• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم عاشقانه رمان سِریت | جانان.م کاربر انجمن یک رمان

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #311
[THANKS]

***
هول و ولای مامان همزمان دیدنی، خنده‌دار و همچنین مسری بود. مدام بین جمعیت‌ مهمانان می‌چرخید تا مطمئن شود چیزی کم و کسر نباشد و در جواب سوالات تمام نشدنی دوست و فامیل و همسایه در مورد هویت و خانواده‌ی عروس، جواب‌های از پیش فکر شده‌اش را تحویل می‌داد:« دوست پری‌ماهه. خودم وقتی رفته بودم پیش پری‌ماه دیدمش‌. از بس گل و خانومه همون‌جا ازش خواستگاری کردم.» «راه دوره. رفت و آمد برای مهمونا سخت بود. یه جشن دیگه هم تهران برای فامیلای نازآفرین می‌گیریم.»
سرم را به چپ و راست تکان دادم. با وجود تقلای مامان باز هم پچ پچ‌ها ادامه پیدا می‌کرد. دیدن سرهای خم شده
و پچ‌پچ‌های درگوشی‌‌ باعث شد تا دوباره یادم بیاید که روز اول به چه دلیلی از این محیط کوچک فرار کرده بودم.
جایگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #312
[THANKS]

می‌گفتند این‌جور رنج‌ها در واقع وزن تاجی هستند که روی سر گذاشته‌ایم. حالا از عمق جان می‌سوختم که تاجی نبود؛ اما وزنش زیادی داشت به سرم فشار می‌آورد. من ملکه‌ی بدون تاجِ شکست خورده‌ای بودم. ملکه‌ای که از رد خون روی زمین ترسید، دیگر نجنگید و فرار کرد. ملکه‌ای که هیچ چیز نداشت. نه تاج و نه پرنس چارمینگ عاشق را با دو ردیف شوالیه! اصلاً ملکه و تاجی در کار نبود. من فقط یک دختر رعیت بودم که تلاش کرد ملکه باشد و نشد. دختری با آرزوهای دور و دراز که حالا پوچ شده بودند و خواب‌هایی آشفته که تاوان حماقتش بودند.
ارکستر، بلند می‌نوازید و خواننده با شور و حرارت موسیقی محلی می‌خواند. دسته‌های زن و مرد بین حیاط هزار متری خانه‌ی پدری در هم می‌تندیدند و می‌رقصیدند. حتی نم نم باران هم خللی در کار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #313
همراهان عزیز سریت! این که در تمام این مدت همراه من و سریت بودید، افتخاری شیرین بود. دوستتون دارم و دعوتتون می‌کنم که به قصه‌ی جدیدمون بیاید و یک بار دیگه مفتخرم کنید :)


[THANKS]

کمی که جلو رفتم صدای ریز گریه‌اش می‌آمد. مادر نازی بود. کنارش نشستم و دست روی شانه اش گذاشتم:
- چیزی شده خاله؟
یک لحظه از جا پرید. با دیدنم نفسی از سر آسودگی کشید و به زیر چشم‌هایش را پاک کرد:
- هیچی. یه کم دلم گرفته.
سرش را پایین انداخت و بغض آلود گفت:
- جای منصور خیلی خالیه. امشب نبود تا دست نازی رو بذاره تو دست شوهرش.
بعضش به چند قطره اشک تبدیل شد. شانه‌اش را از روی همدردی فشردم. گفت:
-الهی بمیرم برای دختر یتیمم که همیشه توی خونه‌م غریب بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #314
[THANKS]

صدای خنده‌ی آرامش آمد:
- چتربازی بهم حس ستاره بودن میده. حس رهایی. حس تعلق به آسمونِ بی‌نهایت.
چیزی نگفتم و به تاریکی خیره ماندم. جایی که می‌دانستم باغ‌ها و زمین‌های کشاورزی هستند؛ اما حالا فقط هاله‌ی تاریکی بودند. پرسید:
- شما پرواز کردن رو دوست نداری؟
وزن تاجی که هیچ وقت نبود، قلبم را به سوزش انداخت:
- من؟ من دیگه ترجیح میدم پاهام روی زمینِ سفت خدا باشه. بهتره پرواز کردن بمونه برای همون پرنده‌ها.
سرما تک تک استخوان‌هایم را به لرزه انداخته بود. حس سرمای روزی که سیروان گفت یک سیاه سوخته‌‌ی پاپتی هستم. سرمای روزی که برای چند ثانیه جسد نگهبان غرق در خون را دیدم. سرمای روزی که بازرس اتحادیه در قوطی جاساز شده را باز کرد. سرمای روزی که هامون رفت. روزی که کیان برگشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #315
[THANKS]
چند لحظه سکوت کرد و باز هم خجول خندید. نفس عمیقی کشید و نگاهم کرد:
- خیلی بی مقدمه و غیر رسمی شد؛ ولی به امین هم گفته بودم قبل از مطرح کردن تو خونه اول نظر خودت رو بپرسه.
دوبار پشت سر هم پلک زدم و سعی کردم کمتر متعجب باشم هرچند که غافلگیر شده بودم. نریمان به طرف لبه‌ی بام چرخید. به حجم سیاهِ رو به رو نگاه کرد و گفت:
- راستش من دیگه سن و سالی ازم گذشته. از جوونی و خامی کردنم گذشته دیگه. آدمی مثل من دنبال هیجان و تالاپ تولوپ قلبش نیست. دیگه عقلم بیشتر از هورمون‌های بدنم قد میده.
به پشت سرش دست کشید:
- قبلاً تو اوایل جوونی یکی بود که قسمت نشد. حالا دوباره به فکر ازدواج افتادم. بخوام روراست باشم همون روزی که دیدمت ازت خوشم اومد. حتی قبل‌ترش گاهی که امین از خواهرش حرف می‌زد به نظرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #316
[THANKS]

یه زودی برف‌ها‌ی یخ زده آب شده و جاده‌ها دوباره باز می‌شدند. به خانه‌ی کوچکم برمی‌گشتم. خانه‌ای که دلگیرتر از قبل بود و حتی دیگر حضور نازی و تینا را هم به خود نمی‌دید. خانه‌ی کوچک تنهایی و بی‌حوصلگی. سر کار جدیدم می‌رفتم. شرکت کوچکی که از سر تا تهش بیست قدم می‌شد. دلگیرتر از قبل، تنهاتر از قبل.
شاید واقعاً دلم یک دستِ گرم را می‌خواست که از جا بلندم کند. کسی که بگوید اشکالی ندارد که زمین خورده‌ای. شاید دلم از تنهایی پوسیده بود و می‌ترسیدم که کم‌کم تمام تنم را موریانه بردارد. شاید واقعاً دلم یک جای گرم‌تر می‌خواست. مثلاً جنوب! نزدیک امین و نازی. شاید همین بود که وقتی امین پیشنهاد نریمان را مطرح کرد فقط پرسیدم: بددل نیست؟ خسیس نیست؟ بچه ننه نیست؟ قلدر و بزن بهادر نیست؟ متحجر نیست؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا