- تاریخ ثبتنام
- 29/1/20
- ارسالیها
- 3,982
- پسندها
- 43,657
- امتیازها
- 74,371
چشم ترک تو همان روز که من دیدم عقلچه حسرتیست بر دلم
که از تمام بودنت
نبودنت به من رسیده
تویی تمام ماجرا
که رفتهای ولی مرا
به حال خود نمیگذاری
گفت بگریز، که مستست و محابا نکند
چشم ترک تو همان روز که من دیدم عقلچه حسرتیست بر دلم
که از تمام بودنت
نبودنت به من رسیده
تویی تمام ماجرا
که رفتهای ولی مرا
به حال خود نمیگذاری
چه نیمهشبها،چشم ترک تو همان روز که من دیدم عقل
گفت بگریز، که مستست و محابا نکند
چاره ای نیست دچارم کن و بر بادم دهچه نیمهشبها،
کز پارههای ابر سپید
به روی لوح سپهر
تو را چنانکه دلم خواسته است، ساختهام!
چه مستیها که هر شب در سر شوریده میافتادچاره ای نیست دچارم کن و بر بادم ده
که من از باد هم انگار که بی خانه ترم
هر شب اینگونه به ناچار غزل میگویم
ور نه از مرز غزلهای تو پر چانه ترم
چه مستیست ندانم که رو به ما آوردچه مستیها که هر شب در سر شوریده میافتاد
چه بازیها که هر شب با دل دیوانه میکردم
یقین دارم سرانجام من از این خوبتر میشد
اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمیکردم
چرا نه در پی عزم دیار خود باشمچه مستیست ندانم که رو به ما آورد
که بود ساقی و این باده از کجا آورد
تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر
که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد
چنان خوب رویی بدان دلرباییچرا نه در پی عزم دیار خود باشم
چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو بر نمیتابم
به شهر خود روم و شهریار خود باشم
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگانچنان خوب رویی بدان دلربایی
دریغت نیاید به هر کس نمایی
چهها با جان خود دور از رخ جانان خود کردمچشم گریان تو نازم ، حال دیگرگون ببین
گریه ی لیلی کنار بستر مجنون ببین
بر نتابید این دل نازک غم هجران دوست
یارب این صبر کم و آن محنت افزون ببین
چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاستچهها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم
مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم