• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آخر جاده | نگار 1373 نویسنده انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Wiseguy
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 113
  • بازدیدها بازدیدها 4,314
  • کاربران تگ شده هیچ

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,277
پسندها
30,954
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
آخر جاده
نام نویسنده:
نگار 1373
ژانر رمان:
مافیایی، عاشقانه، جنایی، درام
کد رمان: 112
ناظر: @Ghasedak~


end of the road.webp​

خلاصه:
حمیرا، که سرنوشتش با خانواده‌های مافیایی گره خورده، زندگی پیچیده‌ای دارد و سعی می‌کند تا با گذشته‌ی تلخ و دردناکش کنار بیاید. همدست بودن دائمی با آدمکش مخصوصِ خان که فقط حمیرا رازهایش را می‌داند، مسیر زندگی‌اش را درگیر مشکلات بیشتر کرده و تلاش برای فاصله گرفتنش از ماجراهای پیش آمده در خانواده را ناممکن می‌سازد؛ چون خودش هم جزوی از آن‌هاست. از دست دادن قدرت حفظ کردن تعادل بین زندگی و کارهای پشت پرده‌اش، زندگی‌اش را به آشوب ناخواسته‌ای می‌کشد و مرز بین وظیفه و احساسات را برهم می‌زند... .

[COLOR=rgb(209, 72...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Wiseguy

روشنک.ا

نویسنده انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
1,835
پسندها
34,664
امتیازها
64,873
مدال‌ها
26
  • #2

1000048863.webp

نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,277
پسندها
30,954
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
مهم نبود که قدم در کدام جهت بردارم. هر طرف که می‌رفتم، باتلاق پیش رویم هم به همان سمت ادامه پیدا کرده بود. دست و پا می‌زدم و پیش می‌رفتم. کنار، وسط، هر طرف. مهم نیست کجای باتلاق ایستاده باشی. به هر صورت، گند و کثافتش آلوده‌ات خواهد کرد.
دارم سر چه کسی را کلاه می‌گذارم؟ مضحک است که حالا که تا خرخره در گنداب فرو رفته‌ام، سرم را با افتخار بالا بگیرم و داد بزنم:
- هی، سر و گردنم هنوز کثیف نشده! پس هنوز میشه گفت که پاکم!
کسی بیرون از باتلاق، منتظر نجات یافتن من نمانده‌.
هیچ‌کس.
 
آخرین ویرایش
امضا : Wiseguy

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,277
پسندها
30,954
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • نویسنده موضوع
  • #4
لرزش مداوم تلفن در جیبم، داشت کلافه‌ام می‌کرد و سعی می‌کردم که به آن بی‌توجه باشم. حتی در آن ساعت از شب هم رهایم نمی‌کردند. همان یک تلفن که پاسخ داده بودم، کافی بود تا به وظیفه‌ام رسیدگی کنم. دیگران می‌توانستند فردا صبح من را به دست بیاورند و هر چقدر که دوست داشتند، وقتم را بگیرند و با من بحث کنند. خسته‌تر از آن بودم که تلفنم را سایلنت کنم و به هر صورت، ترجیح می‌دادم که سایلنت نباشد. اگر‌ کار فوری پیش می‌آمد چه؟
صدای قدم‌هایم در راهروی تمام سنگی آن‌جا، کمی بلندتر از حالت معمول به نظر می‌رسید. شاید به خاطر سبک مینیمالی که داشت، تزئینات زیادی هم به چشم نمی‌خورد و انعکاس صدا بیشتر به چشم می‌آمد. بوی زنگ‌زدگی، مشامم را می‌آزرد؛ چیزی که همیشه از آن متنفر بودم. با هر گام که جلوتر می‌رفتم، بو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Wiseguy

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,277
پسندها
30,954
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • نویسنده موضوع
  • #5
و بدون گرفتن چشمان درشت و کاراملی رنگش از چشمانم، کام دیگری از سیگارش گرفت. می‌توانستم تفنگ خونینش را ببینم که در غلاف هولستر شانه‌ای‌اش چرت میزد و خرسند از به سرانجام رساندن وظیفه‌اش، تا انجام وظیفه‌ی بعدی از خواب برنمی‌خاست. سرم را با افسوس تکان دادم و آهی کشیدم.
- نمی‌دونم چرا به عادت‌هات، عادت نمی‌کنم. تو صندوق عقب ماشین خسرو لباس هست‌. بیارم؟
و قبل از این‌که منتظر شنیدن جوابش باشم، با فاصله از جسد روی زمین زانو زدم و به بررسی کردن مرد فلک‌زده‌ی مقابلم پرداختم. خونش، کاشی‌های آبی کف زمین استخر را به رنگ رز سرخ تیره رنگ‌آمیزی کرده بود‌ و دو حفره‌ی دهان باز روی بدنش وجود داشت‌. نه، سه حفره. یکی دهان برای همیشه بازش، یکی قلب و دیگری، پیشانی‌. این هم از همان عادت‌هایش بود. همیشه می‌گفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Wiseguy

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,277
پسندها
30,954
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • نویسنده موضوع
  • #6
فعلاً آندرباس رو تو متروکه فرستادم تا وضعیت نت اوکی شه و بتونم به تحقیقاتش ادامه بدم. در نتیجه این رمان رو موقتاً به جای اون پیش می‌برم‌. امیدوارم جالب به نظر‌ بیاد.

صدای پوزخندش را کاملاً واضح شنیدم. بدون این که نگاهش کنم، از جیب دیگر کیف، پلاستیک دسته‌دار بزرگی بیرون کشیدم و به سمتش نگه داشتم:
- لباسای کثیفت رو هم بریز داخل این... لطفاً!
لطفاً را طوری طعنه‌آمیز به جمله‌ام اضافه کردم که خنده‌اش گرفت و گفت:
- چشم حمیرا خانم. امر دیگه؟
در آن لحظه، تمام خواسته‌ی وجودم، برگشتن به تخت‌خواب نرم و راحتم در خانه‌ی دنجم بود. کاش می‌توانستم از او بخواهم که من را به خانه‌ام برساند. غرق در افکار ناممکنم بودم که متوجه شدم صدای چسبناک پارچه‌ی لباس‌های خونین و در حال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Wiseguy

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,277
پسندها
30,954
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • نویسنده موضوع
  • #7
پنجه‌ی کفشش را یک بار محکم به زمین زد و گفت:
- یه بدبخت؟ می دونی همین که بهش میگی بدبخت، چی کر... .
صدایم بالا رفت و با لحن محکمی اخطار دادم:
- قوانین یادت نره، به من اطلاعات نده! حتی یه ذره!
و دوباره سرم را به کارم گرم کردم. کاری که چهل و پنج دقیقه‌ی تمام وقتم را گرفت و در تمام این مدت، پرویز سکوت را به حرف زدن ارجیحت داد و بدون گفتن هیچ حرف یا تعریفی، فقط کارم را تماشا می‌کرد.
تا انتهای کار صبر کرد و وقتی تمام آثار‌ جرم را از بین بردم یا جمع‌آوری کردم، به من دستور داد:
- از این جا به بعد کار خودمه. بیا این طرف.
در مدت زمانی که او مشغول گذاشتن جسد در یک کاور سیاه میشد، من باید تمام آثار حضور او در این استخر را از بین می‌بردم. خوشبختانه به جز یک ته‌سیگار بر روی زمین، شلختگی دیگری به خرج...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Wiseguy

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,277
پسندها
30,954
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • نویسنده موضوع
  • #8
مشخص بود که خودش هم کم از خستگی من نداشت، چون طرز رفتارش از آن حالت خونسرد و مودب همیشگی، داشت به مدل عصبی و تندخوترش تغییر پیدا می‌کرد.
- لج نکن نصفه‌شبی! بده اون کوفتی رو حمیرا.
قلبم از یادآوری خاطرات تیر می‌کشید و آن روی دیگرم داشت بالا می‌آمد. نمی‌خواستم بیاید، چون وقتی می‌آمد بی‌برو برگشت حداقل یک خرابکاری را به بار می‌آورد. آن هم جلوی پرویز، که اصلاً نمی‌خواستم بحث دیگری با او به راه انداخته باشم.
- ببین پرویزخان، این‌که می‌بینی رفتار الانم باهات خوبه، دلیلی بر خوب شدنم با تو نیست. خوبم، چون الان همکارت محسوب میشم و طاهرخان روش تأکید داشته. در حالت عادی، من همون آدم گنددماغی‌ام که همیشه میگی.‌ همون غرغرو، دقیقاً همونم! با من کل‌کل نکن.
با این وجود، هنوز هم کف دستش را از مقابل من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Wiseguy

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,277
پسندها
30,954
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • نویسنده موضوع
  • #9
به آخر جمله‌اش رسید که با چهره‌ی پوکرفیسی نیم‌رخ جدی‌اش با آن بینی رومی‌اش را تماشا کردم. هیچ‌کس به خاطر نداشت که کسی، توانسته باشد پسر دوم طاهرخان را در درگیری یا دعوا شکست بدهد.
- جوک میگی؟ من بلا سرت بیارم؟‌ فیلمای اکشن و جنایی زیاد می‌بینی ها! من نهایت بتونم با چوبی، چماقی، چیزی دنبالت کنم. اونم نهایتش بتونم بزنم دماغت رو از فرم در بیارم‌.
در سکوتی که فقط با صدای موتور ماشین در هم می‌شکست، چشم از خیابان گرفت و نگاهی تقریباً طولانی به من انداخت.
پرویز را همه دوست داشتند. بر خلاف هیکل درشت و تا حدودی ترسناکش، آرام بود و متین و بعضاً شوخ، با خونسردی‌ای که در اکثر مواقع حفظ می‌کرد. تحصیلات آن‌چنانی‌ای نداشت، ولی با همان اندک تحصیلاتش، کتاب زیاد خوانده بود. این را میشد در رفتارهایش احساس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Wiseguy

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,277
پسندها
30,954
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • نویسنده موضوع
  • #10
با مشت به در کوبیدم و دستور دادم:
- بزن کنار، زود!
مچ دستم را گرفت تا آرامم کند و با خنده‌ی کنترل شده‌ای گفت:
- حمیرا، فقط خواستم شوخی کنم تا حال و هوات رو عوض کرده باشم.
- من به عوض کردن حال و هوام احتیاجی ندارم!
سرش را با افسوس تکان داد و با خنده‌ای که دیگر خشکیده بود و آثاری از آن بر صورتش دیده نمی‌شد گفت:
- روح پدرت شاد، خسرو همیشه میگه انگار از روحش یه کپی گرفتن، پیست کردن تو بدن تو.
مچ دستم را از دستش بیرون کشیدم و با اخمی حتی غلیظ‌تر از قبل بیرون را تماشا کردم. چهره‌ام در تاریکی کابین مشخص نبود، وگرنه می‌توانستم ابروهای پهن و در هم گره خورده‌ام را در آینه‌ی بغل ماشین ببینم. پرویز باز هم چیزهایی گفت، ولی دیگر نمی‌خواستم صدایش را بشنوم.
تمام خواسته‌ی من، دور شدن از قاتلی بود که یک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Wiseguy

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا