این داستان نوجوانی بهنام سامانتا است که به مدت یک هفته، آخرین روز زندگیاش را دوباره زندگی میکند. او برای اینکه بفهمد چرا این اتفاق برایش افتاده و جلوی سرنوشتش را بگیرد، هر روز رفتار و کارهای متفاوتی را انجام میدهد، بهگونهای که موجب تعجب خانواده و دوستانش میشود.
در بخشی از این کتاب میخوانیم:
یه دوست خوب، رازت رو برات نگه می داره. اما بهترین دوستت بهت کمک می کنه که رازهات رو پیش خودت نگه داری... .