در حال تایپ رمان سایه‌ای در آغوش خورشید | سایه خیز کاربر انجمن یک رمان

مآه بانو

پرسنل مدیریت
مدیریت کل سایت
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
6/10/20
ارسالی‌ها
1,056
پسندها
18,141
امتیازها
41,073
مدال‌ها
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #31
پریا با سر حرف سبحان را تایید می‌کند و به سمت اتاقش روانه می‌شود. سبحان به سمت آشپزخانه روانه می‌شود، سرگرم بررسی مواد لازم بود که با شنیدن صدا وحشت می‌کند:
- به اهورا گفتم پریا درباره بردیا چی گفت!
سبحان که در شوک رفته بود، با حرص از لای دندان‌هایش می‌غرد:
- صدبار نگفتم یک‌دفعه نیا! چرا حرف تو گوشت نمیره تو؟
حسابی اعصابش از این یک‌دفعه آمدن‌هایش بهم ریخته بود، ولی او کاملا در ریلکس‌ترین حال بود:
- خب حالا پاچه نگیر! اومدم بگم که همه چیزو شنیدم خبراشم دادم! من رفتم.
سبحان محکم بر سرش می‌کوبد، همیشه همین بود، یک لحظه ظاهر می‌شد و دوباره غیب می‌شد! درکل درکی از شعور نداشت.
دوباره به وسایل نگاه می‌کند، سس نداشتند ولی تنها گذاشتن پریا کار درستی نبود، پس با هایپرمارکت تماس می‌گیرد تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : مآه بانو
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا