• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم تراژدی رمان ردپای ویرانی | هورزاد اسکندری کاربر انجمن یک رمان

❁HorZad

نویسنده انجمن + نویسنده و فرهیخته‌ی ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/12/21
ارسالی‌ها
951
پسندها
7,801
امتیازها
22,873
  • نویسنده موضوع
  • #11
[THANKS]با دیدن اویی که روی رختخواب‌اش نشسته بود، گفت:
- به سلام دختر خوشگله من؟ بیدار بودی و از اتاق نیومدی بیرون؟
خجالت‌زده لب زد:
- سلام بابا.
هر چه تلاش کرد، نتوانست صورت پدرش را درست ببیند. سریع جعبه عینک را از روی بالش مخملی قرمزش برداشت تا عینک‌ها را از داخلش بیرون بیاورد و به چشم بزند؛ حالا صورت پدرش را با تمام جزئیات می‌دید.
حسین دسته‌ی در را رها کرد و به سمت دخترش گام برداشت.
کمی آن طرف‌تر مقابل او دو زانو نشست و حینی که آغوشش را برای دردانه‌اش می‌گشود، با لبخند به او نگاه کرد و لب زد:
- بیا اینجا پیش من ببینم.
لحاف را کناز زد و از جا بلند شد، چند قدم جلو رفت و روبه‌روی پدرش نشست؛ آرام و بدون هیچ حرفی در آغوش پدرش خزید و عطرش را نفس کشید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

❁HorZad

نویسنده انجمن + نویسنده و فرهیخته‌ی ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/12/21
ارسالی‌ها
951
پسندها
7,801
امتیازها
22,873
  • نویسنده موضوع
  • #12
[THANKS]حسین لبخند نیم‌بندی می‌زند و سرش را به نشانه تأسف تکان می‌دهد.
- خیله‌خب بسه دیگه، انقدر سر موضوع‌‌‌های الکی باهم بحث نکنید.
نگاهی حواله‌ی دخترش می‌کند و می‌پرسد:
- چرا سر پا وایستادی؟
سپس به کنار نازخاتون اشاره می‌کند.
- بیا اینجا بشین.
سر به زیر انداخته و زمزمه‌وار «چشمی» می‌گوید، سپس همان‌جا کنار مادرش روی قالی جا می‌گیرد.
حسین زیپ چمدان چرم قهوه‌ای رنگ را از هم می‌گشاید و یک به یک سوغاتی‌هایی که از مشهد برای خانواده‌اش آورده را از درون آن بیرون می‌کشد.
***
آخرین امتحان را با موفقیت پشت سر می‌گذارد و بلافاصله از صنف که محل برگزاری امتحانات است بیرون رفته تا سریع‌تر از مدرسه خارج شود.
دوستانش را می‌بیند که هر کدام با خوشحالی رو به دیگری می‌گویند:
- وای! بالآخره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

❁HorZad

نویسنده انجمن + نویسنده و فرهیخته‌ی ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/12/21
ارسالی‌ها
951
پسندها
7,801
امتیازها
22,873
  • نویسنده موضوع
  • #13
[THANKS]مژده همین‌طور که دستمال پارچه‌ای‌اش را روی پیشانی و ابرو‌های مشکی و نازک‌اش می‌کشید تا عرق‌شان را بگیرد، گفت:
- خب... البته تقصیر من هم هست. دیگه باید بعد این همه وقت به دیوونه‌بازی‌هات عادت کنم و درک کنم که آدم بشو نیستی.
آخر جمله‌اش را با خنده گفت.
شاید اگر هر زمانِ دیگری بود، آندیا سعی می‌کرد به او ثابت کند که اتفاقاً آدم است؛ البته با مقدار قابل توجهی از چاشنی‌ای به نام دیوانگی؛ اما تنها چیزی که اکنون به آن فکر می‌کرد، خداحافظی با تنها دوستش و ساختمان و محوطه‌ای بود که سه‌ سال تمام در آن‌جا درس خوانده بود و ماحصل تمام‌شان شده بود خاطراتی ریز و درشت، تلخ و شیرین که تا ابد گوشه‌ای از ذهن و قلبش می‌ماند.
دست روی شانه‌ی بهترین دوست دبیرستان‌اش می‌گذارد و با خنده می‌گوید:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

❁HorZad

نویسنده انجمن + نویسنده و فرهیخته‌ی ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/12/21
ارسالی‌ها
951
پسندها
7,801
امتیازها
22,873
  • نویسنده موضوع
  • #14
[THANKS]در طول مسیر هر دو قدمی که بر می‌داشت، در قدم سوم پای راست‌اش پیچ می‌خورد و آن‌قدر این مسئله تکرار شد که تا رسیدن به کلاس و تماس با مادرش که کفش‌هایش را برایش بیاورد، از استرس شکستن پایش صد بار مرد و زنده شد.
بعد از آن تجربه‌ی وحشتناک هرگز جرئت نکرد که باز بخواهد این کار را تکرار کند.
نگاه دخترک لحظه‌ای متوجه نگاه آندیا می‌شود، با قفل شدن نگاه هر دو به همدیگر آندیا به صورت او لبخند می‌زند و لحظه‌ای بعد، دخترک آهسته نجوا می‌کند و مادرش را مخاطب قرار می‌دهد.
- مامان چه خوشگله، نگاهش کن.
زن که قد نسبتا‍ً کوتاهی دارد، چشم می‌چرخاند تا صورت او را ببیند و بعد رو به دخترش تشر می‌زند:
- خیلی قشنگه؛ اما خیلی زشته که تو این‌طوری به صورتِ بقیه زل بزنی دنا.
کمی آن طرف‌تر مسیرشان از هم جدا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

❁HorZad

نویسنده انجمن + نویسنده و فرهیخته‌ی ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/12/21
ارسالی‌ها
951
پسندها
7,801
امتیازها
22,873
  • نویسنده موضوع
  • #15
[THANKS]آن‌قدر در خودش غرق است که متوجه چیزی نمی‌شود و به یک آن صدای بوق ممتد ماشین‌ها که بخاطر ترافیک شدید پشت هم صف بسته‌اند، مثل یک زنگ هشدار اوی بخواب رفته در افکارش را که از زمان و مکان جا مانده است، بیدار می‌کند.
تازه می‌فهمد کیست، کجاست و چه می‌کند!
گوشی‌اش زنگ می‌خورد، می‌ایستد و در حالی که به شیشه‌ی مغازه لباس‌فروشی تکیه داده گوشی را از جیب مانتو سورمه‌ای رنگش بیرون آورده و نگاهی به نام مخاطب می‌اندازد.
با دیدن نام مادرش بی‌‌لحظه‌ای تعلل، پاسخ می‌دهد:
- جانم مامان؟
از لا‌به‌لای صدای تق و توق شدیدی که از آن سوی خط شنیده می‌شود، صدای مادرش به سختی به گوشش می‌رسد.
- کجایی مادر؟ کی می‌رسی؟
- نزدیک‌ام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

❁HorZad

نویسنده انجمن + نویسنده و فرهیخته‌ی ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/12/21
ارسالی‌ها
951
پسندها
7,801
امتیازها
22,873
  • نویسنده موضوع
  • #16
[THANKS]آنقدر درگیر سناریو‌ها و فانتزی‌های ذهنش شده بود که متوجه نگاه‌های ممتدِ پسر جوانی که بغل دست راننده نشسته و تمام وقت از آینه بغل او را وارسی می‌کرد، نشد.
لحظه‌ی آخر که راننده ماشین را ابتدای کوچه استپ می‌کند تا او پیاده شود، مرد جوان زمزمه‌وار لب می زند:
- آنی!
با شنیدن این صدای عجیب، نگاهش به سمت مرد مقابل که پشت به اوست و بعد تصویر لب‌هایی که لبخندی مرموز بر روی‌شان نقش بسته و تصویرشان در آینه منعکس شده، کشیده می‌شود.
لحظه‌ی اول با خود خیال می‌کرد صدایی که نامش را این‌گونه تلفظ کرده، احتمالاً تنها صدایی بوده که از درون مغزش نشأت گرفته و حتماً بخاطر فکر و خیال بیش از حدش است؛ اما بعد از به چشم دیدن این لبخند دلهره‌آور که برایش عجیب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

❁HorZad

نویسنده انجمن + نویسنده و فرهیخته‌ی ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/12/21
ارسالی‌ها
951
پسندها
7,801
امتیازها
22,873
  • نویسنده موضوع
  • #17
[THANKS]- آسته آسته؛ به وقتش به جواب سوالات می‌رسی. عجول نباش قناری!
و بی‌آن‌که منتظر کوچک‌ترین عکس‌العمل یا حرفی از سمت او باشد، تماس را قطع کرد.
بُهت‌‌زده به صفحه گوشی نگریست. چشم چرخاند و با ترس پشت سرش را کاوید. فکر کرد شاید صاحب آن‌ صدا، جایی در همین حوالی پنهان شده است و می‌خواهد او را غافلگیر کند.
بعد از این که چیزی جز تیر‌های چراغ برق و پیرمردی که ظاهرش آشفته بود و کت و شلوار خاکستری و گشاد بر تن داشت و لنگ‌لنگان قدم برداشته و سعی می‌کرد خود را به ابتدای کوچه و خیابانی اصلی که دو کوچه با آن‌جا فاصله داشت برساند، ندید و از عدم حضور هر آدم مشکوکی در آن‌ اطراف اطمینان حاصل کرد، برگشت سمت در تا زنگ آیفون را فشار دهد که پیش از هر حرکتی، سورنا در را باز کرد.
- باشه مامان، زنگ می‌زنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

❁HorZad

نویسنده انجمن + نویسنده و فرهیخته‌ی ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/12/21
ارسالی‌ها
951
پسندها
7,801
امتیازها
22,873
  • نویسنده موضوع
  • #18
[THANKS]- حواست به ساعت هست؟ ببین کِی زنگ زدم گفتی نزدیکم؛ قرار بود سر پنج دقیقه برسی، شد یه ساعت!
سر به زیر انداخت و زمزمه کرد:
- ببخشید.
سورنا که حسابی از دست او کفری شده بود، مثل همیشه برای آرام کردن اعصابش یک دستش را مدام باز و بسته می‌کرد و سعی داشت بر اعصابش مسلط شود تا خدایی نکرده افسارش به دست زبانش نیوفتد که در آن صورت سخنان گوهرباری که از تک‌تک‌شان زر و سیم چکه می‌کرد، از دهانش بیرون می‌ریخت.
- نمی‌تونستی یه زنگ بزنی یعنی؟ ما که دیوونه شدیم از فکر این که نکنه بلایی سرت اومده باشه.
به آن‌ها حق می‌داد که عصبی باشند و از کوره در بروند، این اولین‌باری بود که خیلی دیر‌تر از همیشه به خانه باز می‌گشت و حتی تماس نگرفته بود که آنها را مطلع کند.
خطاب به برادرش لب زد:
- حق دارین، معذرت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

❁HorZad

نویسنده انجمن + نویسنده و فرهیخته‌ی ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/12/21
ارسالی‌ها
951
پسندها
7,801
امتیازها
22,873
  • نویسنده موضوع
  • #19
[THANKS]- ببین منو! این‌طوری نگاهم نکن که هر کی ندونه و ببینتت فکر می‌کنه یه فس کتک‌ات زدم. من فقط میگم باید مراقبت کنی از خودت.
به پله‌ها اشاره می‌زند و زمانی که اطمینان حاصل می‌کند که نگاه دخترک نقطه‌ی مد نظر او را نشانه گرفته، لب می‌زند:
- بشین روی یکی از پله‌ها و کفشات‌ رو بکن. نگران خاکی شدن لباس‌هات هم نباش، نهایتش پا میشی می‌تکونی دیگه.
متفکر می‌نگرد و تیر نگاهش جایی حوالی دیوار آجری به دام می‌افتد. بشکنی می‌زند و لبخند کم‌رنگی روی صورتش پدیدار می‌شود.
سپس با خنده لب می‌زند:
- فهمیدم. می‌تونی اگه رو پله‌ها راحت نیستی، بیای تکیه بزنی به دیوار و کارت‌ رو انجام بدی. این‌طوری به کسی هم احتیاج پیدا نمی‌کنی.
آندیا نفس عمیقی می‌کشد و حینی که چند‌باره آب گرم شده دهانش را که حالش را بهم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

❁HorZad

نویسنده انجمن + نویسنده و فرهیخته‌ی ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/12/21
ارسالی‌ها
951
پسندها
7,801
امتیازها
22,873
  • نویسنده موضوع
  • #20
[THANKS]حینی که پا به داخل گذاشت، چند‌ قدم جلوتر رفت و به سمت راست راهرو متمایل شد تا به اتاقش برود.
سورنا آستین مانتوی سورمه‌ای‌اش را کشید و حینی که خواهرش گامی عقب‌تر کشیده شد، خواست کنار گوشش چیزی زمزمه کند که با سر رسیدن مادرش صرف‌نظر کرد و او را به حال خودش گذاشت.
- بسته همونجا روی میز مطالعه‌اته.
آخرین جمله‌ای بود که پیش از بستن در اتاق از مادرش شنید.
کوله‌پشتی بژ چرمش را که با پولک‌دوزی بر روی آن طرح‌زده و کلمه‌ی هیچ به شکل هنرمندانه‌ای از دل پولک‌های طلایی بیرون آمده و کوله را نگارین ساخته بود، با بی‌حوصلگی تمام روی صندلی چرخ‌دار که جلوی میز چوبی مطلعه‌اش قرار داشت، پرت کرد.
کمی آن طرف‌تر با همان سر و وضع و یونی‌فرم مدرسه روی قالی بختیاری که داخل اتاقش پهن شده بود، دراز کشید و در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا