• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان بژیان | ساناز توکلیان کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع t_sanaz_t
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 16
  • بازدیدها بازدیدها 527
  • کاربران تگ شده هیچ

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
92
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
بژیان
نام نویسنده:
ساناز توکلیان
ژانر رمان:
عاشقانه، معمایی، اجتماعی
کد رمان: 5781
ناظر: @Ala.Rigi


خلاصه: دختری که درصدد مستقل شدن است، تمام تلاش خود را می‌کند که سر پا بایستد و در مقابل ناملایمات کمر خم نکند؛ در این میان پسری زخم خورده برای گرفتن انتقام زندگی از دست رفته‌اش پا به زندگی دخترک گذاشته و بدون در نظر گرفتن این‌که دخترک نقشی در اتفاقات گذشته نداشته و حتی رازهای گذشته را نمی‌داند، او را محکوم به آزار می‌کند و اورا وسیله‌ای برای انتقامش قرار می‌دهد و اتفاقی می‌افتد که...
 
آخرین ویرایش

Mobina.Yahyazade

مدیر بازنشسته
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
975
پسندها
5,952
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • #2
https___forum.1roman.ir_attachments_700798_.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.


نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.Yahyazade

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
92
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #3
به توکل نام اعظمت، بسم الله.

مقدمه:

بر زمین افتاد شمشیرت ولی چون جنگ بود
بر تو می‌شد زخم‌ها زد، بر من اما ننگ بود

با خودم گفتم بگیرم دست یا جان تو را؟
اختلاف حرف دل با عقل صدفرسنگ بود

گر چه دستت را گرفتم باز هم قانع نشد
تا نبخشیدم تو را، دل همچنان دلتنگ بود

چون در آغوشت گرفتم خنجرت معلوم کرد
بر زمین افتادن شمشیر، خود نیرنگ بود

من پشیمان نیستم، اما نمی‌دانم هنوز
دل چرا در بازی نیرنگ‌ها یکرنگ بود

در دلم آیینه‌ای دارم که می‌گوید به آه

در جهان سنگدل‌ها کاش می‌شد سنگ بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
92
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #4
# فصل یک

*بر زمین افتاد شمشیرت ولی چون جنگ بود*
*بر تو می‌شد زخم‌ها زد، بر من اما ننگ بود*

---

صدای زنگ تلفن در سکوت کلاس پیچید.
زحل هول‌زده دستش را روی پیشانی‌اش کوبید و بدون اینکه حتی نگاهی به صفحه‌ی گوشی بیندازد، تماس را رد کرد.
استاد که با شنیدن صدای زنگ برای لحظه‌ای سکوت کرده بود، نگاهش را از روی جزوه‌اش برداشت و بدون اشاره به شخص خاصی گفت:
- این آخرین باریه که می‌گم و دیگه هم تذکر نمی‌دم؛ گوشیاتون رو قبل از اومدن به کلاس سایلنت کنید.
بعد، بی‌آنکه منتظر واکنشی بماند، دوباره به تدریسش ادامه داد.
صدای خنده‌ی ریز یکتا از کنارش بلند شد.
زحل سریع سرش را به سمت او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
92
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #5
حین فرستادن موهایش با یک دست به زیر مقنعه، می‌پرسد:
- فرمودید برای چه تاریخی می‌خواید؟
صدای ظریف زن از پشت خط به گوشش می‌رسد:
-برای بیست‌وششم همین ماه.
نگاهی به تقویم رزرو هتل می‌اندازد و تاریخ موردنظر را جست‌وجو می‌کند. همان‌طور که حدس می‌زد، این ماه کاملاً پر شده بود. بعد از اطلاع دادن موضوع به زن، تماس را قطع می‌کند.
صدای زنگ گوشی‌اش بلند می‌شود.
نگاهی به صفحه‌ی گوشی می‌اندازد.با دیدن اسم مخاطب، رو به نغمه می‌گوید:
- تو رو خدا حواست باشه. می‌دونی من تک‌بعدی‌ام؛ تلفنو جواب بدم دیگه هیچی نمی‌فهمم.
نغمه سری تکان می‌دهد و با نگاهی به اطراف، که حالا از همیشه شلوغ‌تر به نظر می‌رسید، می‌گوید:
- خیلی خب، فقط سریع‌تر تمومش کن. می‌بینی که این‌جا غلغله‌ست.
لبخندی می‌زند، برایش بوسی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
92
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #6
- زنگ زده بودم به بابا... اوم... نه، نه، اون زنگ زد.
زحل پوف کلافه‌ای می‌کشد.
- الان واقعاً مهمه که کی به کی زنگ زد؟
نهان بی‌طاقت لب باز می‌کند:
- خب بابا، وایسا بگم. بابا گفت آقای مجیدی سهم خودشو از هتل فروخته. می‌دونی که سهم آقای مجیدی از همه‌ی سرمایه‌گذارها بیشتره.
کمی مکث می‌کند و بعد با هیجان ادامه می‌دهد:
- بابا گفت یه مرد جوون سهمشو خریده، خودشم قراره مدیرعامل شه. وای زحل، برو تو کارش! به جان خودم یه دونه از اون خنده‌های خوشگلت بکنی، عنان از کف می‌ده!
خنده از لب‌های زحل سر می‌خورد.
- مطمئنی گفت یه مرد جوون؟
نهان پوف کلافه‌ای می‌کشد.
- خیلی خب، دروغ گفتم.
زحل موشکافانه نگاهش می‌کند.
- تو توی هتل کار نمی‌کنی و بابات به تو گفته؛ من توی هتل کار می‌کنم و بابام چیزی بهم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
92
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #7
صدای همه درآمده بود؛ گویا نیم ساعت تأخیر سرمایه‌گذار جدید به مذاق هیچ‌کس خوش نیامده بود.
غرغر حضار اتاق کنفرانس را پر کرده بود و هرکس چیزی زیر لب می‌گفت. نگاه زحل هم گهگاهی سمت ساعت می‌رفت و با هر دقیقه‌ای که می‌گذشت، کنجکاوی‌اش بیشتر می‌شد.
بالاخره در باز می‌شود.
مردی جوان وارد اتاق می‌شود.
همه به یک‌باره ساکت می‌شوند. پشت سرش مرد دیگری وارد می‌شود اما کسی متوجه حضورش نمی‌شود.
نگاه‌ها بی‌اختیار سمت او می‌چرخد و برای چند ثانیه، سکوت عجیبی تمام اتاق را در بر می‌گیرد.
زحل هم، درست مثل بقیه، با دیدن او مات می‌ماند.
همه‌ی آن‌ها به اندازه‌ای زیبایی دیده‌اند که دیگر به‌سادگی تحت تأثیر چهره‌ای قرار نگیرند؛ اما چشم‌های سیاه این جوان رشید، جاذبه‌ای دارند که نگاه گرفتن از آن‌ها را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
92
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #8
همه خاموش و مسکوت نشسته‌اند و منتظرند جناب شمس خودش را معرفی کند؛ اما گویی او هیچ قصدی برای باز کردن دهانش و گفتن حتی یک کلمه ندارد.
آقای مجیدی بالاخره سکوت را می‌شکند و رو به جناب شمس می‌گوید:
- آقای شمس، شروع نمی‌کنید؟ همه منتظر شمان!
همین که مرد لب باز می‌کند، تقریباً همه از شریک جدیدشان ناامید می‌شوند.
- چی بگم؟ سیاوشم، اینم داداشم، سیامک. حالا با سیامکم آشنا نشدین، خیالی نی؛ چون قراره من با شما همکاری کنم. افتاد؟
چه لات!
این تنها چیزی است که در وصفش به ذهن می‌رسد.
نگاه‌ها یکی پس از دیگری به سمت سیاوش می‌چرخند. مجیدی مانند کسی که سکته کرده، خشک و مات مانده و به او خیره شده است. سیامک با حالتی متأسف به برادرش نگاه می‌کند و بقیه هم درست مثل زحل، با بهت خیره سیاوش شده‌اند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
92
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #9

با مورد خطاب قرار گرفتنش، وقتی می‌بیند پدرش هیچ واکنشی نشان نمی‌دهد، لازم می‌بیند خودش را معرفی کند.
- زحل شرقی هستم. رزواسیون هتل. اگر هم براتون سؤاله که چرا توی این جلسه حضور دارم، باید بگم خواست پدرم بود.
با دست به مرتضی اشاره می‌کند.
سیاوش لبخند تمسخرآمیزی گوشه‌ی لبش می‌نشاند.
- زحل مگه سیاره نبود؟
سیاوش شمس در یک کلام، پررو و بی‌ادب است؛ لات بودنش را هم که دیگر نگو!
تا اینجای آشنایی، تنها چیزی که فهمیده بودند همین بود.
از عصبانیت گر می‌گیرد و اخم‌هایش در هم می‌رود.
- الان که مشاهده می‌کنید، اسم آدم هم هست.
سیاوش با تفریح و سرخوشی نگاهش می‌کند و می‌گوید:
- به حوری بیشتر می‌خوری تا آدم.
یک آن همه مات می‌مانند.
زحل احساس می‌کند مورمور می‌شود. انگار آقای شمس علاوه بر اینکه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
20
پسندها
92
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #10
با صدای وحشتناکی از خواب می‌پرد.
یک ساعت است که خوابیده؟ نمی‌داند!
هراسان و لرزان از جا بلند می‌شود. قلبش چنان تند می‌تپد که صدایش را در گوش‌هایش می‌شنود. دستش را به سمت گوشی می‌برد و صفحه‌اش را روشن می‌کند.
دو و سیزده دقیقه‌ی صبح.
از تخت پایین می‌آید و از اتاق بیرون می‌رود. صدای جیغ وحشتناکی که لحظاتی پیش با آن از خواب پریده، حالا جایش را به آهنگی شاد با ولومی سرسام‌آور داده است.
زحل از چشمی در به بیرون نگاه می‌کند.
هیچ‌کس در راهرو نیست.
ترس جایش را به عصبانیت می‌دهد.
آخر این وقت شب، وقت آهنگ گوش دادن است؟ آن هم با این ولوم؟
لعنت به مردم‌آزاری!
در را باز می‌کند و همان لحظه منشأ صدا برایش مشخص می‌شود.
بله!
این یکی هم زیر سر دردسرهای این روزهایش است؛ چشم‌شهلا، بی‌کلاس و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا