• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم عاشقانه رمان سِریت | جانان.م کاربر انجمن یک رمان

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #271
[THANKS]
بعد از سه ربع رانندگی و گذشتن از کنار چند محوطه‌ی حصار کشیده شده‌ی ساختمانی، بالاخره به ویلای بزرگ و چشم نوازی رسیدیم. زیبایی ویلا مسحور کننده بود. با نمای سنگ سفید براق، شبیه یک قارچ خوشگل صدفی از دل جنگل سر در آورده بود.
دور محوطه‌ی ویلا یک حصار فلزی قرار داشت و یک اتاقک کوچک نگهبانی. از در ورودی عبور کردیم و کیان لندکروزش را کنار چند ماشین مدل بالای دیگر پارک کرد.
از ماشین پیاده شدم. با حیرت نگاهم را در محیط چرخاندم. انگار به یک تکه‌ی گمشده از یک بهشت زمینی آمده بودیم. نفس عمیقی کشیدم و تمام حجم ریه‌ام را از هوای تازه و تمیز پر کردم. کیان وسایل را از ماشین برداشت و یک کلاه کپ چریکی به سر گذاشت. با لباس‌های اسپرت کاملاً چهره‌اش تغییر کرده بود. مخصوصاً که به علت تراشیدن یه قسمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #272
[THANKS]
کیان دسته‌ی چمدانی که با خودش می‌کشید را رها کرد و در یک اقدام غافلگیرانه، آریا را بغل کرد. در همان حال گفت:
- من هیچ وقت دعوت تو رو رد نمی‌کنم برادر!
چهره‌ی آریا هم مثل من، در تعجب غرق شده بود. خودش را عقب کشیده و رو به من گفت:
- اینو چیز خورش کردی بَسَنتی؟
بند کوله را روی شانه‌ام جا به جا کرده، به کنایه گفتم:
- نمی‌دونم. سرش ضربه خورده. شاید از همونه.
آریا ابرو بالا انداخت و به دندان‌های بالایی‌اش زبان کشید. بعد نگاهش را روی سر تا پای آیین چرخاند:
- کجا دیدمت؟
کیان پشت به آریا جواب داد:
- یه شکارچی ماهر آوردم. قول شکار و ماهیگیری و کباب داده.
آیین دستش را جلو برد و خودش را معرفی کرد:
- آیین حیدری.
آریا کلامش را قطع کرد:
- تو دفتر بابا!
آیین ادامه‌ی حرفش را از سر گرفت:
- چند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #273
[THANKS]
به بیتا نگاه کردم و سرم را به نشانه‌ی آشنایی تکان دادم. او هم متقابلاً همین کار را کرد. یک دختر در آشپزخانه بود. یک دختر دیگر به همراه دو مرد روی ست راحتی نشسته بودند. مرد دیگری به شومینه تکیه زده بود و با تلفن حرف می‌زد.
هنوز سرم را نچرخانده بودم که بردار بزرگ آریا، والامهر، با یک شلوارک چهارخانه‌ی رنگی، پر هیجان از پله‌های سفید مرمری پایین آمد و ناگهانی کیان را بغل کرد.
نگاهم را به نوک پایم دوختم. مردک بی‌حیای غرب زده! از نگاه کردن به تن برنزه‌ی بدون پوشش، شرم داشتم. والا گفت:
- چقدر عوض شدی کیا! یادم نمیاد آخرین بار کی دیدمت.
منتظر جواب کیان نماند و به طرف من، نگاه کرد. در همان حال گفت:
- آنا گفت؛ اما باورم نمی‌شد دوست دخترت واقعی باشه.
به طرف پله‌های سفید مرمر داد کشید:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #274
[THANKS]

اشلی با چهره‌ی علامت سوال شده دستم را فشرد و گفت:
- perry...? It's hard to pronounce. ۱
زبان انگلیسی را دست و پا شکسته می‌فهمیدم. فهمیدن محتوای مکالمه‌ی ساده‌شان چندان هم سخت نبود. با تلفظ اسمم مشکل داشت که امری طبیعی بود. حتی فارس زبان‌ها هم اغلب نامم را می‌شکستند. خواستم بگویم می‌تواند تنها پری صدایم کند یا حتی ساده‌تر فقط پر، که والا قبل از من گفت:
- actually she has a pretty name. It means fairy of the moon. You can call her Tinkerbell! ۲
اشلی سر تکان داد و خندید:
- that's cute. ۳
چپ چپ به مردک غرب زده نگاه کردم. برای خودش دوخت و برید و تنم کرد. صد رحمت به آن یکی برادرش که مدام گلپری را به ریشم می‌بست لااقل به اسمم نزدیک بود. این یکی که رسماً مرا به والت دیزنی فرستاد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #275
[THANKS]
حلقه‌ی دستش دور شانه‌ام محکم‌تر شد و گفت:
- به هر چیزی که می‌بینی اعتماد نکن.
- یعنی چی؟
به بخار برخواسته از لیوان چای خیره، جواب داد:
- بعضی‌ها شمشیر رو از رو می‌بندن، ولی بعضی‌ها یه خنجر رو توی جیبشون قایم می‌کنن.
لیوان را به لب برد. یک جرعه چای نوشید:
- بدیش اینجاست که تا وقتی بهت ضربه نزدن، نمی‌تونی بفهمی کی واقعاً دوسته یا فقط یه خنجر برات کنار گذاشته.
به نیم رخش نگاه کردم. جایی که زیر تراشیدگی موها، هنوز رد بخیه‌ی شکستگی سرش پیدا بود:
- داری میگی به خواهر و برادرت اعتماد نکنم؟
طره‌ی سیاه بلند توی صورتم آمده را پشت گوشم فرستاد:
- به هیچ کس اعتماد نکن!
- حتی تو؟!
توی صورتم لبخند زد:
- من دیگه هیچ وقت بهت آسیب نمی‌زنم.
با اخم ناشی از دقت، دنبال صداقت توی چشم‌هایش بودم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #276
[THANKS]
حق با او بود. عیاشی برادر ناتنی احمقش که من برای اولین بار در زندگی‌ام ملاقاتش کرده بودم، به من ربطی نداشت؛ ولی من به عیاش‌ها آلرژی داشتم. پس هنگام عبور اتفاقی لگدم به ماشین سیاه رنگ خورد و صدای بلند دزدگیر، آن دو نفر را که در عالمی دیگر بودند از جا پرانده و عیششان را منقص کرد. کیان با سرزنش نگاهم کرد و من زبانم را برایش تا ته بیرون آوردم.
نیم ساعت بعد، باران ناگهانی و شدیدی باریدن گرفت که باعث شد همگی در ویلا حبس شوند. بیتا و شوهرش در گوشه‌ی سالن موضع گرفته و ظاهراً راجع به مسئله‌ای حقوقی با کسی آنلاین بحث می‌کردند. البته بیتا با خونسردی از فنجان سفیدش چیزی می‌نوشید و همان‌طور خونسرد جملات را بیان می‌کرد. در حالی که شوهرش مثل اسپند روی آتش بالا و پایین می‌پرید و هیجان زده چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #277
[THANKS]

والا که لطف کرده بود و روی شلوارک رنگی‌اش یک روبدوشام پوشیده بود، سر بلند کرد:
- نه‌. فعلاً که داره خوش می‌گذره. تا هر وقت خوش گذشت می‌مونم. شاید اَشلی رو ببرم کیش.
آنا انگشتان کشیده‌‌اش را در هم پیچاند:
- برنامه‌ای برای دیدن مهرگان نداری؟
والا از جا بلند شد و یک دست ورق را در دست تکان داد:
- بیاید بازی کنیم.
آنا با جدیت گفت:
- مامان ازت می‌خواد که برای دیدنش بری.
و من کنار گوش کیان پچ پچ کردم:
- مهرگان کیه؟
او هم در جواب کنار گوشم پچ پچ کنان گفت:
- پسر والا از ازدواج اولش.
باز هم کنار گوشش پرسیدم:
- ازدواج اولش؟! مگه ازدواجم کرده؟ اونم بیشتر از یه بار؟
آنا با تحکم و جدیت ادامه داد:
- مهرگان یه پسر نوجوونه که به حمایت و محبت پدرش احتیاج داره. بد نیست گاهی ببینیش یا باهاش تماس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #278
[THANKS]
وقتی که والا با بند و بساط بازی به سالن برگشت، تقریباً همگی دور میز نشسته بودند. والا ژتون‌ها را تقسیم کرد و من گفتم:
- من بازی رو بلد نیستم. فقط نگاه می‌کنم.
- بازی سختی نیست تینکر بل. فقط باید یه کم شانس بیاری و بتونی خوب دروغ بگی.*
***
با این که در بازی‌های شانسی همیشه بازنده بودم، اما مهارتم در بلوف زدن باعث شده بود که بد نباشم. با این که بیشتر افراد دور میز باخته بودند، من هنوز چندتایی ژتون داشتم. بازی سرگرم کننده‌ای بود. والا که ظاهراً متخصص شرط بندی و بازی‌های کازینویی بود، مدام کری می‌خواند. آریا و بیتا هم خوب بازی می‌کردند. شهرام که در جواب کری خواندن‌های والا رگ گردنش هر لحظه برآمده‌تر می‌شد، تنها یک ژتون داشت و در کمال تعجب، کیان چند دور پشت سر هم داشت برنده می‌شد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #279
[THANKS]
بیتا، دستش را بالا برد:
- ۱۰۰ تا روی آریا.
والا خندید:
- هنوز که موضوع رقابت مشخص نشده.
بیتا عینک گردش را با نوک انگشت بالا فرستاد:
- مهم نیست. در هر صورت آریا برنده است.
آریا پشت شانه‌اش زده و چشمک زد. بیتا از جا بلند شد. با فنجان سفیدش به طرف آشپزخانه رفت. آنا هم از جا بلند شد:
- درست عین بچگیتون...
گره پایین پیراهن مدل مردانه‌اش را مرتب کرد:
- bounch of idiot boys!*
بعد از بلند شدن آنا، من دستم را بالا بردم:
- من روی کیانمهر شرط می‌بندم.
آریا خنده‌ی تمسخرآمیزی کرد و کیان دستم را به محبت فشرد. راستش چندان امیدی به بردنش نداشتم و با آنا هم عقیده بودم که درست مثل یک پسر بچه‌ی احمق شده بود؛ با این حال می‌خواستم حمایتش کنم. والامهر گفت:
- اوکی تینکربل! ولی من می‌خوام تا موقع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #280
[THANKS]

گلویم را صاف کردم. خواستم بگویم خوبم که دوباره به سرفه افتادم. از لیوان در دستم یک مقدار آب نوشیدم. گفتم:
- چیزی نیست. پوست تخمه بود.
دسته موی توی صورتم آمده را پشت گوشم فرستاد:
- بیشتر مراقب خودت باش!
مستقیماً به صورتش نگاه کردم. در نور کم هالوژن‌های آشپزخانه، از تخسی چند ساعت پیشش خبری نبود. گفتم:
- تو چرا خودت رو تو دردسر میندازی؟ دلت چندتا بخیه‌ی جدید می‌خواد؟
خندید:
- فکر کردم روی من شرط بستی!
- من جدی‌‌ام کیان! چرا سر به سرش می‌ذاری؟
یک بار دیگر دسته موی توی صورتم آمده را پشت گوشم فرستاد:
- نگران نباش! فقط داریم خوش می‌گذرونیم.
هشدارگونه اسمش را صدا زدم:
- کیان!
صدای آنا از کنار جزیره‌ی آشپزخانه آمد:
- She's right.*
چهره‌ی کیان به وضوح در هم رفت. آنا جزیره را دور زد و در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا