در حال تایپ رمان رفته بود که بماند | حنانه قانعی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Abra_.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 43
  • بازدیدها بازدیدها 3,522
  • کاربران تگ شده هیچ

Abra_.

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/2/24
ارسالی‌ها
124
پسندها
2,100
امتیازها
11,503
مدال‌ها
8
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #41
مگر می‌شود تو برایم لبخند بزنی بعدش قد نکشم و گل ندهم؟! الان هم خوب شدم. دیگر یعنی هر وقت به این چیزها فکر می‌کنیم حالم خوب می‌شود؛ سر صبحی دکتر آمد بالای سرم و گفت:
- چشمانت چرا خیس است؟! گریه کردی؟! گفتم: تابستان مگه نیست؟! من‌ هم حساسیت دارم دیگر!
گفت: بهتری؟!
گفتم: بله!
گفت: مرخصت می‌کنم بروی همین روزها! گفتم: فقط قبلش آن قلم و کاغذ من را بده. رفت! دکتر عاقله ببین می‌دانی چیست؟! نیستی‌ ها ولی انگار هستی، می‌بینمت اما صدایی از تو نیست، ولی ساکت که می‌شوم صدایت می‌پیچد در گوشم، اما بلدم این‌طور وقت‌ها چیکار کنم! یعنی یاد گرفتم، سرم را می‌کوبم لبه دیوار خون می‌آید، مورچه‌ها قطار می‌شوند از کنار شقیقه‌ام رژه می‌روند اما صدایت دیگر قطع می‌شود به خدا دکتر خودش گفت خوب شده‌ای گفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Abra_.

Abra_.

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/2/24
ارسالی‌ها
124
پسندها
2,100
امتیازها
11,503
مدال‌ها
8
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #42
خوشحالم که فرصت‌اش را داشتم در عمرم برای اولین و آخرین بار یکی را از ته دلم دوست داشته باشم و کنارش طوری باشم که قلبم از همیشه خوشحال‌تر باشد. مرا بابت همه‌ی وقت‌هایی که سعی کردم برایت بهترین باشم و نتوانستم ببخش.
تو برای همیشه بزرگ‌ترین تیکه‌‌ی قلبم خواهی بود و دلم برات تنگ می‌شود؛ شاید در دنیای موازی دنیایی که واقعی نیست و ته وجودش برای خواب و خیال است چشمانت مال من شود! همان چشم‌هایی با گوشه‌های کشیده غم غلیظی همیشه گیر افتاده بین دل‌زدگی و نجابتش مال خود خودم باشد! می‌توانم غرق بشم در سیاهی‌اش و غمش را به جان بخرم؛ اصلا شاید دست‌هایت هم مال من باشد آن دست‌هایی که وقتی کلافه می‌شوی، گم می‌شوند بین مشکی خوش‌ حالت موهایت. مال خود خودم باشد جوری که اگر حتی رسیدیم ته دنیا بدانم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Abra_.

Abra_.

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/2/24
ارسالی‌ها
124
پسندها
2,100
امتیازها
11,503
مدال‌ها
8
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #43
به چشمان غریبه نگاه کردم و ادامه دادم:
- آن روز که برگشتم خانه، مادربزرگ فقط نگاهم کرد و دست کشید روی موهایم و گفت:
- از چیزی که برای توست خوب مراقبت کن؛ اگر سهمت باشد، دنیا هم نمی‌تواند از تو بگیرد، اما اگر خودت رهایش کنی، تمام دنیا هم دنبالش بگردند، برنمی‌گردد.
آن روز معنی حرفش را نفهمیدم. فکر می‌کردم دارد از چند اسکناس مچاله‌شده و یک توپ چهل‌تکه حرف می‌زند. اما سال‌ها بعد فهمیدم... او از آدم‌ها می‌گفت، از دل‌هایی که یک‌بار به دستت سپرده می‌شوند، از نگاه‌هایی که اگر یک لحظه دیر بفهمی، برای همیشه از ایستگاه زندگی عبور می‌کنند.
نامه را آرام روی سینه‌ی عارف گذاشتم و اجازه دادم دستانم انگشت‌های سرد و بی روح عارف را حس کنند.
همان دست‌هایی که همیشه گرم بودند؛ آن‌قدر گرم که زمستان را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Abra_.

Abra_.

مدیر بازنشسته
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/2/24
ارسالی‌ها
124
پسندها
2,100
امتیازها
11,503
مدال‌ها
8
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #44
کاش زمان قابل برگشت بود... فقط برای پنج دقیقه، نه بیشتر. فقط آن‌قدر که می‌توانستم روبه‌رویش بنشینم، دستش را بگیرم و این بار، قبل از دیر شدن، بگویم:
- نرو... مثل من نشو... اگر قرار است یکی از ما بماند، بگذار هر دو با هم بمانیم.
اما زمان، از همه‌ی آدم‌های دنیا بی‌رحم‌تر است.
نه منتظر اشک می‌ماند، نه پشیمانی.
فقط می‌رود... .
و بعضی‌ها را با خودش می‌برد، آن‌قدر دور که دیگر حتی خاطره هم دستش به آن‌ها نمی‌رسد.
غریبه همانطور که نگاهش هنوز روی صورت آرام عارف مانده بود گفت:
غریبه: می‌دانید... هیچ‌وقت قبول نکرد شما رفته‌اید.
آرام سرم را بالا آوردم.
- یعنی...؟
نفس عمیقی کشید.
غریبه: روزی که آوردنش اینجا، فقط یک جمله را تکرار می‌کرد.
می‌گفت:
- سروناز خسته‌ست... آروم حرف بزنید، خوابش سبکه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Abra_.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا