- تاریخ ثبتنام
- 31/10/20
- ارسالیها
- 701
- پسندها
- 6,067
- امتیازها
- 22,273
- نویسنده موضوع
- #61
افکارِ چاقو بدست، توی ذهنش مشغول جنایت بودند. چندباری پیشانیش را به زانو کوبید تا فکر نکند، نمیشد. کاش میشد برگردد لای ماشینها، لااقل فکرش درگیر کار میشد و خودش را نمیخورد. به آینده فکر کرد. چیزی جز سیاهی ندید. به گذشته فکر کرد. این یکی بهتر بود. در مقایسه با الانش، گذشته به شیرینی عسل بود. حتی درد کتکهای افشین و دست سنگینش از این لحظهها بهتر بود. به این فکر افتاد که کاش افسانه ماشین زمان واقعیت داشت. اگر واقعی بود، با کمال میل برمیگشت به چند سال پیش و هر وقت بزرگ میشد، کاری نداشت، باز دوباره برمیگشت! با حس خیسیِ سردی که پشت دستش را سوزاند سرش را بالا گرفت. دانههای رقصان و سفید برف به شکل اعجابانگیزی در سیاهی شب میباریدند و در گوشه حیاط بادپیچان میشدند. تصویر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش