• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم تراژدی رمان سیاه برف | نفیسه سادات امیرلطیفی کاربر انجمن یک رمان

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #31
خوبی حرفه‌ی من این بود که میزم توسط یه دیوار از سالن جدا می‌شد تا آرامش خودمو داشته باشم. ذوق زده دستشو گذاشت روی رنگ یشمی.
- اینو می‌خوام برف.
چشمای درشت شده‌شو،که بی‌شباهت به کارن نبود، آورد نزدیک‌ و با عشوه ادامه داد:
- ببین رنگ چشامه.
لبخند روی لبم پهن‌تر شد این خواهر و برادر خیلی به رنگ چشم‌هاشون می نازیدن.
بی‌حرف مشغول لاک زدن بودم که با صدای آرومی گفت:
- شنیدم داداش مارو چند روز پیش نقره داغ کردی.
عکس‌العملی نشون ندادم و با سکوتم فرصت دادم تیکه‌هاشو بندازه.
- یه جوری وابسته‌ت شده که یه شب باهات حرف نزنه، مثل غورباقه توی آب جوش بالا و پایین می‌پره.
سرمو بلند کردم و خیره تو چشم‌های آرایش شده‌ش آروم خندیدم. چرا اصطلاحات این خواهر و برادر انقدر بانمک بود؟
لبخندش چال گونه‌های سفیدشو به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #32
[THANKS]گوشه لب‌های قلوه‌ایش رو به حالت نیشخند درآورد.
- آره گفت چشم پدرجان هرچی شما بگی... دیوونه شدی؟ من و احمد هم نشسته بودیم اصلاً ملاحظه‌ی شوهرمو نکرد، چشم سفید بلندشد بشقاب غذاشو جوری کوبید روی میز هشت تیکه شد، بعدم صداشو انداخت پس‌ سرش که یه بار دیگه حرف از برفین بزنین دیگه ‌نمیام خونه.
خجالت زده لبمو گاز گرفتم. اما ته دلم یه ذوق پلیدی نشست از این که یکی انقدر خاطرمو می‌خواد! می‌دونستم کارن فقط واسه من باادبه یکی دیگه پا رو دُمش بذاره بدجور تغییر چهره میده. کیمیا خیره به لایت با آب و تاب ادامه داد:
- خلاصه سرتو درد نیارم. می‌خواست از خونه بره احمد جلوشو گرفت. بابام طفلی فقط می‌خواست بگه پسرجان تو هنوز آدم ازدواج نیستی. چه برسه به اینکه یه دختربچه رو بزرگ کنی.
مشغول لاک زدن اون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #33
[THANKS] با لحنی که تند بودنش حتما توی ذوق می‌زد، غر زدم:
- من فقط نیم ساعت وقت استراحت دارم، این انصاف نیست. توروخدا وقت استراحتمو پر نکن.
چشم‌های قهوه‌ایشو توی حدقه تاب داد.
- غرغرو میرزا من برات مشتری نذاشتم، میگه قدیم پیشت ژلیش کرده.
ضربه‌ی آرومی به پیشونی‌ش زد و زمزمه کرد:
- وای که تو چقدر بداخلاق و غرغرویی.
بی‌توجه بهش، ماگ سبز رو از روی اپن سنگی برداشتم. از آشپزخونه پشت دیوار دیده نمی‌شد که بفهمم کی منتظرم نشسته. هنوز کامل وارد اتاقِ بدون در نشده بودم با دیدنم بلند شد و ایستاد. لبخندی بهم زد که چین دور چشم‌های ریزشو بیشتر کرد.
- سلام عزیزم منو یادت میاد؟
نگاهمو از مانتوی سبزچمنی جلو باز‌ش وگرفتم و زل زدم به در چوبی ورودی که توی بخش ناخن‌کاری بود. کاش می‌شد از در خروجی فرار کنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #34
[THANKS]برای اینکه بیشتر از این وقت خودش و چهارتا شاگرد خصوصی‌شو نگیرم، باید زودتر حرفمو می‌زدم. کلافه نفس‌مو فوت کردم صدام از ته گلوم خارج شد.
- میشه بگی من الان باید چیکارکنم؟ تا دیدمش گفتم (الان برمی‌گردم). حالا پنج دقیقه‌س توی دستشویی موندم.
صدای خنده‌ش توی گوشم پیچید.
- ببخشید نباید بخندم؛ اما تو چرا انقدر خنگی؟! به دستشویی پناه بردی؟
نالیدم:
- کارن محض رضای خدا، تو که میدونی وقتی استرس می‌گیرم خشک میشم و همه چی یادم میره. فقط بهم یادآوری کن که الان باید چی‌کار کنم.
صدایی که از خنده‌ی قورت داده شده، گرفته بود. با چندتا سرفه صاف کرد.
- الان باید بری جلوش بشینی و جوری رفتار کنی انگار نشناختی. اون‌وقت می‌تونی بفهمی چیکار داره. باشه دختر؟
تند تند سرمو به نشونه فهمیدن تکون دادم، مگه اون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #35
[THANKS]انگار عضلات صورتم‌ منقبض بود که به زور لبخند زدم.
- جانم در خدمتم.
بینی عروسکی عمل شده‌ش و مژه‌های بلندی که کاشته بود چشم‌هاش رو ریزتر می‌کرد. تابی به مژه‌هاش داد.
- گلم اگه منو یادت باشه دوسال پیش اومدم پیشت ژلیش کردم، منو خانم کریمی بهت معرفی کرد، مشتری ثابتته.
ماگ رو برداشتم. می‌دونستم سرد شده اما گلوم خشک بود. شاید بی ادبی بود که تعارف نکردم و مقدار زیادی ازش سر کشیدم.
- ببخشید دهنی بود، اگه میل دارید براتون درست کنم.
سرشو به علامت منفی تکون داد.
- مرسی گلم، بعد اینجا قرار کافه دارم چیزی نخورم بهتره.
دوسال پیش هم همین‌جوری بود، خودمونی و خوش خنده با صدای خیلی بلندی که وقتی حرف می‌زد همه پشت دیوار می‌شنیدن! با همه‌ی این‌ها، ناز و ادای بیان‌ش مخصوص خودش بود.
- بله یادمه شمارو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #36
[THANKS]بلند شد و مانتوی چمنی رنگش‌ رو مرتب کرد.
- لطفاً برای دفعه بعد با منشی هماهنگ کنید. من امروز می‌خواستم زودتر برم، کار مشتری بعدیم هم زیاده.
دستشو نوازش وار روی بازوم کشید، ناخواسته خودمو عقب کشیدم. متوجه واکنشم نشد و با لبخندی که چشماشو ریزتر کرده بود، گفت:
- وای چقدر تو مهربونی عزیزم. چشم حتما وقت می‌گیرم. فقط اسم و فامیلیت یادم نیست. میدونی موقع حاضر شدن ناخنم شکست تنها کاری که کردم گرفتن آدرس اینجا از خانم کریمی بود و باعجله خودمو رسوندم.
زن پرحرفی بود و من هم بی‌حوصله! خستگی از صدام می‌بارید وقتی جواب دادم:
- شریفی هستم.
بالاخره با تکون دادن سر و خداحافظی سریع، به سمت سالن رفت تا از مائده وقت ماه بعدشو بگیره.
از آیدا که مشعول پیام دادن با ایفون مدل جدیدش بود خواستم پشت میز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #37
[THANKS]دیشب از فکر این که توی اتاق بغلی خوابیده، تا دو صبح ذوق داشتم. پرده توری اتاقو کنار زدم تا غروب آفتاب مهمون اتاقم بشه و ذوق دلمو بیشتر کنه. برخلاف دیروز که هوا بارونی بود امروز آفتاب ملایمی به زمین تابید و غروب خنکِ دلچسبی رو ساخت. لباس مدرسه رو با شلوار لی و تی‌شرت صورتی عوض کردم. موهام که زیر مقنعه بافته بود باز کردم و با ژل یه مقدار مرتبشون کردم تا حالت پیچ و تاب فر توش بمونه. با وسواس توی آینه قدی خودمو بررسی می‌کردم. قد بلند نبودم اما هیکل معقولی داشتم توی تمام اعضای بدنم عاشق ناخن‌های کشیده و بلندم بودم. فردا جمعه بود پس با حوصله به ناخن‌هام لاک سفید زدم.
مامان درحالی که آخرین لیوان توی سینی رو از چای پر می‌کرد زیر چشمی نگاهی کرد.
- تی لباس خیلی تنگه، بُوشُو ایته لباسِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #38
[THANKS]لرزش قوی گوشیم روی میزکار باعث شد از مرور خاطرات مزخرفم دست بکشم. مرور کردن‌هایی که جز سوزوندن جیگرم چیزی برام نداشت.
یکی از دلایلی که این شغلو انتخاب کردم آرامشم موقع کار بود فکر کن یه نقاش روی بوم اثری خلق کنه و همزمان غرق افکارش بشه. طراحی روی ناخن به افکارم نظم می‌دادم. گوشی درحال لرزیدنو برداشتم و بین لپ و شونه‌م نگهداشتم.
- جانم کارن؟
صدای بم‌ش معترض بود.
- شما می‌خواستی هشت و نیم بنگاه باشی دیگه؟
برای دیدن ساعت روی دیوار، یهو از جا پریدم و این باعث شد قلم توی دستم تکون بخوره اما خداروشکر طرحم رو خراب نکرد. شونمو محکم‌تر پشت گوشی فشار دادم و سر چرخوندم. ساعت ۹ شده بود. ارایشگاه خلوت و ساکت بود حتی نفهمیدم همکارهام کی رفتن. درحالی که قلب سبز رنگ روی ناخن کوچیکه رو پر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #39
[THANKS]پشت اپن ایستاد.
- خوبه جهیزیه‌ی تورو داشتیم وگرنه چجوری زندگی‌ می‌کرديم؟
درحال در آوردن کارتن ماکروفر ادامه داد:
- اینو بذاریم روی اپن که پشتش جای پریز داره. می‌گم، تو خسته نیستی؟ تازه از راه دور اومدی.
در کابینت فلزی زرشکی رو بستم. پارچ کریستال رو توی دستم گرفتم و به کابینت تکیه دادم.
- خیلی خستم ولی چاره‌ای نبود، باید خودم دنبال وسایل و هورناز می‌رفتم.
پارچ مجلسیمو فوت کردم. غبار بلند شده از روش به دماغم چسبید.
- این وسایل هم دو سال تو انباری آقاجون داشت خاک می‌خورد دیگه باید استفاده می‌کردم.
توی کار کردن دستش از من تند تر بود هنوز دست به کار نشده بشقاب سرویس چینی‌هام رو دستمال کشیده بود.
- وای خیلی خوشحالم، حاضرم تا صبح کار کنم تا خونمون سرهم بشه خیلی ذوق دارم بالاخره مستقل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #40
[THANKS]
چینی به ابروهای کم رنگش داد.
-بمیرم که اون شوهر روانی و مریضت نذاشت از چیزی لذت ببری.
مقداری از چای نوشیدم. اگه دقیق‌تر فکر می‌کردم می‌فهمیدم السا درست گفته بود. هیچکدوم از مراحل زندگیم برام لذتی نداشت! فرش دستبافت کرم صورتی زیر پام هنوز هم نرم بود الحق که بابام سنگ تموم گذاشته بود برای ته تغاریش. دلم برای هورنازی که از لحظه سر هم شدن تخت، خواب بود تنگ شد.
- هورناز مامانی بیا یه چیزی بخور. پنج ساعته خوابیدی.
در ورودی نیمه باز توسط کارن کاملاً باز شد. با حوله‌ای که از دستشوییِ داخل راه پله آورده بود، دستش رو خشک کرد.
- به به چه خونه‌ای شد. مبارکتون باشه.
حموم و دستشویی داخل راه پله ممکن بود زمستونا هورنازو مریض کنه اما همین که به خاطر این خونه دخترم می‌تونست کنارم باشه کافی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا