• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رمان ابر زمین می‌خورد | میم.شبان کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع میم. شبان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 99
  • بازدیدها بازدیدها 3,053
  • کاربران تگ شده هیچ

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #81
میثم گفته بود موقع راه رفتن سوژه، بهترین لحظه برای قاپیدن زمانیست که پایی که کیف پول داخل جیب پشتش قرار دارد تکیه گاه شود. این‌بارهم به گفته‌های میثم اعتماد کرد و درحالی که بی‌صدا پشت پای مرد راه می‌رفت، روی قدم‌هایش تمرکز کرد. در ذهن قدم‌هایش را شمرد و وقتی به سومی رسید، مرد پای چپش را تکیه‌گاه و پای راستش را بلند کرد. در کسری از ثانیه لبه کیف را گرفت و کشید. برخلاف بار اول، این‌بار ماتش نبرد و بدون مکث چرخید، دو پای دیگر قرض گرفت و شروع کرد به دویدن. چند عابر از رو به رو با حیرت نگاهش کردند، توجهی نکرد و نیم‌نگاهی به پشت سرش انداخت. کسی دنبالش نمی‌آمد. خیالش تا حدی راحت شد و کمی دیگر دوید. از مقابل صرافی عبور کرد و زمانی که احساس کرد همه چیز امن و امان است، گوشه پیاده رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #82
از آن سو مأمور از راه رسید و سهند به این فکر افتاد که چرا این لعنتی‌ها بی‌خیال نمی‌شوند؟ قبل از اینکه چشم مأمور به او بیفتد، خودش را داخل پیاده رو انداخت و لای جمعیت گم شد. بس که دویده بود سینه‌اش خس‌خس می‌کرد و در آن هیر و ویر سکسکه‌اش گرفته بود. با این وجود تا جایی که جان در بدن داشت از آن نقطه و آدم‌هایش فاصله گرفت. خوب که دور شد، به درمانگاه کوچکی رسید. جنب درمانگاه کوچه پر پیچ و خمی بود. وارد کوچه شد و خودش‌ را در یکی از کوچه‌های فرعی گم کرد. همان دم کوچه نشست و تکیه‌‌اش را به آجرهای دیوار داد تا نفسش چاق شود. سکسکه دیگری کرد و درد خفیفی در قفسه سینه‌اش پیچید. هنوز چند ثانیه از نشستنش نگذشته بود که صدای دویدن شنید. با ناباوری از اینکه چطور مأمور پیداش کرده، از جا پرید و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #83
نوعی آرامش کذایی بر خانه فرمانروایی می‌کرد که پتانسیل ویرانیش از صد گردباد و طوفان بیش‌تر بود. از وقتی به خانه برگشت و سیاوش با چشم‌های بی‌روح در را برایش گشود، تنها سکوت بود و سکوت. سیاوش چیزی نمی‌پرسید. نمی‌گفت کدام گوری بودی این مدت؟ نمی‌گفت چرا وسط خیابان مثل دیوانه‌ها از ماشین بیرون پریدی و بعد از چند ساعت اینگونه و با این حال برگشتی؟ صم بکم نشسته بود روی کاناپه، زل زده بود به صفحه سیاه تلوزیون و هر از چندگاهی کامی از سیگارش می‌گرفت و موبایلش را چک می‌کرد. به وضوح توی فکر بود و مشخصاً او، در مرکز افکارش جایی نداشت. سیاوشی که در این مدت شناخته بود، اهمیت می‌داد. برایش هرچیزی که به ملودی ختم میشد مهم بود، اما آدمی که روی کاناپه نشسته بود، انگار از عالمی دیگر آمده بود. به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #84
لبش را گاز گرفت و انگار که دارد به زیبا‌ترین مخلوق خداوند فکر می‌کند ادامه داد:
- وای صورتش معرکه بود! از بعد دیدنش قشنگ تا چند روز از خواب و خوراک افتاده بودم. ترم که شروع شد دیدم بابا ایول! رشته‌اش باهام یکیه و همه کلاسامون باهم مشترکه. دیگه از خدا چی می‌خواستم؟ یه روز دیدم یکی از دوستام که از قضا تو خوابگا‌ه هم اتاقی بودیم جلوشو گرفته و می‌خواد بهش شماره بده. دختره قبول نمی‌کرد ولی پسره‌هم ولکن نبود. منم دیدم شانس خودش دو دستی در خونه‌مو زده، فردین بازی در آوردم پریدم دوستمو خفت کردم که چرا مزاحم خانوم میشی. دعوامون افتاد بدجور! من دنده‌ام مویه کرد و رفیقم دماغش شکست. تا یه هفته تعهد می‌دادیم و یه پامون تو حراست دانشگاه بود. اون رفیقمم رسما شد دشمنم. سایه همو با تیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #85
با شیطنت تای ابرویش را بالا داد:
- دیر نمیشه حالا...می‌فهمین کم‌کم.
- عوضی نباش انقد. بگو ببینم کیه این دختر خانوم خوشبخت؟
فکر کرد میترا چه دل خوشی دارد، دختر خانم! البته یک دختر داخل کمد لباس‌ها قایم شده بود، ولی با شخص مورد نظر او فرسنگ‌ها و حتی سال‌ها فاصله داشت. با فکر به کمد لباس، یادش افتاد کلمه‌ای شبیه به همین را از زبان امید شنید. نگاه مضطربش به سویی که امید نشسته بود چرخید و با جای خالیش رو به رو شد. زنگ خطر در سرش به صدا در آمد و همان دم، صدای بلند امید از داخل اتاق، ناقوس‌وار در خانه پیچید:
- سیا این کیه تو خونه‌ات؟
سکوت عمیقی بر خانه حکم‌فرما شد. میترا ابروهای ظریفش را بهم نزدیک کرد و پرسید:
- چی میگه این؟
در جواب میترا، آب دهانش را فرو داد و نمی‌دانمی زمزمه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #86
آن دو بالاخره تلنگری خوردند و از جا بلند شدند. سیاوش پوف بلندی کشید، پلک‌هایش را بهم فشار داد و مشغول مالیدن تیغه بینیش شد. شرایط افتضاحی بود. میترا پالتوی پشمی زرشکیش را پوشیده و آماده رفتن بود. چندباری برگشت تا چیزی بگوید. خود سیاوش به حرف آمد:
- بعداً باهم حرف می‌زنیم میترا، الان نه. لطفا مطمئن شو امید به لاله چیزی نگه. واقعاً تحمل لاله رو ندارم.
میترا با مکث باشه‌ای گفت و کمی بعد در خانه بسته شد. دقایقی به سکوت گذشت. ملودی که هنوز همان‌جا ایستاده بود و جرعت تکان خوردن نداشت، لب زد:
- ببخشید، نباید اینطور میشد.
- تقصیر تو نبود، اشتباه از خودم بود. باید فکر اینجاش رو می‌کردم. ولی خب کاری نمیشه کرد، اتفاقیه که افتاده.
درخششی در چشم‌های ملودی به وجود آمد. با خوشحالی گفت:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #87
کف دست پهن و زُمخت می‌آمد روی نیمه چپ صورتش بنشیند؛ با عکس العملی سریع خودش را عقب کشید و جا خالی داد. دید که چطور سیلیِ مصیب، زوزه کشان از مقابل صورتش عبور کرد. قطعاً سیلیِ جان داری بود! از جا خالی او، مصیب جَری‌تر شد و افتاد به دنبالش.
- بچه بابام نباشم اگه پوستِ توی سگ پدر رو قلفتی نَکَنَم. نسناسِ قدر نشناس!
وسط حیاط دوید و به گِردی حوض پناه برد. مصیب آن سو ایستاد و سهند سوی مخالفت. مصیب از هر طرف قصد نزدیک شدن می‌کرد، او در جهت عکس حرکت می‌کرد و فاصله جبران میشد. همه توی حیاط جمع شده بودند و سرک کشان تماشاگر اَلم شنگه‌ای بودند که یونسِ دهان دریده به پا کرده بود. به قول محمدرضای خدا بیامرز، بی‌پدر خبر‌ها را از بی‌بی‌سی زودتر مخابره می‌کرد.
- آره از دستم در رو، فرار کن که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #88
بعد عقب گرد کرد و درحالی که از حیاط بیرون می‌رفت، نطقش را تکمیل کرد:
- یونس، هوی! اینو بندازش بیرون از اینجا. دیگه نمی‌خوام ریختشو بیینم.
با پایان نمایش بچه‌ها هر کدام جایی پخش و پلا شدند. یونس که هنوز دردش آرام نشده بود، به سختی کمر راست کرد.
- چشم مصیب‌خان، هر چی شما بگی.
یونس نه مثل بار اول و با شانه‌های برافراشته، اما باز جرعت به خرج داد و جلو آمد. شانه‌ سهند را گرفت و به سمت در کشید:
- یالا، بزن به چاک.
سهند شانه‌اش را پس کشید و با شدت روی تخت سینه‌اش کوبید.
- یه بار دیگه بهم دست بزنی این دفعه قول نمیدم بتونی بچه‌دار شی!
یونس با خیرگی بار دیگر شانه‌اش را گرفت. این‌بار پنجه‌های مشت شده سهند جایی میان شقیقه چپ و انتهای رویش ابرویش نشست.
- گفتم بهم دست نزن آشغال.
یونس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #89
با این وجود دو تیله قهوه‌ایِ لرزان تقریبا او نرم کرده بود. کمی دیگر مانده بود وا بدهد. شاید اگر ملودی فقط یک‌بار دیگر التماس می‌کرد... . در میانه مسیر و در میان اقیانوسِ فکر‌های بیهوده، پایی که برای قدم برداشتن بلند شده بود، میان زمین و هوا معلق ماند. چشم‌هایش را باریک کرد تا بهتر ببیند. فکر کرد شاید دارد خواب می‌بیند. شاید دختری که وسط کوچه ایستاده و با دو دست، ساک مشکی رنگی را مقابل‌ پاهايش نگه داشته، تنها یکی ست شبیه ملودی. همه‌اش فکر و خیال بود. ناباور گفت:
- تو...تو اينجا چیکار می‌کنی؟ چجوری پیدام کردی؟
ملودی فاصله حدود پانزده متری را جبران کرد و در چند قدمیش ایستاد. مانتوی آبیِ کدری به تن داشت با شال یشمی. برخلاف دیروز، آرایشی روی صورتش نبود. این یکی بیشتر شبیه ملودی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #90
پس از ماه‌ها دوری، پا به کوچه‌ای گذاشتند که در هندسه‌ی کرب و اندوهِ زندگی، پاره خط باریک و کوتاهی از خوشی محسوب میشد. کوچه همان کوچه بود، خانه‌هم همان خانه، این‌بار اما بدون بی‌بی. انگار که با رفتن پیرزن، رنگ‌دانه‌ها‌ یکی یکی از در و دیوار کوچه چمدان بسته و رفته بودند، بس که همه چیز بی‌رنگ و روح به چشم می‌آمد. وقتی مقابل خانه رسیدند، یک لنگه در حیاط باز بود و از توی حیاط صدای گفت و گو می‌آمد. شنیدن چند کلمه کافی بود تا کاشف به عمل بیاید عباس برای خانه مشتری آورده. سهند زودتر به خودش جنبید و پا به داخل حیاط گذاشت. عباس با آن سبیل کلفت و شکمی که از آخرین‌بار حتی گنده‌تر به چشم می‌آمد، درحالی که ساعد دست چپ را به کمر چسبانده و دست راستش را مرتب تکان میداد، مشغول تعریف از بخش‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا