• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم تراژدی رمان سیاه برف | نفیسه سادات امیرلطیفی کاربر انجمن یک رمان

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #51
- غروب میام دنبالت.
با لبخند خداحافظی کردم و پیاده شدم. شانس خوبم بود که عجله داشت و صبر نکرد تا داخل خونه برم. وقتی ماشینش از نگاهم محو شد صدای تک بوقی پشت سرم شنیدم. از دو روز پیش استرس دیدنش ته دلمو می‌شست و چنگ می‌زد اما الان که جلوی چشم‌هام توی پرشیای سفیدش نشسته بود، به آرامش رسیده بودم. نشستم و با لبخند گفتم:
- ماشینت مبارک خیلی خوشگله.
تی‌‌شرت سفیدی تنش بود که به خوبی خوشتیپی‌هاش رو نشون می‌داد. دستشو دایره‌وار روی فرمون کشید و بی‌حرف حرکت کرد. یه مقدار توی ذوقم خورد. آخه چرا باهام حرف نزد؟ این اولین قرارمون بود. سعی کردم برای منظم کردن اوضاع کاری کنم که آروم پرسیدم:
- حالت خوبه بردیا؟
سر تکون داد و بدون اینکه نگاهم کنه «اوهوم» ریزی گفت.
از سردی کلامش شوکه شدم. کامل سمتش چرخیدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #52
[THANKS] احساس مالکیت؟ یعنی توی همین مدت انقدر عاشقم شده بود؟! خدایا چقدر عشق زیباست! با خوشحالی دستام رو به هم کوبیدم. اگه کسی بود تا بهم بگه (دوست داشته شدن و عاشقی این مدلی نیست، واسه‌ش ذوق زده نشو دختر!) شاید آینده‌ی بهتری داشتم.
صدای شادم، ذوق ته دلمو نشون می‌داد وقتی گفتم:
- حالا آشتی؟!
ماشین روشن کرد. صداش قلدری خاصی رو به گوشم رسوند.
- نشنیدم بگی چَشم، دوست دارم هرچی میگم فقط بگی چشم!
بچگانه دلم برای قلدریش رفته بود که بلند خندیدم و گفتم:
- چشم هرچی بردیا جونم بگه.
با دست راستش لپمو کشید. درست همون‌جایی که برادرم کشیده بود اما دلم برای بردیا ضعف رفت.
- قراره بریم ویلای دوستم. اینجوری هوای شرجی اذیتمون نمی‌کنه.
یه خورده شوکه شدم. آخه اولین بارم بود که توی عمرم قرار می‌ذاشتم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #53
[THANKS]دستم رو فشرد.
- نگران نباش، ما چندتا رفیقیم که از تهران اومدیم با هم‌دیگه دو سه روز تفریح کنیم و بریم.
بهش اعتماد کردم و نفس آسوده‌ای کشیدم. دلم نمی‌خواست اولین قرارمون در کنار یه مُشت بچه قرتی تهرانی بگذره اما انگار بردیا دوست نداشت تنها باشیم. شایدم حوصله‌ش با من سر می‌رفت! هرچی که بود از اون وضعیت ناراضی بودم و هیچ چیز اونجوری که فکر می‌کردم نشد. حتی برام یه شاخه گل هم نخریده بود انگار توی رمان‌ها همه‌چیز فرق داره.
واقعیت اینه وقتی با پسری دوست میشی که بیکاره و پول تو جیبی‌ش رو داداشش میده نباید توقع این چیزا رو داشته باشی.
دقایقی بعد، درست وسط پذیرایی مربعی شکب هشتادمتری با ترکیب رنگ کرم و سفید، سه پسر رو‌به‌روم ایستاده بودن تا بردیا با ذوقی که اصلاً ازش ندیده بودم معرفیشون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #54
[THANKS] نگاهم قفلِ عینک آفتابی‌‌ای بود که از یقه‌ی تی شرت آبی‌ش آویزون کرده. لبخندی بهم زد که چشم‌های ریزش رو ریزتر کرد.
- سلام شما باید برفین خانم باشی! بردیا گفته بود که یه مهمون کوچولو داره.
دست‌های بردیا از پشت روی بازوهام نشست و تایید کرد.
- همون دختر رشتی‌ای که دل ما رو برده.
پسرک خوش‌چهره لبخندشو با کشیدن لبش به داخل، جمع کرد. ریش مثلثی و کوچیک زیر لبش بیشتر خودنمایی کرد.
بردیا منو برگردوند سمت خودش خیره به چشم‌های پر از اشکم، آروم گفت:
- بی‌جنبه نباش، اونا فقط شوخی کردن.
بی‌ملاحظه از پسری که پشتم بود با بغض گفتم:
- منو آوردی اینجا شادی دوستات تکمیل بشه؟ می‌خوام برگردم. اگه منو نمی‌رسونی آژانسِ گیرم (آژانس می‌گیرم).
اخم صورتشو پوشوند. حتی اینکه توی عصبانیت نتونستم ادای بی‌لحجه‌ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #55
[THANKS]پشت چشمی واسش نازک کردم.
- دخترهای شمالی توی خوشگلی لنگه ندارن آقا!
لپمو نوازش‌وار کشید.
- این خ...خوشگله مال خودمه.
همونجوری که منو می‌کشوند سمت در ورودی ادامه داد:
- حالا بریم یه چیزی بخوریم، می‌خوایم کلی خوش بگذرونیما تو هم زود قهر نکن دیگه.
دستشو کشیدم تا بایسته.
- یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشی؟
چرخید سمتم.
- جونم؟
چشمای درشت و مژه‌های بلندش باعث شد برای لحظه‌ای بهش حسودی کنم. تا قبل از اینکه اونو بشناسم، فکر می‌کردم خودم درشت‌ترین چشما رو دارم. منتظر نگاهم می‌کرد و باید می‌پرسیدم.
- چرا بعضی وقتا زبونت می‌گیره؟ مخصوصاً وقتی عصبی میشی.
دستمو رها کرد و انگشت اشاره‌شو به ابروهاش کشید. شرجی بودن هوا صورت هردومونو از عرق خیس کرده بود و دلم می‌خواست فقط جلوی کولر بشینم.
- مشکلیه که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #56
[THANKS]ته قلبم ترک ریزی برداشت که بغض تو گلوم نشست. امل؟ مگه وقتی عاشق باشی نظر طرف مقابلت برات‌ محترم نیست؟!
دلم نمی‌خواست بشینم اونجا و اون لحظات رو ببینم، از روی صندلی بلند شدم. بردیا پیک کوچیک رو توی دستش جابجا کرد و آروم پرسید:
- کجا؟
تصمیمی نداشتم اما لحظه‌ای فکر کردم شاید بهتره خودمو مشغول کاری کنم تا این چهار ساعت بگذره و بگردم خونه. به ما قرار عاشقانه نیومده. نگاهم فقط به بردیا بود وقتی پرسیدم:
- چیزی برای ناهار دارین؟
نگاهی به دوستاش انداخت. سکوتشون می‌گفت هنوز تصمیم نگرفتن. درحالی که چشمام به تور سفید جورابم بود معذب گفتم:
- پس میرم یه چیزایی درست کنم.
ادریس لبه‌ی صندلی نشست و شروع کرد به دست زدن.
- ایول ایول دستپخت دخترشمالی خوردن داره!
مجید با لحنی که مشخص بود از پیشنهادم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #57
[THANKS]- اگه بذاری کمکت کنم خیلی خوشحال میشم. شما مهمونی نمی‌خوام زیاد کار کنی.
درحالی‌که نگاهم به چاقوی گل‌گلی بود لبخندی زدم.
- پس شیش‌تا لیوان برنج پاک کن لطفاً.
به دنبال حرفم، هود رو روشن کردم تا پیازها رو سرخ کنم. ما رو باش چی فکر می‌کردیم و چی شد! تصور می‌کردم بردیا با گل و هدیه میاد دنبالم. بعد میریم شهربازی و جاهای دیدنی شهر رو می‌چرخیم. یه ناهار خوشمزه توی رستوران باکلاس می‌خوریم و غروب هم یه کافه برای نوشیدن قهوه انتخاب می‌کنیم. حالا مشغول پیازداغ بودم تا از بیکاری حداقل سه نوع غذا بپزم. دوست بردیا هم پشت میز سه نفره‌ی آشپزخونه نشسته بود که برام برنج پاک کنه. هی برفین نه تنها از قیافه و ظاهر شانس نیاوردی از عشق و عاشقی هم شانس نیاوردی!
نمی‌دونم چقدر خودمو سرزنش می‌کردم که فواد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #58
- عوضش من کشک بادمجون رو خیلی دوست دارم. راستی کشک دارید؟ می‌تونم اونم درست کنم.
با صدای بلند خندید.
- خسته نشدی؟ دو سه ساعت توی آشپزخونه سرپایی بازم‌ می‌خوای غذا درست کنی؟!
شونه‌هام رو بالا انداختم. یه بچه مدرسه‌ای کوچولو بودم که ذوق زده شده بود.
- من به آشپزی علاقه دارم اما خب قرار نیست آشپز بشما!
صدای خنده‌ی پرذوقم با خنده‌ی اون به جمله طنزدارم توی فضای بزرگ آشپزخونه پیچید، ادامه دادم:
- می‌خوام کنکور بدم و دبیر ریاضی بشم آخه... .
صدای بردیا حرفمو برید:
- شما فعلاً رو آشپزیت تمرکز کن.
با لبخند چرخیدم سمتش. پسرک شیطون همش دنبال شوخ‌طبعی بود. دیدنِ چشمای قرمزش که حالت طبیعی نداشت، خنده رو از لبام برد. اون شوخی نمی‌کرد وسط آشپزخونه دست‌به‌سینه ایستاده بود و با اخم نگاهم می‌کرد. زیر نگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #59
از یقه‌ای که تو مشتش مچاله بود به عقب هلم داد. زورش انقدری زیاد بود که بچسبم به کاغذ دیواری گلدار پشت سرم و از ترس بلرزم‌. حتی فرصت تحلیل موقعیتم نداشتم وقتی نزدیک بهم ایستاد. تابی به گردنش داد که حرکت سرش به سمت چپ باعث شد صدای قولنج گردنش توی گوشم بپیچه.
- شال که فقط جلوی من سرت می‌کنی، مگه اونی که نباید ببینه منم؟ من یا بقیه؟
نمی‌خواستم مثل یه دختر ضعیف ازش بترسم. با قدرت هلش دادم که فقط باعث شد یکی دو سانت به عقب بره اما قبل اینکه بخوام حرکت کنم بازومو عمیقاً فشرد و جیغم بلند شد.
فواد از آشپزخونه و سه‌تا پسرا از حیاط خلوت به دادم رسیدن تا بازومو از چنگش نجات بدن. توی چشم‌های پر از اشکم قفلی زده بود و بدون ثانیه‌ای رحم، فشار دستشو بیشتر می‌کرد و من به جز اشک ریختن کاری ازم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nafise amirlatifi

مدیر تالار نقد + نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
20/5/21
ارسالی‌ها
1,069
پسندها
14,014
امتیازها
33,373
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #60
[THANKS]به نظر می‌اومد نه عصبانیت چند لحظه پیش دست خودش بود نه این مهربونی‌ها. احساس تنهایی و غربت داشتم. من بچه‌ و بی‌تجربه بودم وگرنه می‌فهمیدم همه‌ی این اتفاقات توی قرار اول پرچم قرمز* رابطه‌ی ماست، با همون بچگی‌م مدام باخودم می‌گفتم شاید اشتباه کردم که اونو انتخاب کردم. بعضی آدما فقط از دور قشنگن.
از حالت درازکش دراومدم و به قصد رفتن بلند شدم. بچه بودم اما حس بدی که بردیا با کارهاشون بهم داده بود انقدر قوی بود که برم خونه و دیگه هیچوقت جواب پیامشو ندم. صدای زنگ گوشیم از روی اپن سکوت و شکوند.
قبل اینکه به سمت گوشی برم دستمو گرفت و بلند شد. انقدر قهر بودم که حتی برنگشتم نگاهش کنم. بوسه‌ای نرم روی سرم نشوند و از پشت کنار گوشم زمزمه کرد:
- تلفنت تموم شد بیا پیشم نمی‌خوام واسه این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا