- تاریخ ثبتنام
- 28/12/21
- ارسالیها
- 951
- پسندها
- 7,801
- امتیازها
- 22,873
- نویسنده موضوع
- #11
[THANKS]با دیدن اویی که روی رختخواباش نشسته بود، گفت:
- به سلام دختر خوشگله من؟ بیدار بودی و از اتاق نیومدی بیرون؟
خجالتزده لب زد:
- سلام بابا.
هر چه تلاش کرد، نتوانست صورت پدرش را درست ببیند. سریع جعبه عینک را از روی بالش مخملی قرمزش برداشت تا عینکها را از داخلش بیرون بیاورد و به چشم بزند؛ حالا صورت پدرش را با تمام جزئیات میدید.
حسین دستهی در را رها کرد و به سمت دخترش گام برداشت.
کمی آن طرفتر مقابل او دو زانو نشست و حینی که آغوشش را برای دردانهاش میگشود، با لبخند به او نگاه کرد و لب زد:
- بیا اینجا پیش من ببینم.
لحاف را کناز زد و از جا بلند شد، چند قدم جلو رفت و روبهروی پدرش نشست؛ آرام و بدون هیچ حرفی در آغوش پدرش خزید و عطرش را نفس کشید...
- به سلام دختر خوشگله من؟ بیدار بودی و از اتاق نیومدی بیرون؟
خجالتزده لب زد:
- سلام بابا.
هر چه تلاش کرد، نتوانست صورت پدرش را درست ببیند. سریع جعبه عینک را از روی بالش مخملی قرمزش برداشت تا عینکها را از داخلش بیرون بیاورد و به چشم بزند؛ حالا صورت پدرش را با تمام جزئیات میدید.
حسین دستهی در را رها کرد و به سمت دخترش گام برداشت.
کمی آن طرفتر مقابل او دو زانو نشست و حینی که آغوشش را برای دردانهاش میگشود، با لبخند به او نگاه کرد و لب زد:
- بیا اینجا پیش من ببینم.
لحاف را کناز زد و از جا بلند شد، چند قدم جلو رفت و روبهروی پدرش نشست؛ آرام و بدون هیچ حرفی در آغوش پدرش خزید و عطرش را نفس کشید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر