• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم تراژدی رمان سیاه برف | نفیسه سادات امیرلطیفی کاربر انجمن یک رمان

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #21
[THANKS] به چهره‌ی با نمکش لبخند زدم:
- سختت نیست تا ترمینال بیای؟ یه اسنپ می‌گیرم میرم پانسیون دیگه.
با دست چپ موهاش رو از صورتش بالا زد.
- ببینم دختر کوچولوتو.
نگاهم به هورنازی که با گریه به خواب رفته بود، کشیده شد. اخم‌های درهمش روی بالشت گل ریز می‌گفت اصلاً آروم نخوابیده.
- خیلی گریه کرد. کاش یه راهی پیدا کنم بیاد پیشم. باید تا ماه بعد یه خونه جمع و جور کرایه کنم آخه نمی‌تونم ماه بعد باز بیام و بچه رو اینجا بذارم. الان دو ساله که داره با مامان و بابام بزرگ میشه، طفلک افسرده شده.
از وضعیت پریشونش عصبی بودم که پر حرفی کردم. آه پر حسرتی از گلوم خارج شد. نفس عمیقی کشیدم تا اشکامو کنترل کنم. نمیدونم صدای ضعیفم رو می‌شنید یا نه اما ادامه دادم:
- قلبم سنگینه کارن، دلم می‌سوزه برای دخترم،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #22
[THANKS]بقول مهدی، پسرعمه‌ای که بعد ازدواج با بهار دامادمون هم شده بود، بهار یک نفره از خونه آقاجان رفت که سه نفره برگرده. اینکه بعد از ازدواج هرروز صبح تا غروب خونه‌ی ما بود دلگرمی من و مامان شد که بدون بهار جمع سه نفره‌مون بهم نخوره.
بوی زرشک پلو با مرغِ مجلسی خانجون انقدر زیاد بود که تا اتاق سی متری پذیرایی می‌رسید. با عجله از اتاق جارو خورده و مرتب گذشتم، این عطر خوش برنج توی راه رو عمیق تر بود و آشپزخونه واویلایی از خوشمزگی‌ها رو به مشام می‌رسوند.
دستمو به چهارچوب آبی در آشپزخونه تکیه دادم. گاز با شعله‌های پر از قابلمه، سینک پر از ظرف‌های کثیف و خانجونی که با مهارت شامی سرخ می‌کرد و در عین حال حواسش به وا نرفتنِ دونه‌های برنج داخل آب جوش بود، نشون می‌داد امشب یه خبریه.
- سلام ،چی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #23
سلام.
دوستان پارت ۱۴ صفحه ۲ از خط بیست به بعد یه ویرایش ریز اما مهم داره که لازمه بخونید:)
پس لطفا بهش سر بزنید ممنون از همراهیتون

[THANKS]با انتخاب یقه اسکی بافت و دامن ضخیم، لباس‌های گرمی پوشیدم. اون شب هوا جوری سوز داشت که علی‌رغم اردیبهشت بودنش بخاری اتاق‌خواب‌ها و پذیرایی رو روشن کردیم. رفت و امد توی راه‌روی سرد بدونِ بخاری ممکن بود آدمو مریض کنه. با پوشیدن دمپایی روفرشی جلوبسته آخرین نگاه رو توی آینه انداختم. اگه از آقاجان خجالت نمی‌کشیدم قطعاً ابروهای پر پشتمو تا قبل رسیدن مهمون، تمیز می‌کردم. خانواده‌ی مذهبی و محدودی نداشتم اما به قوانین بزرگترهام احترام می‌ذاشتم. صدای خداحافظی بهار و مهتا از حیاط می‌اومد دیگه به خودم زحمت ندادم تا روی سکو برم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #24
[THANKS]دختر خجالتی شونزده ساله‌ای بودم که دیدن یک پسر تهرانی خوش لهجه بدجوری صورتمو داغ و گلگون کرده بود. قلبم تند میزد و توی دلم خداروشکر می‌کردم که پارسال خانجون اجازه داد پشت لبمو تمیز کنم وگرنه الان با چه اعتماد به نفسی جلوش می‌ایستادم؟ گوشه‌ی دامن چهارخونه‌ مشکی سرمه‌ای‌مو تو چنگ فشردم و فقط تونستم زمزمه‌وار بگم:
- سلام، همچنين.
با تعارفِ گرمِ بابا، روی مبل جلوی تلوزیون نشست. به سمت آشپزخونه داخل راه‌رو فرار کردم. از بس همیشه تو دنیای خودم بودم نمی‌تونستم با دیدن یه پسر غریبه اینجوری هول نشم. در اتاق پذیرایی باز بود و میتونستم از گوشه‌ی دیوار ببینم نشسته کنار بابا، صمیمیت و خوشحالی بابا میگفت این پسر زیادی براش عزیزه. خانجون دقایقی بعد بلند شد تا بیاد سمت اشپزخونه فورا خودمو کشیدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #25
[THANKS]جلوتر از اون راه افتادم و بی‌حرف دنبالم اومد. با احترام و افتخار تا دستشویی که ته راه‌روی دکور شده‌ی مامان، دورتر از آشپزخونه و تقریباً نزدیک به اتاقم بود، اسکورتش کردم. سنگینی نگاهشو از پشت سرم حس می‌کردم و مضطرب شده بودم. کاش آقاجون یه فکری برای نور این راه‌روی باریک و طویل می‌کرد تا شبا انقدر تاریک نباشه. کنار در دستشوبی احمقانه ایستادم تا وارد دستشویی بشه! شاید هم محو سویشرت سبز و شلوار کتون مشکی‌ش بودم که توی تنش خودنمایی می‌کرد.
قبل این که در دستشویی رو ببنده لبخندی بهم زد.
- ممنون بقیه کارها رو بلدم.
از خجالت گوشه لبمو گاز گرفتم و به سمت آشپزخونه پا تند کردم. چقدر صمیمی و راحت بود! همیشه از فراز شنیده بودم که پسر تهرونی‌ها پررو هستن ظاهراً باید به چشم می‌دیدم تا باور کنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #26
[THANKS]دستمو از کنار دستش کشیدم. اون اولین کسی بود که منو این مدلی خطاب کرد. توی مدرسه هرکی اسم‌مو می‌شنید، به یه شکلی مسخرم می‌کرد تا اسباب خنده باشه. این پسر خوش چهره هم حقیقتاً مسخره‌م کرده بود. مزخرف بود ولی دل کوچیکم برای همین تفاوت تمسخرش هم ضعف رفت. توی سکوت وبا لبخند از کابینت پشت سرم لیوان کریستالی درآوردم. در بطری رو باز کرد و من لیوان رو بالا نگهداشتم. نگاه خیره‌شو از چشام گرفت. توی دلم‌ می‌دونستم پسری که انقدر راحت با یه دختر غریبه گرم می‌گیره عادی نیست و خیلی چیزا رو تجربه کرده. چیزایی که من حتی خواب‌شو ندیدم. اما نگاهاش چهار میخم کرده بود.
بطری رو از دستش گرفتم. چشماش یه برقی داشت که سر تا پامو گرم می‌کرد. یه شیطنت خاص، بخوام واضح‌تر بگم؛ چشم‌هاش می‌خندید. نمیدونم چطور به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #27
سلام:)
بابت تاخیر عذرمیخوام. بریم واسه ادامه‌ی سیاه برف

[THANKS]چند دقیقه‌ای صبر کردم و بعد با ظرف شکلات به جمعشون پیوستم. نگاهم به دست‌های ضخیم و مردونه‌ی بابا بود. در حال خیار پوست کردن سعی داشت فارسی صحبت کنه تا مهمونش متوجه حرفاش بشه.
- اون قطعه زمینو این مدت، فادم فریبرزِ دست( داده بودم دست فریبرز) تا کارهای کاشت و برداشتِ انجام بده. شما دانیِ‌دید (میدونی) که پسرم کشاورز ماهریه. پولی که در امُویی(می‌اومد) خودم شخصاً هرماه به حساب طلعت خانم خدابیامرز می‌ریختم.
بردیا لیوان چای رو گذاشت توی پیش‌دستی و به مبل تکیه داد.
- پس این همه سال شما زحمتش رو می‌کشیدید.
(میم) رو هم موقع گفتنِ(می‌کشیدید) با مکث گفت. چقدر این تفاوت حرف زدنش دلمو قیلی ویلی کرده بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #28
[THANKS]***
نگاهم از شیشه‌ی لک گرفته و کثیفِ پراید به خیابون‌های شلوغ بود. آدم‌هایی از جلوی چشمام رد می‌شدن که تهرانِ بزرگ و پر استرس، مجبورشون کرده بود تند تند قدم بردارن، باعجله و بی‌احتیاط رانندگی کنن، به هم تنه بزنن و بدون عذرخواهی رد بشن. چشم‌هام از سوزِ خواب احساس درد می‌کرد. با نوازش دست کارن روی دست راستم، سرمو به سمتش چرخوندم. می‌دونست وقتی از شمال برمی‌گردم تا چند روز افسرده‌ام برای همین کمتر سر به سرم می‌ذاشت. لبخندی به روم زد. دستی روی صورتش کشیدم تا نوازشش کرده باشم. این ته ریش و ریش پروفسوری که تمام چونه و پشت لبشو پر کرده بود، با موهای فر و بهم ریخته‌ش ازش یه شلوغ بانمک ساخته بود. هیچوقت شیش تیغ نبود و من باید یک روز کشف کنم‌ چرا جذب مردهای عجیب و غریب میشم؟!
سرشو به گوشم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #29
[THANKS]کیسه برنجو زمین گذاشت و با ذوقی که توی چشماش نشسته بود، جعبه رو ازم گرفت.
- اینو قایم می‌کنم که همه‌ش مال خودم باشه!
آروم خندیدم.
- می‌دونستم کیمیا بیاد خونتون بهش نمیدی، واسش یه بسته جدا آوردم.
کوله رو روی دوشم مرتب کردم و کیسه برنج سنگینمو گرفتم تو بغلم.
نگاه کارن با ناراحتی روی کمر خمیده‌م بود.
- آخه این سنگینه چجوری می‌خوای ببری بالا.
با دست به کیوسک نگهبان اشاره کرد و ادامه داد:
- این مرتیکه هم که نمی‌ذاره یک پشه‌ی نر وارد حیاط بشه.
از لفظی که به کار برده بود ناخواسته بلند خندیدم. پشه‌ی نر! نزدیک‌تر ایستاد و دستامو که دور کیسه بود نوازش کرد. چشم‌هاش و لبخند روی لب‌هاش چیزی به اسم (عشق) رو به رُخ کشیده بود.
- جانِ کارن، بلند بخند. صدای خنده‌هات حالمو خوب می‌کنه.
برای چندمین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #30
[THANKS] ***
بین خواب و بیداری گیر کرده بودم و نمی‌تونستم بدنمو تکون بدم. دست قوی السا منو از اون حالت خارج کرد. برق اتاق روشن بود و ساعت سفید روی دیوار سه صبحو نشون می‌داد. لیوان آب جلوی لبم نگه‌داشت، مقداری ازش خوردم. چشم‌های ورم‌کرده و صورت پُف دارش نشون می‌داد مزاحم خوابش شدم. با ابروهای که از نگرانی بالا داده بود، پرسید:
- چته دختر؟ بردیا رو بسته بودی به فحش. کابوس می‌دیدی؟
نشستم و به تاج چوبی تخت تکیه دادم. زانوهامو کشیدم توی بغلم. تنم از عرق سرد خیس بود و هنوز به خاطر کابوس‌هام نفس نفس می‌زدم.
دسته موی سمت راستمو زد پشت گوشم تا یه مقدار هوا بهم بخوره‌.
- قربون چشات برم، درسته که دوستیمون تازه سه ساله شده اما انقدر باهم درد کشیدیم که الان دوتا خواهر باشیم! پس بهم بگو دوباره چی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا