- تاریخ ثبتنام
- 5/3/21
- ارسالیها
- 998
- پسندها
- 49,792
- امتیازها
- 58,773
- سن
- 30
- نویسنده موضوع
- #21
[THANKS]
مثل بقیهی تماسهایم بیجواب ماند. لبم را جویدم و از بالای درخت اطراف را زیر نظر گرفتم. فکر به اینکه سیروان برای چه کاری تماس گرفته بود؛ مثل حملهی موریانهها به کمد چوبی زهوار دررفته، مغزم را میخورد و از هم باز میکرد.
نگاهم را چرخاندم. کارگرها مشغول کار بودند. سایپای آبی بابا، دنده عقب میآمد تا جعبههای آماده شدهی میوه را بار بزند و به بارفروشی ببرد. نگاهم به پشت فنسهای باغ رسید. مردی در لباس سفید و کلاه بزرگ حصیری با دوچرخه عبور میکرد.
از درخت پایین آمدم. به پژمان گفتم که زودتر به خانه برمیگردم و بیهدف از باغ بیرون آمدم. حجم نگرانیهای پیچخورده در دلم، لحظه به لحظه بیشتر میشد.
گوشی به دست تا لب گِلال رفتم. جایی بین دستههای نی نشستم و به...
مثل بقیهی تماسهایم بیجواب ماند. لبم را جویدم و از بالای درخت اطراف را زیر نظر گرفتم. فکر به اینکه سیروان برای چه کاری تماس گرفته بود؛ مثل حملهی موریانهها به کمد چوبی زهوار دررفته، مغزم را میخورد و از هم باز میکرد.
نگاهم را چرخاندم. کارگرها مشغول کار بودند. سایپای آبی بابا، دنده عقب میآمد تا جعبههای آماده شدهی میوه را بار بزند و به بارفروشی ببرد. نگاهم به پشت فنسهای باغ رسید. مردی در لباس سفید و کلاه بزرگ حصیری با دوچرخه عبور میکرد.
از درخت پایین آمدم. به پژمان گفتم که زودتر به خانه برمیگردم و بیهدف از باغ بیرون آمدم. حجم نگرانیهای پیچخورده در دلم، لحظه به لحظه بیشتر میشد.
گوشی به دست تا لب گِلال رفتم. جایی بین دستههای نی نشستم و به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش