• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم عاشقانه رمان سِریت | جانان.م کاربر انجمن یک رمان

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #291
[THANKS]
صدای زنگ تلفنم جملات اعتراضی‌ام را برید. کلافه اطرافم را نگاه کرده و موبایلم را از روی عسلی برداشتم. کیان بود و جلوی چشم‌های جست و جوگر مامان و پریسا نمی‌توانستم برای جواب دادن به اتاق بروم. گلویم را صاف کرده و جواب دادم:
- بله جناب قدیانی؟
صدای خنده‌ی آرامش با مکث آمد:
- هنوز خونواده‌ت اونجان یا به خاطر یه چیزی که نمی‌دونم چیه قهر کردی؟
لبم را گزیدم و جواب دادم:
- قرارداد با شرکت کیاسازه؟ بله بله اسنادش توی لپ تاپمه.
این‌بار بلندتر از قبل خندید:
- جداً دلم می‌خواد یه سر بیام اونجا دیدنشون. به هر حال نون و نمکشون رو خوردم.
لب‌هایم را به هم فشردم:
- بله الآن چک می‌کنم.
و جلوی چشم‌های کنجکاو مامان و پریسا به اتاق خوابم رفتم.
- مامانت چه قورمه سبزی‌هایی می‌پخت. توام که آخرش یه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #292
[THANKS]

***
بعد از مرتب کردن خودم در سرویس بهداشتی از رستوران فوق شیک بیرون زدم. لبخند بزرگی روی لبم بود. محیط دنج و زیبا و خوردن یک غذای خوب، باعث شده بود که حس خوبی داشته باشم. دربان خم شده و با احترام در را برایم باز کرد. لبخندم عمق گرفت. بعد از برگشتن از سیاه رودبار، درگیر اسباب کشی و بعد هم خواستگاری امین شدم. سفر کاری کیان به جنوب هم ضمیمه شد و برای سه هفته ندیده بودمش‌. حالا به محض برگشتنش قرار شام داشتیم و بودن با کیان این شکلی بود که کسی تا کمر خم می‌شد و در را برایت باز می‌کرد.
کمی دورتر دیدمش که کنار یک درخت چنار ایستاده و با نوک کفش چرمش یک سنگ ریزه را به بازی گرفته بود‌. زمین از نم باران خیس و آسمان شب ابری بود. برای یک لحظه، فارغ از لباس‌های اتو کشیده، موها و ریش‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #293
[THANKS]
خواست چیزی بگوید که قبل از او گفتم:
- اونجوری نگاهم نکن! دلم می‌خواد هامون صدات کنم.
چیزی نگفت و نگاهش را به رو به رو داد. از سر شب خوشحال و خوش خنده بود. پس جرأتم را بیشتر کرده و حلقه‌ی دستم را دور بازویش تنگ کردم:
- سعید داره ازدواج می‌کنه.
بدون نگاه کردن به من جواب داد. صدایش از بی‌تفاوتی خارج شده و کمی متعجب بود:
- جدی؟ با کی؟
- با یه همسایه‌ی قدیمی یا همچین چیزی. اسمش مهرنوشه. مشاوره. خیلی بیبی فیس و کیوته. مامان سعید براش انتخابش کرده.
سکوتش که ادامه‌دار شد گفتم:
-سعید خوشحال به نظر می‌رسه.
فقط سرش را بالا و پایین کرد. از سکوتش استفاده کرده و ادامه دادم:
- گیسو به نقش توی یه فیلم سینمایی گرفته. دوست شخصیت اصلیه. باید ببینیش! خیلی هیجان داره از این‌ که تو کل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #294
[THANKS]

حس گرمی از قلبم بیرون آمد و تا زیر پوستم خزید. دلم قلقلک شد و توی چشم‌هاش دنبال صداقت گشتم. دو گوی گرم و براق از شکلات ذوب شده مقابل نگاهم بود. دست‌هایمان را پایین آوردم و گفتم:
- یه کم از مادرت برام بگو.
به طرف رستوران قدم برداشتیم. گفت:
- از چی بگم؟
شانه بالا انداختم و با تردید گفتم:
- مثلاً از عاشقی عجیبش.
نفسی گرفت و با صدایی که حالا کمی غمگین شده بود جواب داد:
- من خیلی دوستش داشتم؛ اما از وقتی دست راست و چپم رو تشخیص دادم و تونستم بفهمم که زن صیغه‌ای پنهونی یعنی چی، متهمش کردم که زندگی خودش و من و انیس و بچه‌هاش رو خراب کرده.
نفس عمیق دیگری کشید:
- اون هیچ وقت در موردش باهام حرف نزد؛ اما من بعداً دست نوشته‌ها و شعرهاش رو خوندم. وقتی باهاش آشنا شد، خیلی جوون، پر اشتیاق و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #295
[THANKS]
انگشتانش را بین انگشتانم فشرده و دستش را محکم‌تر از قبل گرفتم:
- شاید اگه پیشش بودی کودکی شادتری داشتی.
به نوک کفش‌هایش نگاه کرد:
- آخر هفته‌هایی که پیشش بودم، واقعاً روزهای خوبی بود و وقتی برمی‌گشتم به عمارت قدیانی‌ها، انگار از بهشت پرتم می‌کردن تو جهنم.
پوزخند زد:
- ولی خب مامانم فکر می‌کرد که یه مادر مجرد صیغه‌ای داشتن برای یه بچه خوب نیست. پولدار بودن و چند وقت یه بار دیدن مادرش برای روحیه‌ش بهتره.
سرش را پایین انداخت و به تمسخر خندید. گفتم:
- خب بیا از چیزهای شادتر حرف بزنیم.
کمی فکر کردم و بعد ابرو بالا انداختم:
- مثلاً این که سفرت چطور بود کیانمهر؟
با هیجان به طرفم چرخید:
- عالی بود!
و دوباره برق توی نگاهش را دیدم. حالا بیشتر از قبل می‌درخشید. ادامه داد:
- یه قرارداد خوب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #296
[THANKS]

با کلیک موس، صفحه را بالاتر کشیدم‌ و با دقت به ارقام نگاه کردم. یک ساعتی می‌شد که در هولدینگ قدیانی، پشت سیستم کیان نشسته بودم و داشتم لیست خروجی‌ها و سفارشات کارخانه‌‌ی صبا را چک می‌کردم. کیان در اتاقی دیگر جلسه داشت و از من خواسته بود تا خارج از فضای کارخانه مطمئن شوم مشکلی وجود نداشته باشد‌.
بالاخره به اتاقش برگشت. یک زونکن را ورق زده و در قفسه‌ی اسناد گذاشت. در همان حال گفت:
- حاضری بریم؟
با ته خودکار شقیقه‌ام را خاراندم و خیره به مانیتور جواب دادم:
-اوم...تا این جایی که چک کردم ظاهراً همه چیز درسته ولی هنوز یه کم مونده.
گره کراوات سورمه‌ای‌اش را کمی شل کرد و کنار میز ایستاد. قبل از این که چیزی بگوید دوباره گفتم:
- این شرکت «هما گستر» یه شرکت تازه تأسیسه؟ اسمش اصلا برام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #297
[THANKS]

کیان که از جواب دادن من ناامید شده بود گفت:
- عزیزم بقیه‌ش رو بذار برای فردا. الآن بیرون یه کم منتظر باش که من این کارشناس رو ببینم و بعد با همدیگه بریم.
به سرعت جواب دادم:«نه!» و وقتی که ابروهای بالا پریده‌اش را دیدم توضیح دادم:
- فکر می‌کنم خودشه. این همون آدلانه. آره... باید خودش باشه.
با اخم ناشی از دقت گفت:
- کیه؟ می‌‌شناسیش؟
انگشتانم را در هم پیچاندم:
- نمی‌دونم. فکر کنم خودش باشه. یه آشنای دوره. قبلاً خواستگارم بوده. نمی‌خوام منو این‌جا ببینه و احیاناً چیزی به گوش خواهرم برسه.
در حالی که کیان متعجب می‌گفت:«چی؟!» از پشت میز بلند شدم:
- این جا که محل کارم نیست. بعد من با تو، تو اتاق تنهام. یک کلاغ چهل کلاغ میشه. صدتا حرف بیخود میزنن. پریسا سرمو می‌بره می‌ذاره روی سینه‌ام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #298
[THANKS]

احساس کردم که چشم‌هایم از این گردتر نخواهند شد. صدای کیان فریاد گونه نبود و خوب به گوشم نمی‌رسید. کف هر دو دستم را به در چسباندم و گوشم را بیشتر به در فشردم. دوباره صدای آدلان آمد:
- نخیر آقا! نمی‌شینم چون کارم طول نمی‌کشه. فقط بدون که اون مجوز باید به امضای من برسه که نمی‌رسه. هر مدیر و مسئولی هم که بخواد بهم فشار بیاره یا بخواد من رو کنار بذاره، رسوا می‌کنم. تا تهش هم میرم. روزنامه، اینترنت، فعال‌های محیط زیست، سایت‌های خبری، مجلس!
ضربان قلبم بالا رفته بود و متنفر بودم از این که کیان انقدر خونسرد بود که بلند صحبت نمی‌کرد و از جملاتش فقط کلماتی بریده و ناواضح به گوشم می‌رسید. آدلان دوباره گفت:
- صید فانوس ماهی فقط یه اسمه. شما رسماً دارید دریا رو به چینی ها می‌فروشید! شخصاً از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #299
[THANKS]

***
ارشیا یک مشت نان خرد شده را در آب انداخت. دو سه اردک سفید رنگ به طرفشان شنا کردند. روی موهایش را دست کشیدم. کنار دریاچه‌ی مصنوعی زانو زد و خم شد تا باز هم برای اردک‌ها غذا بریزد. نازی از چند صد متر دورتر، نگاهش به این‌جا بود و بلند گفت:
- مراقب باش!
برایش دست تکان دادم و ارشیا را عقب‌تر کشیدم. این روزها جریان زندگی آرام شده‌ بود. کیان شاد بود. بعد از مکالمات آن روز چند باری در مورد قرارداد دریای جنوب و چینی‌ها سرچ کرده بودم و به جز یکی دو مقاله‌ی ناچیز در مجلات زرد اینترنتی از سر و صدا و کمپین وعده داده شده‌ی آدلان خبری نبود. همه چیز داشت مطابق میل کیانمهر پیش می‌رفت و برای آخر هفته یک بار دیگر برای یک مهمانی و جشن موفقیت، به ویلای باستی هیلز دعوت شده بودم‌.
خوشحالی بزرگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #300
[THANKS]

ناغافل پرسید و با چشم‌های گرد و براقش منتظر نگاهم کرد. لبم را گزیدم و جواب دادم:
- هرجا که خودت دوست داشته باشی.
بدون لحظه‌ای فکر جواب داد:
- پس خونه‌م تو...تو چابهاره. پیش نازی.
دلم فشرده شد و دستم را دور شانه‌اش انداختم. کمی در خودش جمع شد. بغل کردن را دوست نداشت. گفت:
- میشه با تو عروسی کنم؟
از سوال کودکانه‌اش به خنده افتادم. گفتم:
- نه نمیشه. من خیلی بزرگم.
از دور به نازی و تینا اشاره کرد و گفت:
- ولی تو عروسی نکردی. شوهر نداری.
بعد سرش را بالا و پایین کرد و با ژست متفکرانه‌ای گفت:
- باید برای خودت یه شوهر پیدا کنی!
دوباره خندیدم و لپش را کشیدم‌. همین مانده بود که این شیرین عسل نیم وجبی بگوید تنها مانده‌ام. خواستم جوابش را بدهم که زنگ تلفنم مانع شد. یا دیدن اسم پریسا روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا