نزدیک شدن شب بیشتر بر فضای دانشگاه حاکم می‌شد.

نگار هنوز در کلاس مانده بود. عینک دایره‌ای مخصوص مطالعه‌اش را از چشم برداشت و روی میز گذاشت و بعد به آرامی شروع کرد به جمع کردن کتاب‌ها و جزوه‌هایی که از ابتدای روز روی میز مقابلش قرار داشتند. یکی از جزوه‌ها را بست و داخل کیف گذاشت، کتاب دیگری را برداشت و چند صفحه از آن را برای آخرین بار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mosi.Shaghaghi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
4/10/26
ارسالی‌ها
47
پسندها
9
امتیازها
23
  • نویسنده موضوع
  • #10
راهروهای دانشگاه تقریباً خالی شده بودند. بیشتر کلاس‌ها چراغ‌هایشان را خاموش کرده بودند و تنها نور سفید و سرد لامپ‌های فلورسنت بود که روی کف راهرو و دیوارهای خالی می‌آفتاد. صدای قدم‌های نگار در فضای کش‌دار راهرو می‌پیچید و بعد چند لحظه بعد محو می‌شد. از دور صدای بسته شدن دری شنیده شد و پس از آن دوباره سکوت بر فضا نشست.

نگار از ساختمان خارج شد و وارد محوطه باغ‌مانند دانشگاه شد. درختان دو طرف مسیر، در نور کم‌رنگ باقی‌مانده از روز، تیره‌تر از چند ساعت قبل به نظر می‌رسیدند. چراغ‌های محوطه یکی‌یکی روشن شده بودند و لکه‌های زردرنگ نورشان روی مسیرهای سنگ‌فرش افتاده بود. چند دانشجو از فاصله دور دیده می‌شدند که با عجله به سمت خروجی می‌رفتند، اما بیشتر محوطه خلوت شده بود.

نگار قدم‌هایش را به سمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Broken Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Misi

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 11)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا