- تاریخ ثبتنام
- 1/7/25
- ارسالیها
- 52
- پسندها
- 219
- امتیازها
- 1,023
نگاهش بر دیوار افتاد. قاب کوچکی آنجا بود، چیزی که پیش از ورودش ندیده بود. آهسته به سمتش رفت. قاب قدیمی، با شیشهای مکدر، عکسی در خود داشت از زنی جوان با لباس تیره و چهرهای آرام. اما نگاهش... نگاهش چیزی داشت، آشنا و در عین حال تهدیدگر. لاوین بیشتر خم شد، نفسش را حبس کرد. در انعکاس تار شیشه، گونهاش لرزید. زن در عکس، گردنبندی بر گردن داشت؛ نگینی کوچک با قاب بیضی و سنگی بیرنگ.
دقیقاً همان گردنبند مادرش. انگار کسی درونِ پوستش چنگ زد. عقب کشید، نفسش را میان گلو نگه داشت. دیوار سرد بود، اما ضربان قلبش گرمتر و تندتر میکوبید. چند لحظه فقط به قاب خیره ماند، آنقدر که صدای خِرچِ نور را شنید. ناگهان از پشت در، صدای پای کسی آمد. آرام، موزون، بیشتاب. درِ اتاق هنوز قفل بود.
لحظهای...
دقیقاً همان گردنبند مادرش. انگار کسی درونِ پوستش چنگ زد. عقب کشید، نفسش را میان گلو نگه داشت. دیوار سرد بود، اما ضربان قلبش گرمتر و تندتر میکوبید. چند لحظه فقط به قاب خیره ماند، آنقدر که صدای خِرچِ نور را شنید. ناگهان از پشت در، صدای پای کسی آمد. آرام، موزون، بیشتاب. درِ اتاق هنوز قفل بود.
لحظهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش