- تاریخ ثبتنام
- 5/3/21
- ارسالیها
- 998
- پسندها
- 49,792
- امتیازها
- 58,773
- سن
- 30
- نویسنده موضوع
- #311
[THANKS]
***
هول و ولای مامان همزمان دیدنی، خندهدار و همچنین مسری بود. مدام بین جمعیت مهمانان میچرخید تا مطمئن شود چیزی کم و کسر نباشد و در جواب سوالات تمام نشدنی دوست و فامیل و همسایه در مورد هویت و خانوادهی عروس، جوابهای از پیش فکر شدهاش را تحویل میداد:« دوست پریماهه. خودم وقتی رفته بودم پیش پریماه دیدمش. از بس گل و خانومه همونجا ازش خواستگاری کردم.» «راه دوره. رفت و آمد برای مهمونا سخت بود. یه جشن دیگه هم تهران برای فامیلای نازآفرین میگیریم.»
سرم را به چپ و راست تکان دادم. با وجود تقلای مامان باز هم پچ پچها ادامه پیدا میکرد. دیدن سرهای خم شده
و پچپچهای درگوشی باعث شد تا دوباره یادم بیاید که روز اول به چه دلیلی از این محیط کوچک فرار کرده بودم.
جایگاه...
***
هول و ولای مامان همزمان دیدنی، خندهدار و همچنین مسری بود. مدام بین جمعیت مهمانان میچرخید تا مطمئن شود چیزی کم و کسر نباشد و در جواب سوالات تمام نشدنی دوست و فامیل و همسایه در مورد هویت و خانوادهی عروس، جوابهای از پیش فکر شدهاش را تحویل میداد:« دوست پریماهه. خودم وقتی رفته بودم پیش پریماه دیدمش. از بس گل و خانومه همونجا ازش خواستگاری کردم.» «راه دوره. رفت و آمد برای مهمونا سخت بود. یه جشن دیگه هم تهران برای فامیلای نازآفرین میگیریم.»
سرم را به چپ و راست تکان دادم. با وجود تقلای مامان باز هم پچ پچها ادامه پیدا میکرد. دیدن سرهای خم شده
و پچپچهای درگوشی باعث شد تا دوباره یادم بیاید که روز اول به چه دلیلی از این محیط کوچک فرار کرده بودم.
جایگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.