مهم [تاپیک جامع متون و دلنوشته‌های غمگین]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Eccedentesiast
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 22
  • بازدیدها بازدیدها 169
  • کاربران تگ شده هیچ

Eccedentesiast

مدیر ارشد + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,501
پسندها
49,023
امتیازها
96,873
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #11
ولی به نظر من وقتی آدم از دست یک نفر خیلی ناراحت می شه یا قلبش می شکنه، هیچ کس به جز همون یک نفر نمی‌تونه حالشو خوب کنه و باعث شه دوباره مثل روز اول بخنده، هر چقدرم دورش پر باشه، هر چقدرم دوستا و رفیقاش یا آدمای جدید توی زندگیش بیان و برای بهتر شدنش تلاش کنن، فایده‌ای نداره فوقش اون آدم تظاهر به فراموشی و خوشحالی می‌کنه که اطرافیانش از تلاشاشون نا امید و دلخور نشن، شاید به خاطر همینه که خیلی از آدما توی دنیا برای مدت طولانی غمگین موندن، انگار یکی توی گذشته اونارو قفل کرده و کلیدشو با خودش برده یه جای دور و دیگه‌ام برنگشته.
 

Eccedentesiast

مدیر ارشد + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,501
پسندها
49,023
امتیازها
96,873
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #12
‏چیزی که هربار توجهم رو جلب می‌کنه، این غمگین بودن عموم انسان‌هاست، انگار بیشتر افراد رها شدن، تیکه‌ای از وجودشون‌ رو گم کردن، فردی رو از دست دادن، به‌انتظار بازگشتی نشستن، انسانی‌ رو گم کردن.
 

Eccedentesiast

مدیر ارشد + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,501
پسندها
49,023
امتیازها
96,873
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #13
ناامیدشدن از کسی که می‌دانی احتمالا آخرین امیدت بوده، غم سرد و خوشایندی را مهمانت می‌کند. دلتنگ و آزرده به او، به یادها و به رنج‌ها فکر می‌کنی. مأیوس و غمگین از این‌که او هم مثل بقیه بود، و راضی و آرام از این که او هم فقط یکی مثل بقیه بود.
و بعد، در تاریکی می‌مانی. گاهی دلتنگ، گاهی پریشان، گاهی تشنه، و همیشه رنجیده. و دیگر از چیزی نمی‌ترسی، زیرا کسی که ناامید است دیگر به سادگی شکستنی نیست؛ اما راستش را بگو، باز هم کسی در تو هست که هنوز به او مشتاق است.
 
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

Sydney

مدیر تالار ادبیات + ناظر کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,484
پسندها
6,017
امتیازها
24,673
  • مدیر
  • #14
گفت: «انگار چیزی در گلویم، در سینه‌ام، در افکارم و در کل تنم هست که سنگینی می‌کند.»
 

Sydney

مدیر تالار ادبیات + ناظر کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,484
پسندها
6,017
امتیازها
24,673
  • مدیر
  • #15
دلخور از همگان مى‌نشست و به ماه خيره می‌شد، مى‌دانست كه او نگاه‌هاى تنها را خيلى خوب مى‌شناسد.
 

Sydney

مدیر تالار ادبیات + ناظر کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,484
پسندها
6,017
امتیازها
24,673
  • مدیر
  • #16
‏گفت: «از دور که به خودت نگاه می‌کنی چی می‌بینی؟»
گفتم: «کسی که از بیچارگی صبور شد، و از دوام آوردن قوی‌.»
 

Eccedentesiast

مدیر ارشد + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,501
پسندها
49,023
امتیازها
96,873
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #17
تموم اون مدتی که فکر کردید حالم خوبه، سردرد داشتم، معده درد داشتم، تپش قلب داشتم، دست چپم درد میکرد، یه جا خیره بودم، بغض داشتم، غم داشتم و استرس داشتم، فقط وانمود میکردم حالم خوبه، وانمود میکردم چون از دست هیچکدومتون هیچی برنمیومد.
الان چرا میگم؟
چون توانایی وانمود کردنو ندارم!
 
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

Eccedentesiast

مدیر ارشد + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,501
پسندها
49,023
امتیازها
96,873
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #18
از واژه «دست تنها» خوشم اومده. غم و استقلال زیادی توامان توشه. انگار می‌تونی آستینت رو بکشی رو چشمات، اشکات رو پاک کنی و بعد کوه رو بذاری رو دوشت و بعد به جلو حرکت کنی...
دست تنها، دست تنها، دست تنها.
 
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

Eccedentesiast

مدیر ارشد + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,501
پسندها
49,023
امتیازها
96,873
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #19
یه سطحی از غم هست که وقتی دچارش میشی شاید هیچ‌وقت استوری غم‌انگیز یا توییت یا هرچی که نشون بده غم داری نمی‌ذاری. و احتمالا برات خیلی سخت باشه با دوستات در موردش حرف بزنی. بیشتر میخندی و کمتر بحث می‌کنی. به خودت میای میبینی مدت خیلی زیادی هست که سکوت کردی و فقط صبر می‌کنی که بگذره.
 
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

Eccedentesiast

مدیر ارشد + نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,501
پسندها
49,023
امتیازها
96,873
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #20
اون شب من خودمو لابه لای عقربه های ساعت گم کردم.شایدم بین برگه های کتابام.دقیق یادم نیست.اون آدم لعنتی با پتک توی سرم میکوبید و صدای قهقهه احمقانش مغزمو له میکرد.اختیارم دست خودم نبود.یه جایی بودم بین مرگ و زندگی.شاید اغما.تصاویر مختلف رو میدیدم که یکیشونو خوب یادمه.یه جنگل بود که یه آدم اونجا روی یه تنه درخت قطع شده نشسته بود.گریه میکرد با صدای بلند ولی یهو میخندید.نمیتونستم تشخیص بدم که مرده یا زن. عجیب تر از اون صدای جیغ یه دختر بود که توی سرم اکو میشد.احساس معلق بودن میکردم و نیازی به اکسیژن نداشتم. یه در بسته جلوم ظاهر شد.بازش کردم.یه اتاق با دیوارای خاکستری.هیچ وسیله ای اون تو نبود.فقط چند تا آینه. اونجا بود که فهمیدم دنیا دقیقا مثل همون اتاقه که توش ادمای زیادی رفت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا