• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم تراژدی رمان ردپای ویرانی | هورزاد اسکندری کاربر انجمن یک رمان

❁HorZad

نویسنده انجمن + نویسنده و فرهیخته‌ی ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/12/21
ارسالی‌ها
951
پسندها
7,801
امتیازها
22,873
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
ردپای ویرانی
نام نویسنده:
هورزاد اسکندری
ژانر رمان:
درام، عاشقانه، اجتماعی
زاویه دید:
دانای کل، اول شخص مفرد


سطح: برگزیده، رتبه دوم درام-تراژدی
کد رمان: 5572
ناظر: @miss_marynovel
1000001599.jpg

خلاصه:
ویرانی قصه‌اش برای امروز و دیروز نیست.
آدم‌هایی که پس از گذشت سالیان دراز؛ هنوز در بامداد ویرانی خود جا مانده‌اند، و روحشان لا‌به‌لای ویرانی آن صبح،ترک برداشت.
اینجا پشت پرده‌ی هر ویرانی؛یک «ویران کننده» وجود دارد.
در این سرزمین روح هر کس،توسط دیگری ترک برداشته است.
 
آخرین ویرایش

M A H D I S

مدیر بازنشسته کتاب + عکاس انجمن
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
870
پسندها
13,268
امتیازها
31,973
سن
25
  • #2
Screenshot_۲۰۲۴۰۱۱۷_۱۳۲۰۳۷_Samsung Internet.jpg«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

❁HorZad

نویسنده انجمن + نویسنده و فرهیخته‌ی ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/12/21
ارسالی‌ها
951
پسندها
7,801
امتیازها
22,873
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
یک نفر باید مرا از این خواب خوش بیدار می‌کرد؛باید می‌گفت دختر جان! تو نمی‌توانی پایان دلخواهت را برای این قصه رقم بزنی،چرا که بعضی قصه‌ها انتهای‌شان، از همان ابتدا مشخص شده است.
و دل ساده‌ی من که در گوشه‌ای خزیده بود؛ و با بی‌تابی نجوا می‌کرد: «بخاطر عشق» اما نه، چرا که تاریخ همیشه ثابت کرده «عشق» همچون خانه‌ای روی گسل است.
 
آخرین ویرایش

❁HorZad

نویسنده انجمن + نویسنده و فرهیخته‌ی ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/12/21
ارسالی‌ها
951
پسندها
7,801
امتیازها
22,873
  • نویسنده موضوع
  • #4
[THANKS]
سر درنمی‌آوردم که او اینجا چه می‌کند! مغزم در ازدحام ناباوری‌ها غوطه ور شده بود.
به پدرم گفته بود مسافر‌اند و به سمت کرمانشاه می‌روند. اما واقعاً چطور سر از افجه درآورده بود؟
نه نه. هیچ دلیل خاصی ندارد؛ فقط من دوست دارم بعضی چیز‌ها را رمزآلود جلوه دهم.
- مثلا می‌خوای بگی بعد از سال‌ها بخاطر پیدا کردن تو اومده؟ و حالا دست سرنوشت اون‌رو به این سمت هدایت کرده، ها؟ چقدر مسخره‌ای آخه! لابد اومده بگه آنی عزیزم؛از این‌که ترکت کردم پشیمونم،بیا و در کنارم باش.
این حرف‌ها را با خودم واگویه کرده و کلنجار می‌رفتم؛ که صدایی مهر ختم زد به بحث و جدلم. همان صدای آشنا!
- نَجور سَن؟ (چطوری تو؟)
بلد نبود ترکی صحبت کند؛ تنها جسته گریخته یک سری اصطلاحات را، یادگرفته بود. تعجبی هم نداشت؛ او زبان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

❁HorZad

نویسنده انجمن + نویسنده و فرهیخته‌ی ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/12/21
ارسالی‌ها
951
پسندها
7,801
امتیازها
22,873
  • نویسنده موضوع
  • #5
______________________________
فصل اول
دلتنگی‌ام به طرز عجیبی، شبیه توست.
در عین این‌که نیست کنارم، همیشه هست.
(سعید شیروانی)​
تهران
پشت میز تحریر چوبی نشسته است و د‌ر‌ حالی که خودکار بیک مشکی را لا‌به‌لای انگشتان کشیده و بلندش به بازی گرفته، به دفتر کاهی و صفحه‌ی سپیدی که جلوی چشمانش خودنمایی می‌کند، چشم دوخته است.
انگشتان ظریفش آرام و باحوصله خودکار را به سمت کاغذ هدایت می‌کنند و جوهر شب‌گون خودکار، گونه‌ی رنگ باخته کاغذ را می‌بوسد و سطر اول بدین شرح نگاشته می‌شود.
«- فکر می‌کردم فراموشم کرده باشی...!
- فراموش؟ رو چه حسابی فکر کردی به این راحتی فراموشت می‌کنم؟
همیشه سعی می‌کردم حواس خودم رو پرت کنم؛ اما یه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

❁HorZad

نویسنده انجمن + نویسنده و فرهیخته‌ی ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/12/21
ارسالی‌ها
951
پسندها
7,801
امتیازها
22,873
  • نویسنده موضوع
  • #6
[THANKS]بیدار است و برای اندوهی که هر شب گریبانش را می‌گیرد، به حد مرگ می‌گرید.
تاریکی شب چه شانه‌های امنی دارد برای سر گذاشتن و برای حزنی که گویی قراری بر به پایان آمدنش نیست گریستن و چه خوب است که تنها شاهد اشک‌ها مهتاب است و اویی که همیشه دردت را می‌داند و هرگز مثل آد‌م‌ها سوال پیچ‌ات نمی‌کند و رازدار خوبی است، برای هر آنچه که نباید برای عوام الناس بازگو کرد.
تمام چراغ‌ها به خواب رفته‌اند و جز نور کم سوی چراغ مطالعه که روشن مانده تا دخترک به مطالعه بپردازد، هیچ منبع نور دیگری وجود ندارد تا از تاریکی بی‌حد و حصر اتاق بکاهد.
دیگر رمقی برای خواندن کتاب رو به رویش ندارد، پس آن را می‌بندد و خیره به نقطه‌ای نامعلوم به فکر فرو می‌رود.
از روی صندلی پایین می‌آید و با حوصله سبد سبز رنگ و کوچکی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

❁HorZad

نویسنده انجمن + نویسنده و فرهیخته‌ی ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/12/21
ارسالی‌ها
951
پسندها
7,801
امتیازها
22,873
  • نویسنده موضوع
  • #7
[THANKS]سورنا لبخند مسخره‌ای را روی لب‌هایش طرح می‌زند و در حالی که دستش را در موهای فر و پرپشتِ قهوه‌ای اش فرو می‌برد، صدایش را صاف کرده و می‌گوید:
- کمی، تا قسمتی.
سینه ستبر کرده و همزمان با کوبیدن مشت‌اش به روی قفسه‌ی سینه، لب می‌زند:
- نگران نباش. این سینه، صندوقچه‌ی اسراره خواهرم.
رنگش می‌پرد و انگار که خودش را می‌بازد. دستش را به گوشه‌ی چادر گلدارش بند کرده، آب دهانش را به سختی قورت می‌دهد و تا می‌خواهد کلامی بگوید سورنا پیش‌‌دستی می‌کند.
- خوبی تو؟ گفتم که به کسی چیزی نمی‌گم.
بار دیگر رخسار بی‌رنگ آندیا را از نظر می‌گذراند. با نگرانی چند قدم پیش گذاشته و درست رو‌به‌روی او روی قالی بختیاری که در اتاق پهن شده است، می‌نشیند.
- آندیا؟ آب بیارم واست؟ یه حرفی بزن. چرا همین‌طور زل زدی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

❁HorZad

نویسنده انجمن + نویسنده و فرهیخته‌ی ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/12/21
ارسالی‌ها
951
پسندها
7,801
امتیازها
22,873
  • نویسنده موضوع
  • #8
[THANKS]خودش می‌دانست که باید مراقب باشد، هنوز هم نگاه‌های ترحم‌انگیز دکتر که در پس ذهنش حک شده بود، هر ثانیه بر سرش فریاد می‌کشید. همان نگاه‌های خاموش که پشت پرده‌ی آن انگار کسی هوار می‌کشید که «کور خواهی شد!»
آن نگاه بی‌فروغ تهی از امید و لحن سرد دکتر که به او هشدار داده بود را بخاطر داشت؛ بخاطر داشت که گفته بود: «ممکنه یه شماره از چشمات باقی بمونه.»
می‌دانست باید حواسش را حسابی جمع کند تا چشم‌هایش از این بدتر نشوند که دیگر نشود کاری برایشان کرد و تا آخر عمر مجبور به تحمل عینک نباشد؛ تمام مدت سعی کرده بود گریه نکند، قطره‌ای اشک نریزد و بی‌تاب نشود. اما... اما گاهی گریه نیاز می‌شد برای شکست بغض‌هایی که در گلوگاهش به هم بافته شده بودند.
پوفی کشید و دستش را به حالت تسلیم بالا برد؛ کتاب را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

❁HorZad

نویسنده انجمن + نویسنده و فرهیخته‌ی ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/12/21
ارسالی‌ها
951
پسندها
7,801
امتیازها
22,873
  • نویسنده موضوع
  • #9
[THANKS] سورنا با یک دستش فک عزیزش را نوازش می‌کند و حینی که چشم می‌چرخاند تا ساعت را پیدا کند با شیرین‌زبانی جواب می‌دهد:
- آ... بز بینم، ایناهاش یافتم. ساعت... اندی مانده به یک.
نازخاتون لیوان را از لب‌های ترک‌دارش فاصله می‌دهد و اخم می‌کند.
- مزه نپرون سورنا. چرا تا این وقت شب بیدارین شما دو‌تا؟
دستی به پس کله‌اش می‌کشد و همین‌طور که سعی دارد لبخندش را بر روی صورت گرد و گندم‌گونش حفظ کند، لب می زند:
- دلیلی نداره دور سرت بگردم من! آندیا می‌خواست درس بخونه، منم دیدم خوابم نمی‌بره از اتاق زدم بیرون برم تو حیاط؛ صدای آندیا رو که شنیدم رفتم تو اتاق پیشش.
چشمانش را ریز می‌کند و با حالت تهدید به پسرش نگاه می‌کند.
او با پشت دست عرق پیشانی بلندش را می‌گیرد و لب می‌زند:
- چیه عشق دلم؟ این طور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

❁HorZad

نویسنده انجمن + نویسنده و فرهیخته‌ی ادبیات
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
28/12/21
ارسالی‌ها
951
پسندها
7,801
امتیازها
22,873
  • نویسنده موضوع
  • #10
[THANKS]و در پیام دیگری نوشته بود.
«- شاید بگی من‌ رو نمی‌خوای؛ اما دروغه! اگه می‌خوای بخوابی مزاحمت نمی‌شم؛ اما می‌دونم صدای قلبت نمی‌ذاره بخوابی. تو آدم ناراحت کردن یک نفر و بعد با خیال راحت خوابیدن نیستی؛ اونم ناراحت کردن کسی که دوسش داری. نمی‌دونم چی باعث شد به زمین و زمان شک کنی؛ ولی یه چیزی رو بدون. من خیلی بیشتر از حد تصورت دوست دارم؛ حتی اگه زمانی با تیر تار و پودهای قلبم رو بشکافی، بازم ازت دست نمی‌کشم.
اشک دیدگانش را تار و صورتش را تر کرد. بار دیگر به آن صفحه نگریست و دلش برای نگارنده‌ی آن پیام‌ ها که خیلی‌ وقت بود بلاکش کرده بود، تنگ شد.
دیگر نایی برای خواندن باقی صحبت‌ هایشان نداشت. هنذفری را از گوش‌هایش درآورد. گوشی را به نقطه‌ای دور تر پرت کرد و لحاف را تا خرخره روی سرش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا