• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رمان ابر زمین می‌خورد | میم.شبان کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع میم. شبان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 99
  • بازدیدها بازدیدها 3,053
  • کاربران تگ شده هیچ

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #61
افکارِ چاقو بدست، توی ذهنش مشغول جنایت بودند. چندباری پیشانیش را به زانو کوبید تا فکر نکند، نمی‌شد. کاش میشد برگردد لای ماشین‌ها، لااقل فکرش درگیر کار میشد و خودش را نمی‌خورد. به آینده فکر کرد. چیزی جز سیاهی ندید. به گذشته‌ فکر کرد. این یکی بهتر بود. در مقایسه با الانش، گذشته به شیرینی عسل بود. حتی درد کتک‌های افشین و دست سنگینش از این لحظه‌ها بهتر بود. به این فکر افتاد که کاش افسانه ماشین زمان واقعیت داشت. اگر واقعی بود، با کمال میل برمی‌گشت به چند سال پیش و هر وقت بزرگ میشد، کاری نداشت، باز دوباره برمی‌گشت! با حس خیسیِ سردی که پشت دستش را سوزاند سرش را بالا گرفت. دانه‌های رقصان و سفید برف به شکل اعجاب‌‌انگیزی در سیاهی شب می‌باریدند و در گوشه حیاط بادپیچان می‌شدند. تصویر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #62
با دلشوره‌ای که مثل خوره به جانش افتاده بود، از پای صفحه عریض تلویزیون و اخبار هواشناسی پا شد و پرده‌ سفید را کنار زد. از پشت پنجره و انعکاس نور هالوژن روی شیشه دو جداره‌اش، بیرون خوب دیده نمی‌شد. دست نکشید، چند قدم در امتداد دیوار برداشت و در بالکن را باز کرد. موج هوای سرد به تنش نشست و بازو‌هایش را بغل گرفت. حرف‌های مجری زن در کمال تأسف حقیقت داشت. برف مردانه می‌بارید، جوری که از شدت بارش در هوا فضای مه‌آلودی ایجاد شده بود و نور برج‌های اطراف کمرنگ دیده میشد. دلشوره‌ا‌ش بیشتر شد و قرارش به یغما رفت. سهند یک‌جایی زیر یوغ همین آسمانِ بی‌رحم نفس می‌کشید. زیر ستاره‌هایی که زیر ابر‌های تیره دفن بودند. کاش این ابرها دست بر می‌داشتند، اصلاً کاش این زمستان را عقیم می‌شدند. به درک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #63
خیلی جمع و جور و خلاصه‌ وار گفته بود. البته باید خوش‌بینانه فکر می‌کرد. با وجود جنسیت مخالف و اختلاف سنی دو رقمی بینشان باز بدک نبود. ناسلامتی بینشان یک نسل کامل فاصله بود. تا همین جا‌هم، از لحظه‌ای که پایش به این خانه باز شده بود، اين طولانی‌ترین مکالمه بین خودش و سیاوش بود. پس با وجود اینکه از معامله اطلاعاتی بینشان راضی نبود اما دهان گشود و به تبعیت از خود سیاوش، از سر و ته زندگیِ معیوب و در هم ریخته‌اش زد و چکیده‌‌اش را با تلخ کامی تعریف کرد. تازه آن موقع سیاوش فهمید او و سهند خواهر و برادر هم نیستند. هر جور حساب کتاب می‌کرد هیکل دخترک برای این دردهای بزرگ زیادی کوچک و ریزه میزه بود. به این فکر کرد که در این بلبشو چطور خودش را به زندگی ملودی تحمیل کرده است. پس شرف و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #64
- چقدر دخل زدی امروز؟
بی‌حرف اندک اسکناس‌های چسب خورده و مچاله و کثیف لای انگشت‌هایش را نشانِ میثم داد. میثم ابرویی بالا انداخت و پوف کشید.
- زکی بابا!
به این نتیجه رسیده بود که دست فروشی کار او نیست. زبان چرب و نرم می‌خواست که مال او سُرخِ سُرخ بود. اصلاً در کاری که به فن بیان مربوط می‌شد استعداد نداشت. توی خونش نبود. یک ساعتی میشد از بیکاری نشسته بود روی جدول‌های سیمانی و سفت کنار خیابان و منتظر بود مصیب بیاید و زودتر دخل موهایش را بیاورد. امروز قرار بود دو ساعتی زودتر حضور نحسش را به عمل آورد. روی دو پا ایستاد و عضلات خشک شده‌ کمرش را به همراه‌ خمیازه‌ای کش داد.
- من بدرد این کار نمی‌خورم.
- پس بدرد چی می‌خوری؟
دهانش را بست و کمی فکر کرد.
- اوم...نمی‌دونم! ولی مطمئنم از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #65
میثم لحظه‌ای مکث کرد. برای او پول کمی نبود. برای یک لحظه پشیمان شد اما باز دست به کار شد و مقداری از اسکناس‌ها را جدا کرد و به دست محمدرضا داد. هنوز کلی پول برایش باقی مانده بود. محمدرضا با خنده صورتش را به زور بوسید.
-خرابتم به مولا! اصلاً تو نباشی من بی‌سایه سر میشم. حالا چرا پولاتو تو جورابت قایم می‌کنی؟
میثم نوچی گفت و به سمت دیگری هلش داد.
- گمشو اونور مرتیکه چندش‌! به تو چه اصلاً.
چشم‌های محمدرضا از خوشحالی برق میزد. انگار که به تنبانش کک افتاده باشد یک جا بند نمی‌شد. قبل از اینکه برود از حواس پرتی میثم سو استفاده کرد و پرید و کله‌اش را دوباره بوسید. میثم عصبانی شد و خواست دنبالش بدود. محمدرضا با خنده دست تکان داد و دور شد. نشست روی جدول و با کلافگی صورتش را پوشاند.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #66
مصیب دماغش را چین داد و توپید:
- جمع کن بینم باو سیرابی! من آندر کات ماندر کات حالیم نمیشه، فقط صفر! از خداتم باشه از وقت و هزینه برق و آبِ حموم زدم واستون سلمونی صلواتی راه انداختم. آخر کار تشکر یادت نره!
با روشن شدن ماشین و صدای ویز مانندش، محمدرضا بغ کرده دهانش را بست و مصیب شروع کرد به کوتاه کردن موهایش. کمی بعد نوبت یونس رسید. سهند دید که مصیب برای یونس شانه گذاشت و جای صفر، با نمره شانزده سرش را اصلاح کرد. معلوم نبود پشت پرده چه غلطی می‌کرد که حتی اینجا‌هم مصون بود. نوبت به خودش که رسید، مثل بقیه حتی بغض نکرد. تنها نشست روی چهارپایه و سرش را شل گرفت تا مصیب راحت‌تر کچلش کند. وقتی از انعکاس آیینه به خودش نگاه کرد جا خورد. انتظار این همه تغییر را نداشت. چشمش به میثم افتاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #67
فکر کرد میثم دارد مهمل می‌بافد. تصویر قشنگ چه صیغه‌ایست دیگر؟! لب‌هایش را بیرون داد و چشمی در حیاط گرداند. پسرها هر کدام گوشه‌ای پخش و پلا بودند اما اثری از دخترهایی که موهایشان کوتاه شده بود به چشم نمی‌آمد. شاید خجالت می‌کشیدند توی چشم باشند. به نیم‌رخ میثم نگاه کرد و خط نگاهش را گرفت. یک راست نه به مصیب، بلکه به زهرا می‌رسید. چندبار نگاهش را بین او و زهرا جا به جا کرد و در نهایت گفت:
- ببینم، تو از این دختره خوشت میاد؟
از بُهت صدایش، نگاه میثم از زهرا جدا شد.
- چرا شِر و وِر میگی؟
از واکنشش فهمید حدسش درست از آب در آمده. چشمکی نثار چهره اخم‌آلودش کرد و آهسته گفت:
- نترس بابا، به کسی نمیگم. ولی آخه چرا زهرا؟ الان کچلم شده بدتر زشت شده.
میثم جوری نگاهش کرد که هرکس دیگری جایش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #68
میثم یقه‌اش را به چنگ کشید و بی‌انعطاف تکانش داد.
- چی میگم؟ من چی میگم؟ اسکل میگم پولام کو؟ ورداشتی چیکار کردی اون همه پولو؟
کم‌کم داشت عصبانی میشد. مچ دست‌های میثم را گرفت و از خودش فاصله داد.
- نمی‌دونم چی میگی، ولی هرچی میگی داری شر میگی!
میثم به یکباره منفجر شد و این‌بار با شدت بیشتر یقه سهند را به چنگ کشید و تکان داد.
- من چرت میگم؟ من چرت میگم؟
با صدای فریادش خیرگی چند جفت چشم رویشان سنگینی کرد. سهند به پشت سر میثم نگاه کرد. احمد و سه چهار نفر دیگر داخل اتاق بودند و سر و صدای مابقی از توی حیاط می‌آمد. نگاهش را به چشم‌های اشک گرفته میثم دوخت.
- به جون مادرم نمی‌دونم داری از چی حرف میزنی.
با گفتن این جمله، میثم چند ثانیه به چشم‌هایش زل زد، بعد چند ثانیه رهایش کرد و مثل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #69
زهرا نیم‌نگاهی به مابقی دخترها انداخت و گفت:
- چی‌کار؟ من با تو صنمی ندارم.
حالا که توجه می‌کرد، می‌فهمید چرا مصیب به او می‌گوید عروسک. ابروهای هشتی و چانه گردش بهم می‌آمدند، اما رنگ چشم‌هایش چیز دیگری بود. احتمالاً همین چشم‌های عسلی میثم را گرفتار کرده بود.
- در مورد میثمه.
همان‌طور که پیش‌بینی می‌کرد، زهرا با شنیدن نام میثم گاردش را پایین آورد و سریع از جا بلند شد.
- میثم؟ چی شده مگه؟
به گوشه خلوتی اشاره کرد و زهرا منظورش را فهمید. از دخترها جدا شدند و وقتی به منطقه امن رسیدند میثم ماجرا را برایش شرح داد. زهرا روحش از اتفاقی که افتاده بود خبر نداشت. دلهره به جانش افتاد و پرسید:
- خودش کجاست الان؟
- تو اتاقه، ولی من اینا رو بهت گفتم تا تو حالشو بهتر کنی. نمی‌خوام بری اونجا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #70
نگاه مردد و دودل و نامطمئنش مرتب بین چندین و چند قلم وسیله آرایشی مارک دار روی میز در حال گردش بود. آرایش می‌کرد، نمی‌کرد...اصلا چرا باید سر این دوراهی قرار می‌گرفت؟ مگر صنم سیاوش با او چه بود جز یک همخانه کوکی؟! یک سؤال موذی که می‌گفت خب مگر همین کم چیزی ست؟ ذهنش را مکدر کرد. هرچیزی که داشت، حتی لباس‌های تنش متعلق به سیاوش بود، به جز یک تن ناقابل و یک انگشتر ساده با نگین‌های ریز سفید. به قول مادر مهسا که همیشه در آرایشگاه کوچکش حین کار کلاس دوره‌های زندگی برگذار می‌کرد، زن‌ها زور بازو نداشتند، پس باید سیاست را پیشه می‌گرفتند. برای حفظ این سرپناه و داشته‌های پوشالی باید توجه سیاوش را می‌خرید و برای جلب توجه سیاوش باید خواستنی به نظر می‌رسید. دست دراز کرد و ریمیل را برداشت. هر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا