- تاریخ ثبتنام
- 5/1/21
- ارسالیها
- 3,879
- پسندها
- 53,007
- امتیازها
- 71,673
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #31
[THANKS]
مرد که جلوی در ایستاده بود با ورود شکوه خود را به دیوار کنار پلهها یکی کرد. سرش را پایین انداخت و نفسش در سینه حبس شد. صدای پاشنهی کفش شکوه در فضای مسکوت حیاط چرخید. حبیب گردنش را به سمت مرد چرخاند و با سر به در اشاره زد. مرد سریع به سمت در کوچه چرخید و از خانه خارج شد.
شکوه به بالای پلهها رسید. نگاهش را به حیاط نسبتاً بزرگ و خاک گرفته کشید. عنایت از دور بیشتر به پهلوانی از دل داستانهای کهن میمانست تا صاحب یک قهوهخانه. اگر یک شمشیر به دستش میدادند تفاوتی با آنها نداشت. شکوه نگاهی تیز به پنجرهها انداخت که کیپ تا کیپ پردهی آنها کشیده بود.
عنایتخان که متوجه نگاه او شد قدمی به سمت شکوه برداشت و با لحنی آرام گفت:
- خاطرتون تخت... هیچ چشم و گوشی اینجا نیست!
حبیب چند...
مرد که جلوی در ایستاده بود با ورود شکوه خود را به دیوار کنار پلهها یکی کرد. سرش را پایین انداخت و نفسش در سینه حبس شد. صدای پاشنهی کفش شکوه در فضای مسکوت حیاط چرخید. حبیب گردنش را به سمت مرد چرخاند و با سر به در اشاره زد. مرد سریع به سمت در کوچه چرخید و از خانه خارج شد.
شکوه به بالای پلهها رسید. نگاهش را به حیاط نسبتاً بزرگ و خاک گرفته کشید. عنایت از دور بیشتر به پهلوانی از دل داستانهای کهن میمانست تا صاحب یک قهوهخانه. اگر یک شمشیر به دستش میدادند تفاوتی با آنها نداشت. شکوه نگاهی تیز به پنجرهها انداخت که کیپ تا کیپ پردهی آنها کشیده بود.
عنایتخان که متوجه نگاه او شد قدمی به سمت شکوه برداشت و با لحنی آرام گفت:
- خاطرتون تخت... هیچ چشم و گوشی اینجا نیست!
حبیب چند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش