• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ما شماره‌ایم! | رامونا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع رامونا
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 5
  • بازدیدها بازدیدها 1,036
  • کاربران تگ شده هیچ

رامونا

گوینده انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
9/9/22
ارسالی‌ها
111
پسندها
708
امتیازها
3,753
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
ما شماره‌ایم!
نام نویسنده:
رامونا
ژانر رمان:
ترسناک، علمی_تخیلی
کد رمان: 114
ناظر: @vida1 ​

خلاصه:
گروهی از بزهکاران خسته و بی حوصله به عنوان بخشی از یک بازی برای زنده ماندن به ساختمانی منتقل می‌شوند؛ اینجا یک نبرده یا در واقع مسابقه‌ای بین مرگ و زندگیست!
در این میان آنها مجبور به وضع کردن قانون‌هایی هستن تا از نظر احساسی کمتر آسیب ببینن... فقط نیاز دارن تا قربانی کمتری بدن اما... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : رامونا

AROOS MORDE

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
31
 
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
2,687
پسندها
27,774
امتیازها
53,573
مدال‌ها
34
سن
23
  • مدیرکل
  • #2
1000102895.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : AROOS MORDE

رامونا

گوینده انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
9/9/22
ارسالی‌ها
111
پسندها
708
امتیازها
3,753
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه
ترس واژه‌ای جادویی، مخلوطی از احساسات که گاهی با امید همراه هست... آره درست شنیدی، ترس همراه با امید فقط باید بدونی که امید رو میشه هرجایی پیدا کرد.
حتی توی این اتاق‌های تاریک، ما خودمون نمی‌دونیم اینجا چه‌خبره ولی همراه هر ترسی یه امیدی هست.
یعنی قراره از اینجا فرار کنیم؟
کی می‌دونه شاید بتونیم... شاید هم بمیریم؛ اینجا مرگ یکی از دوستامونه، گاهی حتی به اونم راضی اما یه امیدی پیدا میشه در آخرین لحظات...
اینجا مسابقه امید و ترس و مرگ و گاهی هیجانه...
باید ببینیم کدوم برنده میشه؟... یعنی می‌تونیم فرار کنیم؟... خب اگه می‌تونی فرار کن!
تَق... تَق... تَق
صدا های زیاد اما یکی بیشتر از همه این یعنی شروع کنین وگرنه می‌میرین، می‌پرسی جنگه؟... نه این صدای سرنوشت امروزته که میگه تن لشت رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : رامونا

رامونا

گوینده انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
9/9/22
ارسالی‌ها
111
پسندها
708
امتیازها
3,753
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #4
سارا با عجله بلند شد و به سمت کولش که چندی قبل درآورده بود رفت و شروع کرد به چک کردن وسایلش:
- وای نیستش...
با چشم‌های از حدقه بیرون زده به حرکاتش نگاه می‌کردیم که دوباره به جایی که نشسته بود و شب خوابیده بود رفت و درحالی که انگار دنبال گشتن چیزی بود اشک‌هاش روی گونه‌های همیشه سرخش راه خودش رو باز کرد سانیار که دیگه طاقت نگاه کردن و نداشت به سمتش رفت و با نگرانی که همیشه نسبت به سارا داشت گفت:
- خوبی... چیزی گم کردی؟
سارا که سرش پایین بود و هنوز داشت میگشت یک‌آن سرش را به بالا آور و با نگاهی که قرق در اشک و قرمزی چشم بود به سانیار خیره شد سانیار دستی به سمتش برد تا آرومش کند که صدای گریه‌اش بالا رفت و با فین فین گفت:
- گردنبندم نیست...
دوباره مثل دیوانه‌ها روی زمین رو می‌گشت که جویا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : رامونا

رامونا

گوینده انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
9/9/22
ارسالی‌ها
111
پسندها
708
امتیازها
3,753
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #5
با قیافه ای که سردرگمی ازش می‌بارید بهم خیر شده بود:
- چه‌کاری؟
- ابلح‌خان، من که جونم نمی‌گیرم کف دستم بیام اینجا برای یه گردنبند پی‌زوری!
- خب؟
- واقعا بازم سوال داره که اومدیم اون بدبخت و که قِل خورده اینجا رو نجات بدیم؟
سری تکون داد:
- منطقی بود.
با نفس عمیقی بهش نگاهی انداختم:
_ بله.
بالاخره جویا خان به این نتیجه رسید که باید اون بدبخته رو نجات بده و نیاز نیست که حتماً اون گردنبند کوفتی رو پیدا کنه.
پس به مسیر ادامه دادیم از روی نقشه‌هایی که این چند وقت تونسته بودیم ترسیم کنیم و با وجود از دست دادن افراد ارزشمندمون به جایی که باید می‌رسیدیم.
جویا که زودتر از من اون رو دیده بود گفت:
- اوه... چرا این اینقدر آشو لاشه!
با حرفی که زود چون دقیقا جلوم وایساده بود کنارش زدم تا بتونم طرف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : رامونا

رامونا

گوینده انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
9/9/22
ارسالی‌ها
111
پسندها
708
امتیازها
3,753
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #6
با عجله دستم رو زیر شونه‌هاش بردم و جویا هم طرف دیگه‌ش رو گرفت:
_ سنگینه لعنتی!
_ خب معلومه، مگه پره؟
_الان وقت مسخره‌بازی نیست جویا!
آروم‌آروم بلندش کردیم. سرش افتاده بود روی شونه‌اش و هیچ واکنشی نداشت. برای یه لحظه ترسیدم دوباره نبضش رو چک کردم.
می‌زد... هنوز می‌زد. ولی چرا؟
چطور ممکن بود کسی که یک ماه پیش مرده بود، الان اینجا بیهوش افتاده باشه؟
نگاهم ناخودآگاه رفت سمت جایی که گردنبند رو پیدا کرده بودم. همون گردنبند... دستم رو داخل جیبم بردم و مطمئن شدم هنوز همونجاست:
_ چیترا؟
با صدای جویا سریع سرم رو بالا آوردم:
_ هان؟
_ کجایی تو؟
_ هیچی... فقط داشتم فکر می‌کردم چطوری زندس؟
جویا چند لحظه نگاهم کرد، انگار اونم همین فکر رو می‌کرد:
_ واقعا موندم چیترا، فقط میدونم هرچه سریع تر باید از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : رامونا

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا