• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم عاشقانه رمان سِریت | جانان.م کاربر انجمن یک رمان

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #21
[THANKS]
مثل بقیه‌ی تماس‌هایم بی‌جواب ماند. لبم را جویدم و از بالای درخت اطراف را زیر نظر گرفتم. فکر به این‌که سیروان برای چه کاری تماس گرفته بود؛ مثل حمله‌ی موریانه‌ها به کمد چوبی زهوار دررفته، مغزم را می‌خورد و از هم باز می‌کرد.
نگاهم را چرخاندم. کارگرها مشغول کار بودند. سایپای آبی بابا، دنده عقب می‌آمد تا جعبه‌های آماده شده‌ی میوه را بار بزند و به بارفروشی ببرد. نگاهم به پشت فنس‌های باغ رسید. مردی در لباس سفید و کلاه بزرگ حصیری با دوچرخه عبور می‌کرد.
از درخت پایین آمدم. به پژمان گفتم که زودتر به خانه برمی‌گردم و بی‌هدف از باغ بیرون آمدم. حجم نگرانی‌های پیچ‌خورده در دلم، لحظه به لحظه بیشتر می‌شد.
گوشی به دست تا لب گِلال رفتم. جایی بین دسته‌های نی نشستم و به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #22
[THANKS]

نیکا، بی‌هوا پنجه‌‌‌اش را در کیک فرو برد. بعد دست کوچک خامه‌ای‌اش را بلند کرد و بلوز حریر گل‌دارم را از بالا تا پایین به خامه مزین کرد. با چشم‌های گشاد نگاهش کردم. خندید و دندان‌های کوچکش را نشانم داد. پریسا با خنده از نگاه پر از شگفتی من و خنده‌ی خرابکارانه‌ی نیکا عکس گرفت. سارا با خنده دختر خرابکارش را از بغلم جدا کرد و همه خندیدند.
محیا با اصرار کلاه بوقی مسخره‌ای روی سرم گذاشته بود و اصرار داشت که بال‌های فرشته و چوب جادویش را هم لازم دارم که زیر بار نرفته بودم. به شمع عددی بیست و هفت نگاه کردم. محیا جیغ کشید:
- خاله آرزو کن!
نمی‌دانستم چه چیزی را آرزو کنم. چشم‌هایم را بستم و تصویر مردی را دیدم که موهای بورش تا شانه‌اش می‌رسیدند و مدادی پشت گوش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #23
[THANKS]

برش کیک شکلاتی را که روی میز تحریر گذاشتم و خودم در طاقچه‌ی پنجره نشستم؛ بوی قهوه‌ی تازه دم شده در تمام پرزهای بینی‌ام پیچیده بود. سرش گرم فشردن دکمه‌های کیبرد لپ‌تاپش بود. گفت:
- ممنون. تولد بود؟ صدای موزیک میومد.
سرم را به نشانه‌ی جواب مثبت بالا و پایین کردم. چند بار دیگر انگشتان بلندش روی دکمه‌های کیبرد رقصید و بعد پرسید:
- قهوه؟
زانوهایم را توی شکمم جمع کردم. سرم را کج روی زانوهایم گذاشته و گفتم:
- چرا نصفه شب قهوه می‌خوری؟
شانه بالا انداخت:
- از روی عادت. برای تمرکز. برای تسکین سردرد. برای لذت بردن از سکوت و آرامش شب. یه همچین چیزایی.
- هوم. کسی که این وقت شب قهوه می‌خوره قطعا زود خوابش نمی‌بره. آدمی‌ام که دیر بخوابه سحرخیز نیست. پس تو چطوری هر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #24
سلام به روی ماهتون :)
چیزی توی دست و بالم نیست جز عذرخواهی از تاخیر طولانیم. راستش من آدم نصفه و نیمه و رفیق نیمه راه نیستم. یعنی همیشه سعی میکنم که نباشم.
من رفیق تا آخر راه میشم. امیدوارم تا آخر این راه همپای من باشید :)


[THANKS]
صبح‌ روز پنجشنبه هفتم مهرماه، بابا دوازده جعبه گوجه‌ فرنگی سرخ و رسیده را از بارفروشی آورده بود. پاییز بود و مامان مثل هرسال مراسم پختن رب گوجه داشت.
مامان به هیچ چیز صنعتی اعتماد نداشت. از رب گوجه گرفته تا مربا، ترشی، آبلیمو و آبغوره، کمپوت، رب انار،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #25
[THANKS]آمدنم با‌عجله بود و حتی در خواب هم نمی‌دیدم که انقدر ماندگار شوم. حالا پاییز رسیده بود و لباس پاییزه لازم داشتم. پاییزهای کوهستان یکباره شروع می‌شدند. هوا به طور ناگهانی سرد می‌شد. به خودت که می‌آمدی، می‌دیدی که برگ تمام درختان گردوی رو به روی خانه زرد است. پشه‌ها رفته‌اند و اگر پنجره شب باز بماند، صبح روز بعد با گلودرد از خواب بیدار می‌شوی.
ضخیم‌ترین مانتویی که همراهم بود را پوشیده بودم. یک دسته از موهای فر بلوطی شده‌ام را کنار صورتم ریختم. توی آینه به خودم لبخند زدم. به خودم رسیده بودم. قرار بود بعد از ده سال دوستم را ببینم.
ساعت یازده صبح بود که سوئیچ به دست از خانه بیرون زدم. مامان توی حیاط مشغول دانه دادن به مرغ‌ها و غازها و بوقلمون‌های عزیزش بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #26
[THANKS]
فرشته‌ای که می‌شناختم، پوستی به صافی آینه و سفیدی برف داشت. چشم‌های رنگی و موهای لخت و سیاه. لاغر اندام و پر جنب و جوش بود و با صدای خنده‌های بلندش همیشه تذکر ناظم سخت‌گیر را به جان می‌خرید. زنی که رو به رویم نشسته بود، حداقل ده کیلو اضافه وزن داشت. اطراف چشمش و بالای ابروهایش چروک افتاده بود و موهایش هایلایت دودی_زیتونی بود. گرچه این رنگ حسابی به رنگ چشمانش نشسته بود؛ اما از او زنی جا افتاده ساخته بود. دختر بچه‌ی همراهش، سه یا چهار ساله بود. با همان پوست سفید، همان چشم‌های رنگی و همان موهای سیاه و لخت که خرگوشی بسته شده بودند.
طی مدتی که با هم چت کرده بودیم؛ از من و بهم خوردن نامزدی و کار و تحصیلم شنیده بود و من از او و ازدواجش با همان پسرعمه. تا نشستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #27
[THANKS]
دلهره به جانم افتاد و حال بدم، بدتر از قبل شد. با سرعت ماشین را به حیاط بردم و زیر سایه‌بان پارک کردم. سریعا پیاده شدم و پاکت‌های خرید را در ماشین جا گذاشتم. حتی در ورودی خانه هم باز بود. بلند صدا زدم: «مامان» و با دو وارد خانه شدم. کسی در خانه نبود. چندبار دیگر مامان و پژمان را صدا زدم و اتاق‌ها را گشتم. کسی نبود.
کیفم را در ماشین جا گذاشته‌بودم. به حیاط برگشتم تا تلفنم را از کیفم بردارم و به مامان زنگ بزنم. تا کمر در ماشین خم شدم و کیفم را برداشتم. نگاهم به هامون افتاد که روی لبه‌ی بام ایستاده بود و به کوچه نگاه می‌کرد. بلند گفتم:
_ هامون؟ این‌جا چه خبره؟ مامانم کجاست؟
و به سمت پلکان فلزی پشت‌بام رفتم. او قبل از من به پلکان رسیده بود و پایین می‌آمد.گفت:
_ نمی‌دونم. ده دقیقه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #28
[THANKS]

ساعت از یازده گذشته است که خانه‌ی صاحب عزا خلوت می‌شود. پژمان زنگ می‌زند و می‌گوید مردهای خانه‌ی ما هم رفته‌اند. با مامان به خانه برمی‌گردیم. همه‌جا پر از دانه‌های برنج‌ شام، هسته‌ی خرما و خرده دستمال کاغذی است. من خانه را جارو می‌زنم و مامان سماور بزرگ گازی‌اش را از زیرزمین بیرون می‌آورد. آشپزخانه را سر و سامان می‌دهد و سماور را برای فردا آماده می‌کند.
بالاخره که در رخت خوابم دراز می‌کشم، باورم نمی‌شود روز پر ماجرا و تلخم به پایان رسیده است. حس خیلی بدی دارم. انگار که بوی مرگ در هوا پیچیده باشد، می‌ترسم که بمیرم. می‌ترسم با ندانم کاری‌هایم سر خودم را به باد بدهم. اگر مرا اعدام کنند کسی در حیاط خانه‌مان جمع می‌شود؟ کسی می‌گوید بی‌چاره مادرش و دختر خوبی بود؟ سارا غش می‌کند؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #29
[THANKS]
بی‌قید شانه بالا می‌اندازم و می‌گویم:
- همه‌ی خواهر و برادرا درگیریای خاص خودشونو دارن؛ ولی چی می‌گن؟ گوشت همو بخورن، استخوون همو دور نمی‌ریزن.
می‌خندم و رو به او که جیب‌هایش را می‌گردد، ادامه می‌دهم:
- پس نترس! هیچ گلوله‌ای در کار نیست.
بالاخره سیگار برگ و فندک استیلش، با طرح لبخندی بزرگ از لب‌های پاره را بیرون می‌کشد. اثری از شوخی در چهره‌اش نیست. در حالی که سیگارش را گوشه‌ی لبش گذاشته و می‌گیراند، می‌گوید:
- گفته بودم من انگشت شیشم بابامم؟
اولین پک را که می‌زند، بوی موکا بلند می‌شود‌. همان سیگار برگ شکلاتی را می‌کشد. بدون انتظار جواب، ادامه می‌دهد:
- برادرم مثل انگشت شست بابامه. بدون شست، بقیه‌ی انگشتا زیاد به درد نمی‌خورن.
دستش را مقابل صورتم باز و بسته می‌کند:
- نمی‌شه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

دلبر که جان فرسود از او

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/3/21
ارسالی‌ها
998
پسندها
49,792
امتیازها
58,773
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #30
[THANKS]مراسم شب سوم عباس که تمام می‌شود، له و خسته به خانه برمی‌گردیم. مامان به خاطر وسواس ذاتی‌اش راضی نمی‌شود که همانطور به رخت‌خواب برویم و به جان خانه می‌افتد. چاره‌ای جز کمک کردن نیست. بعد از رفت و روب و یک دوش سرپایی، در نهایت دو ساعت بعد از نیمه شب به رخت‌خواب می‌رویم.
از شدت خستگی خوابم نمی‌گیرد. برای بار صدم پهلو به پهلو می‌شوم‌. کلافه گوشی‌ام را برمی‌دارم تا خودم را مشغول کنم. یک ساعت پیش پیامکی از هامون دریافت کرده‌ام:« بیداری؟ اگه می‌تونی و در دسترست هست قرص سرماخوردگی و شربت سرفه برام بیار لطفا. حالم خوش نیست.»
چند دقیقه به گوشی خیره می‌شوم و در نهایت حس دلسوزی‌ام باعث می‌شود که از جا بلند بشوم. پاورچین به سراغ یخچال می‌روم و قفسه‌ی داروها را زیر و رو می‌کنم. یک خشاب نصفه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا