• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان مانداب | نیلوفر اکبری نسب کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Abra_.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 46
  • بازدیدها بازدیدها 1,962
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    جنابی
  • کاربران تگ شده هیچ

Abra_.

مدیر بازنشسته تالار کتاب
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
17/2/24
ارسالی‌ها
124
پسندها
2,100
امتیازها
11,503
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
مانداب
نام نویسنده:
نیلوفر اکبری نسب
ژانر رمان:
تراژدی، ترسناک، جنایی
IMG_20250501_184704_079.jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

نیلوفر اکبری نسب

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
219
امتیازها
1,023
  • #2
پی‌نوشت:
این رمان در سبک «رئالیسم شاعرانه» و با نثری غنایی-کلاسیک نوشته شده است. جزئیات، نه حشوِ ماجرا، که خودِ ماجرا هستند. رنگِ دیوار، بویِ شومینه، ترکِ شیشه، لرزشِ دست، قطره‌ی عرقی که بر گونه می‌غلتد و نمی‌افتد – همه، راویانِ خاموش این داستان‌اند.

مقدمه:

قانون اول: خون روی فرش را فقط با آب سرد بشوی.
قانون دوم: اگر صدای گریه از دیوارها شنیدی، خودت را به کر بودن بزن.
قانون سوم: اگر یکی از مهمانان ناپدید شد، *هرگز* به دنبالش نگرد… .
خدمتکار همین حالا سه قانون را هم شکسته است.
 
آخرین ویرایش

نیلوفر اکبری نسب

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
219
امتیازها
1,023
  • #3
«اگر تمام شهر بدانند چه کرده‌ام، تا غروب اعدامم می‌کنند.»
***
شمع روی میز نفس‌زنان می‌سوزد، موم ذوب شده در دو طرف طرف شمعدانی فرو می‌چکد. نور اما از روشن کردن گوشه‌های اتاق عاجز است. آن‌جا تاریکی متراکم و دست‌نخورده باقی می‌ماند.
آصف در چرم فرسوده‌ی مبل فرو رفته، پاهایش بی‌قرار است. کتابی در دستانش باز است، صفحاتش زرد و شکننده به نظر می‌رسند. نور شمع روی صورتش می‌خزد. استخوان‌های گونه‌اش مثل تیغه‌های چاقو برآمده، چشمانش گودرفته و خسته است. هر بار که پلک می‌زند، سایه‌ی مژه‌هایش روی گودی زیر چشم‌هایش می‌افتد و خطوطی موقت روی پوست رنگ‌پریده‌اش حک می‌کند. انگشتانش بلند، با مفاصل برجسته با حرکتی وسواس‌گونه گوشه‌ی صفحه را می‌چرخانند. ناخن‌‌هایش کوتاه و ناهموارند، جای دندان‌ها روی آن‌ها پیداست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نیلوفر اکبری نسب

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
219
امتیازها
1,023
  • #4
سرش را با حرکتی مارگونه، آمیخته به کنجکاوی و هراس می‌چرخاند. مهره‌های گردنش به صدا درمی‌آیند. نور شمع در چشمان گودافتاده‌اش می‌لغزد و برای لحظه‌ای شبکهٔ مویرگ‌های خونی را در سفیدی چشم‌هایش آشکار می‌کند.
سکوتی سنگین و نفس‌گیر، بر اتاق چیره می‌شود و سپس ناله‌ای زنانه، خیس از رطوبت گلو، در فضا می‌پیچد.
لاوین از پشت طاقچهٔ کتاب‌ها سر برمی‌آورد. فاتح نفسش را حبس می‌کند. هوای سرد کتابخانه در ریه‌هایش یخ می‌زند. با نگاهی ترسو، زنی را برانداز می‌کند که از دل تاریکی پدیدار شده است. موهای مشکی به‌هم‌ریخته، پوست رنگ‌پریده و لباس سفیدی که خاک قبر به آن چسبیده است. این زن، لاوین است. خدمتکاری که پنج سال پیش، درست در چنین شبی، در دل «مانداب» ناپدید شد.
«نمرده...» این واژه را به زحمت در ذهنش تکرار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نیلوفر اکبری نسب

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
219
امتیازها
1,023
  • #5
- مسکو2005
***
پلک‌هایش با خشونت بالا رفتند، چشم‌هایش مثل دو حفره‌ی سوخته خشک بودند.
لرزان از جا پرید. احساس می‌کرد باید فرار کند اما به کجا؟ نمی‌دانست. پاهایش در کفش‌های کارِ مثل دو تکه چوب متصل به بدن، سنگین و بی‌حس بودند. صحنه‌های خوابی که دیده بود پشت پلک‌هایش سایه انداخته بود.
- کاش کسی بود چراغ رو روشن می‌کرد، تاریکی داره نفسم رو تو سینه حبس می‌کنه.
دستی بر پیشانی تب دارش کشید. سرگیجه امانش را بریده بود. نسیم خنکی از میان موهای عرق کرده‌اش عبور کرد و تارهای داغدارش را بر پیشانی لاوین چسباند. احساس لرز شدیدی می‌کرد و ترسیده بود.
درحالی که پیشانی‌اش را ماساژ می‌داد، خود را مخاطب قرار داد و گفت:
- گاهی فکر می‌کنم وجودم داره محو می‌شه... انگار هیچکس نیست که بخواد ثابت کنه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نیلوفر اکبری نسب

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
219
امتیازها
1,023
  • #6
آب از شیر چکه می‌کرد. هر قطره که به ته سینک می‌خورد، انعکاس صدا در فضای کوچک دستشویی حلقه می‌زد. حالش خوب نبود! مطمئن بود که خوب نیست. غم و سنگینی وجودش را احاطه کرده بود اما او به سرکوب کردن احساساتش عادت داشت. چشمانش را به آینه دوخت. سطح جیوه پشت شیشه در جاهایی کنده شده بود، تصویر دخترک را تکه‌تکه نشان می‌داد، یک چشم این‌جا، قسمتی از پیشانی آن‌جا.
انگشت سبابه‌اش را روی سطح خیس آینه کشید. رطوبت، راهی موازی از بالای آینه تا پایین ایجاد کرد، جایی که قطرات به آرامی پایین می‌خوردند. در نور کم، سایهٔ مژه‌هایش روی تیغه بینی‌اش افتاده بود، هر پلک زدن، این سایه را مثل پردهای تیره حرکت می‌داد.
دست چپش را بلند کرد و به گردنش زد. نبضش زیر انگشت‌های کشیده‌اش، می‌لرزید.
سردرگم نگاه می‌چرخاند. پایین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نیلوفر اکبری نسب

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
219
امتیازها
1,023
  • #7
دستش را به جیب شلوار کهنه‌اش فرو برد. انگشتانش میان سکه‌های خرد و تکّه‌های کاغذ، کش موی پلاستیکی را لمس کردند.
رنگش پریده و کشیدگی‌هایش شل شده بود. موهایش را با حرکتی سریع به پشت جمع کرد. تارهای مو، نمناک از عرق سردی که هنوز ریشه‌های کابوس در آن‌ها مانده بود، زیر انگشتانش لغزیدند.
موهایش سنگین و به هم چسبیده بودند، وقتی کش را دور آن‌ها پیچید، چند تار فراری از بند گریختند و مرطوب و سرذ به شقیقه‌هایش چسبیدند.
قدم‌هایش به سمت اتاقکِ پشت ساختمان کشیده شد، اتاقی که بیشتر شبیه انباری بود تا جای خواب. احساس خاصی به این اتاق نداشت اما حداقل دیوارهایش همیشه محرم اشک‌هایش بودند. چراغ برق کوچه، نور زرد از لابه‌لای شاخه‌های درخت کاج به دیوارهای سیمانی آن می‌تاباند. دستی بر روی خال گوشتی پایین لبش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نیلوفر اکبری نسب

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
219
امتیازها
1,023
  • #8
دلشوره‌اش هر لحظه بیشتر می‌شد. هر قدم، سایه‌های مبهمی روی زمین ایجاد می‌کرد. نور کمِ چراغ بیرون، از لای پرده‌های نازک به داخل می‌خزید و خطوطی محو روی زمین می‌انداخت. انگشتان پا گاهی به تکه‌های لباسِ روی زمین برخورد می‌کردند، پارچه‌های نرم و گاهی زبر که در تاریکی، مثل موجوداتی خفته به نظر می‌رسیدند.
ثانیه‌ای بعد، بدنش مثل کیسه‌ای پر از شن روی تخت فرود آمد. فنرهای فرسودهٔ تخت با صدای ناله‌واری وزنش را تحمل کردند. تشک سفت و گودرفته بود. سرش روی بالش افتاد، پرِ کهنه و نرمی که بوی شامپوی ارزان و عرقِ سر می‌داد.
تمام فکرش آینده بود، اینکه چه می‌شود و چه خواهد شد؟
دستش در تاریکی به سوی میز کنار تخت دراز رفت. انگشتانش ابتدا به لیوان آب برخورد کردند، بعد به گوشی‌، حتی یادش نمی‌آمد کی ‌آن را روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نیلوفر اکبری نسب

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
219
امتیازها
1,023
  • #9
سردی قرص، آرام‌آرام در رگ‌هایش پخش میشد. ابتدا مثل موجی از بی‌حسی بود که از گردنش پایین می‌لغزید، تا شانه‌ها، تا ستون فقراتِ خسته، تا آن نقطهٔ ملتهب در کمر که انگار سال‌ها بود می‌سوخت. کم‌کم، درد به پس‌زمینهٔ ذهنش رانده شد، گویی کسی حجم صدای آن را کم کرده بود. هنوز وجود داشت، اما دیگر فریاد نمی‌زد فقط زمزمه‌ای در دور دست بود.
گرمیِ عجیبی به پلک‌هایش هجوم آورد. انگار کسی دو مشت پنبهٔ گرم را آرام روی چشمانش گذاشته بود. مژه‌ها به هم چسبیدند، سنگین‌تر از آن که بتواند مقاومت کند. هر بار که سعی می‌کرد چشمانش را باز نگه دارد، دنیا تارتر میشد. نورِ کمِ چراغ کوچه از لای پرده، به هاله‌ای مبهم تبدیل میشد اما درست در آستانهٔ خواب، جرقه‌ای از هراس وجودش را می‌خراشید. اگر باز هم همان کابوس را ببینم؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

نیلوفر اکبری نسب

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/7/25
ارسالی‌ها
52
پسندها
219
امتیازها
1,023
  • #10
قدم‌هایش روی سنگ‌فرش‌های حیاط، بی‌صدا گم می‌شدند. ساختمان اصلی مثل قلعه‌ای سفید و سرد در مقابلش قدعلم کرده بود اما هیچ حسی را در وجود دخترک زنده نمی‌کرد. نمای سنگ مرمر یک‌دست، بی هیچ ترک یا نقصی، ستون‌های بلند و عظیم، شبیه به پایه‌های یک کاخ باستانی، ورودی را احاطه کرده بودند. ماشین‌های سیاه و براق، مثل جواهرهایی که روی مخمل چیده شده باشند، مقابل ساختمان صف کشیده بودند.
دستش را روی دستگیره‌ی برنجیِ سرد گذاشت. چنان صیقلی که انگار هر روز با دستمالی ابریشمی جلا داده میشد. در بی صدا باز شد. نفس آسوده‌ای کشید. هوای داخل، خنک و معطر بود، عطری گران قیمت و سنگین که بوی ثروت می‌داد.
داخل خانه، همه چیز بی عیب و نقص بود اما انگار هیچکس واقعاً آن‌جا زندگی نمی‌کرد. قالی ابریشمی دستباف به رنگ کرم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا