• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان باج را گردباد برد | ریحانه نصیری نویسنده انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع .REIHANEH.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 33
  • بازدیدها بازدیدها 1,247
  • کاربران تگ شده هیچ

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,879
پسندها
53,007
امتیازها
71,673
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #31
[THANKS]
مرد که جلوی در ایستاده بود با ورود شکوه خود را به دیوار کنار پله‌ها یکی کرد. سرش را پایین انداخت و نفسش در سینه حبس شد. صدای پاشنه‌ی کفش شکوه در فضای مسکوت حیاط چرخید. حبیب گردنش را به سمت مرد چرخاند و با سر به در اشاره زد. مرد سریع به سمت در کوچه چرخید و از خانه خارج شد.
شکوه به بالای پله‌ها رسید. نگاهش را به حیاط نسبتاً بزرگ و خاک گرفته کشید. عنایت از دور بیشتر به پهلوانی از دل داستان‌های کهن می‌مانست تا صاحب یک قهوه‌خانه. اگر یک شمشیر به دستش می‌دادند تفاوتی با آن‌ها نداشت. شکوه نگاهی تیز به پنجره‌ها انداخت که کیپ تا کیپ پرده‌ی آن‌ها کشیده بود.
عنایت‌خان که متوجه نگاه او شد قدمی به سمت شکوه برداشت و با لحنی آرام گفت:
- خاطرتون تخت... هیچ چشم و گوشی این‌جا نیست!
حبیب چند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,879
پسندها
53,007
امتیازها
71,673
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #32
[THANKS]
عنایت گوشه‌ی پاکت را گرفت. قبل از آن‌که پاکت را باز کند با صدایی آرام پرسید:
- ماجرا ناموسیه؟
شکوه در کیفش را بست و ابروهای هلالی‌اش را در هم فرو برد.
شکوه: اونش به تو مربوط نیست. آدرس رو بگیر، بی‌سر و صدا جمعش کن.
عنایت لبخندی دندان نما زد و پاکت را باز کرد. پاکت را روی تخت گذاشت. ورق‌های لطیف پول را بین انگشت‌هایش گرفت و با عشق دانه‌دانه آن‌ها را شمرد. در این بین شکوه روان‌نویسش را درآورد و دو آدرس را داخل پاکت و بر روی درش نوشت.
عنایت: برکت... ولی گفته بودید مظنه رو بیش‌تر می‌کنید.
شکوه از جایش برخاست و کیفش را بر روی ساعدش انداخت.
شکوه: دندون گرد شدی عنایت! همینم از سرت زیادیه! پونزده هزار برای زن، بیست هزار برای تهرانی!
عنایت از جایش بلند شد و پول‌ها را داخل جیب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,879
پسندها
53,007
امتیازها
71,673
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #33
سلام! حالتون چه‌‌طوره؟!
توی این مدت من خیلی درگیر زندگی بودم و هستم... از نوشتن فاصله گرفته بودم. فقط این رو بدونید که باج تموم میشه یک روزی، چون آدم نصف نوشتن نیستم و وقتی شروع کردم، تمومش میکنم. اما با چه سرعتی بنویسم و، دیگه نمیدونم.
خیلی مراقب خودتون باشید.
مرسی که همراه رمان هستید :)


[THANKS]
حبیب به سرعت پایش را بر روی ترمز گذاشت. شکوه دست داخل کیفش برد و آن پانزده تومان را از کیفش درآورد. آن را کنار شانه‌ی حبیب گرفت.
شکوه: آقا حبیب زحمت اینا رو بکش.
حبیب تراول‌‌های هزارتومنی را از دست شکوه گرفت و با خاموش کردن ماشین از آن پیاده شد. می‌دانست باید چه‌ کند. پنج هزارتومان را جدا کرد و ما بقی را داخل جیبش گذاشت. در همان خانه‌ای که چشم شکوه راگرفته بود، زد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,879
پسندها
53,007
امتیازها
71,673
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #34
از صبح دارم ویرایش میکنم...
زوری بین کار، یک پارت هم نوشتیم :)
نقدی، نظری داشتید در خدمتم ...


[THANKS]
***
زن با چشمانی که هنوز از رفتنش دل‌گیر بود، نگاهش کرد. با لحنی غم‌زده گفت:
- نمی‌شد یک امشب رو بمونی؟!
فرهاد به سمت چوب لباسی رفت و کت خاکستری رنگش را برداشت. لبخندی بر روی صورتش نشاند، همان لبخندی که همیشه قبل از رفتن می‌زد؛ انگار می‌خواست با همان یک لبخند تمام دلتنگی‌های بعد از خودش را جبران کند. همان‌طور که به سختی بدن چاق و سنگینش را تکان می‌داد تا بتواند کت را بپوشد، گفت:
- نه عزیزدلم... دیشبم خونه نبودم، مهری پاپیچم می‌شه.
کت را که پوشید با حالتی مسرور روبه‌روی او ایستاد. مچ باریک و ظریف دستش را با حرکتی آرام گرفت و دستش را بین دستان بزرگ خود قرار داد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
عقب
بالا