• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان مانداب | نیلوفر اکبری نسب کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Abra_.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 46
  • بازدیدها بازدیدها 1,963
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    جنابی
  • کاربران تگ شده هیچ

نیلوفر اکبری نسب

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
219
امتیازها
1,023
  • #21
***

به یک‌باره از تاریکی بیرون پرید. نه آرام، نه تدریجی، مثل کسی که از ارتفاع به درون آب یخ زده پرتاب شده باشد. چشمانش باز شدند اما دنیا پیش رویش تار بود، انگار پرده‌ای ضخیم از ابر روی مردمک‌هایش کشیده شده باشد. سعی کرد تن بگیرد اما عضلاتش پاسخ ندادند؛ بدنش سنگین و بیگانه احساس می‌شد.
صدای چیک‌چیک آب به گوشش رسید، صدایی ظریف و مداوم که از جایی نامعلوم می‌آمد. هر قطره که به سطح آب برخورد می‌کرد، حلقه‌های کوچکی ایجاد می کرد که در دیدگاهش محو می‌شدند. سعی کرد دستش را تکان دهد اما انگار تمام رگ‌هایش از سرب پر شده بود. فقط توانست انگشت اشاره‌اش را کمی بلند کند، حرکتی ناچیز که هزینه‌اش عرق سردی بود که پیشانی اش را پوشاند.
پلک‌هایش نیمه باز بودند، مثل پرده‌ای که تنها شکافی کوچک از نور را عبور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نیلوفر اکبری نسب

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
219
امتیازها
1,023
  • #22
تصویرِ دختر هنوز در پشت چشم‌هایش می‌رقصید، آن موهای بلوندِ آبشاری، آن لبخندِ شرمگین، آن چشمانِ سبزی که انگار به چیزِ دوری خیره بودند. چطور میشد باور کرد که همان زیباییِ نرم، زیرِ مشت‌های خشنِ اصف خُرد شده بود؟ چطور میشد پذیرفت که آن صدایِ قناریِ نازک، حالا برای همیشه در گلو شکسته بود؟
پلک زد، انگار می‌خواست تصویر را از چشمانش پاک کند اما حافظه‌اش خیانت می‌کرد. دختر را همانطور نشان می‌داد. زنده، پر از نور، با آن ژاکتِ گشاد سفید. نه… نه با گردنِ کج و چشمانِ بازِ شیشه‌ای که دیشب دیده بود.
باز سایه‌ای از پشت پنجره رد شد. سریع. مثلِ پرنده‌ای که از لای شاخه‌ها بپرد. نفسش را حبس کرد. کسی آنجا بود… ولی اصف نبود. این را می‌دانست. حرکتش سبک‌تر بود، مثلِ کسی که نمی‌خواهد پیدایش شود.
پاهایش خواب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نیلوفر اکبری نسب

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
219
امتیازها
1,023
  • #23
دوباره به طناب‌های دور مچش چنگ زد. نمی‌دانست چرا آصف او را با طنابی بسته و گوشه‌ای رها کرده!
پوستِ نازکِ روی مچ‌ها پاره شده بود و خونِ گرم، آرام روی طناب‌های زبر می‌لغزید. هر تکان، هر تقلای بی‌فایده، فقط درد را تیزتر می‌کرد. دردی که تا استخوان‌هایش می‌سوخت ولی باز هم تلاش کرد.
اصف ایستاده بود و زنجیرِ کارتیرِ طلایش را بین انگشتانش می‌چرخاند. زنجیرِ نازک، زیر نورِ خورشید می‌درخشید. حلقه‌هایش با هر حرکت، صدای خشکی می‌کردند. تِلِ... تِلِ... تِلِ... .
قدم برداشت. نه عجله داشت، نه تردید. هر قدمش، لاوین را بی‌اختیار نیم‌سانتی متر به لبه‌ی حوض نزدیک‌تر می‌کرد. پاشنه‌های لاوین حالا روی سنگِ خیسِ لبِ حوض می‌لغزیدند. سردیِ آب از طریق کفِ پاهای برهنه‌اش به بدنش می‌خزید.
بالای سرش ایستاد. سایه‌اش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نیلوفر اکبری نسب

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
219
امتیازها
1,023
  • #24
سیبِ گلوی آصف با هر نفس بالا و پایین می‌رفت. حرکتی آرام و حساب‌شده، مثلِ حیوانی که طعمه‌اش را زیر نظر دارد. شیشهٔ تیز هنوز بین انگشتانش می‌چرخید، نورِ آفتاب روی لبه‌اش می‌لغزید و خطی سرد روی صورتِ لا‌وین می‌انداخت.
سپس، سوالش را پرسید:
- من کیم؟
صدایش تو فضای مرطوبِ روز می‌پیچید، نه بلند، نه آهسته؛ فقط ته‌دار. مثلِ تیغی که روی سنگ تیز می‌شود.
لاوین چشم‌به‌راه ماند. حتی پلک نزد. تعجب در چهره‌اش موج می‌زد؛ اما دهانش بسته بود. ساکت. گلو درد داشت، دردِ شدیدی که با هر نفس تیزتر می‌شد. آب دهانش جمع شده بود؛ اما نتوانست قورت بدهد. انگار گلویش با تکه‌های شیشه پر شده بود.
آصف نیم‌خیز شد، به سمتِ لاوین خم شد. فاصله‌شان کم‌تر از یک وجب بود، نفس‌های گرمِ اصف مستقیماً به صورتِ لاوین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نیلوفر اکبری نسب

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
219
امتیازها
1,023
  • #25
سپس قدم برداشت. پاهایش با بی‌تفاوتی روی خاکِ نمناک جای گرفتند. رد کفش‌هایش روی زمین جا خوش کرد. او رفت؛ بی‌آنکه حتی یک بار پشت سرش را نگاه کند. لاوین را تنها گذاشت با انبوهی سؤال بی‌پاسخ، «چرا زنده‌ام گذاشت؟»، «آیا این بخشیدن بود یا شکنجه‌ای دیگر؟».
لب‌های لاوین به لرزه افتادند، جمله‌ای زمزمه کرد که بیشتر شبیه صدای بریده‌ی یک روح بود:
- اون... روانیه!
اما حتی خودش هم نتوانست بفهمد آیا این را واقعاً گفته، یا فقط در سرش فریاد زده است.
بی‌حرکت مانده بود. دست‌هایش آزاد اما بی‌جان دو طرف بدنش افتاده بودند، انگار تازه از دار آویخته شده باشد. نورِ غروبِ آفتاب از لای شاخه‌ها می‌گذشت و روی طناب‌های پوسیده‌ی قطع‌شده می‌تابید، رنگِ زردِ مرده‌ای به آن‌ها می‌داد.
لباسِ کارِ چروک و گل‌آلودش، حالا به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نیلوفر اکبری نسب

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
219
امتیازها
1,023
  • #26
خورشیدِ بی‌رحم، مستقیم توی چشم‌هایش می‌تابید، نور سفید و سوزانی که حتی با بستن پلک‌ها هم نمی‌شد از آن فرار کرد. آهی کشید. صدایی خفه و خسته که بیشتر شبیه ناله بود. دست‌هایش را روی صورتش انداخت؛ اما حتی این هم سایه‌ای ایجاد نکرد. یک بار دیگر تلاش کرد. تمام عضلاتش را منقبض کرد، همهٔ زوری که نداشت را جمع کرد و سعی کرد بدنش را از زمین بکند. عطسه‌ای دیگر به او حمله کرد. این‌بار ملایم‌تر اما همچنان مثل ضربه‌ای به پشت گردنش بود.
سینه‌اش تیر کشید؛ با لرز، نیم‌خیز شد. کف دست‌هایش را به خاکِ سفت فشار داد و خود را به سمت لبهٔ حوض کشید. انگشتانش به لبهٔ سنگی چسبیدند. ناخن‌ها روی سطح خیس لغزیدند؛ اما بالاخره گیر کردند.
کم‌کم بلند شد. سرگیجه اولین چیزی بود که به استقبالش آمد. جهان برای چند ثانیه دور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نیلوفر اکبری نسب

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
219
امتیازها
1,023
  • #27
بدن بی‌جانش را روی کاشی‌های سرد کشید، هر سانتی‌متر حرکت یک جنگ بود.
دستان لرزانش به شیر آب چسبیدند. انگشتان یخ‌زده‌اش، قرمز از آب داغ، با آخرین ذره‌های نیروی باقی‌مانده، شیر را بست. صدای قطع شدن آب، مثل نفسِ آخر در سکوتِ حمام پیچید.
بیرون خزید، نه راه رفت، نه ایستاد. مثل جانداری زخمی که به لانه‌اش می‌خزد. به تخت رسید و خود را روی آن رها کرد. گویی استخوان‌هایش از هم پاشیده بودند. پتو را روی تنِ سردش کشید، پارچهٔ نازک حتی گرمای بدنش را هم نگه نمی‌داشت.
موهای خیسش روی بالشت پخش شدند، رطوبتشان به پارچه نفوذ کرد، حلقه‌های تیره روی کتان ایجاد کردند. بوی شامپو آن بوی میوه‌ایِ ارزان با بوی گندِ لجنِ حوض درهم آمیخت. بخارِ حمام از درِ نیمه‌باز به بیرون می‌خزید. چشمانش را بست؛ اما خواب نیامد، فقط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نیلوفر اکبری نسب

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
219
امتیازها
1,023
  • #28
***
سرما از لای درزهای پنجره می‌خزید توی اتاقک. بوی نفت سوخته و خاکستر خاموش همه جا پیچیده بود.
لاوین بی‌حرکت وسط اتاق ایستاده بود و به لحاف سفیدش خیره شده بود. نورِ بی‌رمقِ روزِ زمستانی از پشت شیشه‌ی غبارگرفته می‌آمد و روی کتانِ کهنه سایه می‌انداخت.
کف دست‌های زمختش را به پارچه‌ی سرد کشید. لحاف را گرفت و تا کرد، بدون هیچ شوقی، فقط مثل یک ماشین. آهی کشید و زیر لب زمزمه کرد:
- باز هم... باید بسته‌بندی کرد و رفت... از این قفسِ نمور به قفسی دیگر... گویی آدم چیزی نیست جز یک بسته که از گوشه‌ای به گوشه‌ای پرتش می‌کنند... .
لحافِ تا شده را از روی تخت بلند کرد. وزنش روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد، انگار تمام شب‌های سردی را که در آن پیچیده بود، حالا روی دوشش بود.
درِ کمد رنگ‌ورفته را باز کرد. بوی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نیلوفر اکبری نسب

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
219
امتیازها
1,023
  • #29
از پلکانِ چوبیِ تنگ و تیرهٔ اتاقکش که صدایی ناله‌وار می‌داد، پایین آمد و پا به حیاط گذاشت. بادِ تیزِ زمستان، بی‌امان، همچون تیغی بر صورتِ برهنه‌اش کوبیده شد.
حیاطِ بزرگ و قلمروی آصف، با درختانِ هرس‌شدهٔ بی‌برگ، باغچه‌هایِ خوابیده و حوضِ مرمرینِ خالی از آب، در آن هوایِ یخ بسته، ثروتی خاموش، منظم و متکبر را به رخ می‌کشید. تضادِ آن با اتاقکِ درهم‌چپ‌شده و محقرِ خودش، همچون تفاوتی بود میانِ دو جهانِ موازی و ناهمگون.
گام‌هایش بر روی سنگ‌فرشِ منظم و سردِ حیاط، صداهایی تهی، تنها و گمشده ایجاد می‌کرد. چمدان در دست، نه یک بار سفر، که پرچمِ تسلیم در برابرِ ساختاری نابرابر و از پیش تحمیل شده بود.
پشتِ درِ بزرگِ چوبیِ خانهٔ اصلی، که نقش‌و‌نگارهایی برجسته بر آن خودنمایی می‌کرد، ایستاد. برای لحظه‌ای،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نیلوفر اکبری نسب

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
219
امتیازها
1,023
  • #30
با اوقات‌تلخی، دستهٔ چمدان را محکم‌تر در مشت گرفت و آن را از روی آستانهٔ بلند گذراند و به درون کشید. کفش‌هایش را بر روی حصیرِ کنار در گذاشت، بی‌آنکه کسی به او اشاره‌ای کرده باشد. خانه، خلوت و بی صدا بود، گویی تمامی ساکنانش در اعماقی پنهان شده بودند. مسیرش را به سمتِ اتاقِ زیر پله‌های مارپیچ آغاز کرد؛ راه‌رویی باریک که با فرشی قهوه‌ایِ پررنگ پوشیده شده بود و دیوارهایش را قفسه‌های چوبیِ بلند، انباشته از کتاب، دربر گرفته بودند. قدم‌هایش بر روی آن فرشِ ضخیم، بی‌صدا بلعیده می‌شد. نگاهش از روی جلدهای چرمی و کهنهٔ کتاب‌ها می‌لغزید، عنوان‌هایی به زبان‌هایی بیگانه که همچون دیواری دیگر، بر فاصله‌اش با صاحبِ این خانه تأکید می‌کردند.
در نهایت، به انتهای راه‌رو و درِ اتاقِ خود رسید. کلید را در قفل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا