• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان تریوما | ایلای کاربر انجمن یک رمان

TWD

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
132
پسندها
1,081
امتیازها
6,403
  • نویسنده موضوع
  • #21
محمود پایش را در کوچه‌ می‌گذارد. به این‌طرف و آن‌طرف، پشت باجه‌ی تلفن، پشت بوته‌ها، حتی بین کودکانی که بازی می‌کنند. ولی او را نمی‌بیند، شانه‌های پهنش در برابر اتّفاقی که رخ داده، به یک‌باره کوچک و افتاده به نظر می‌رسند.
با این‌که بعد از ظهر شده، ولی آسفالت کف پایش را می‌سوزاند و مجبور است هر از گاهی این‌ پا و آن‌ پا شود.
نگاهش روی ماشین پیکان آقا رضا می‌افتد. دست‌های پهنش را دو طرف پهلویش می‌گذارد، به نفس‌نفس افتاده و قفسه‌ی سینه‌اش از زیر رکابی عرق‌ کرده‌اش پیداست که چطور بالا و پایین می‌رود.
- کجا قایم شده؟!
طاهر با انگشت اشاره‌ی لرزان به انتهای پیکان اشاره می‌کند:
- فکر کنم اون‌جا... پشت صندوق عقب. صدای... صدای شعر خوندنش از اون‌جا می‌اومد.
محمود با سه قدم بلند خودش را به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

TWD

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
132
پسندها
1,081
امتیازها
6,403
  • نویسنده موضوع
  • #22
طاهر دهانش را باز می‌کند امّا صدایی خارج نمی‌شود. محمود خودش را بین اکبر و طاهر می‌کشد تا اکبر بیش از این پسرش را می‌ترساند. سینه سپر می‌کند، ولی لرزش زانوهایش از چشم طاهر دور نمی‌ماند‌‌.
- اکبر... یه لحظه آروم باش.
با نفس‌های تند می‌گوید:
- بچه‌ها داشتن تو حیاط ما بازی می‌کردن.
عرق از روی بینی پهن اکبر می‌چکد، بی‌حوصله وسط حرف محمود می‌پرد.
- خب؟
محمود کلمات را با احتیاط انتخاب می‌کند، گویی اگر چیزی اشتباه بگوید، اکبر مثل یک مین منفجر می‌شود‌.
- بعد داشتن قایم‌موشک بازی می‌کردن.
اکبر کمربند را محکم در چنگش فشار می‌دهد، سیاهی چشم‌هایس ریز می‌شود.
- که چی؟ کجا قایم شده؟
سرش را می‌چرخاند و با صدای کر کننده‌ای نعره می‌کشد:
- علیا خودتو نشون بده پدر مرده، وگرنه با همین کمربند سیاه و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

TWD

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
132
پسندها
1,081
امتیازها
6,403
  • نویسنده موضوع
  • #23
چهل و هشت ساعت اولیه‌ی بعد از ناپدید شدن، حیاتی‌ترین زمان ممکن است. این را همه می‌دانند. عقربه ها حالا به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن می‌چرخند؛ حتّی شب هم گذشته و حالا تاریکی جای خودش را به پرتوهای بی‌رمق خورشید می‌دهد. باد خنکی که در این هوای گرگ و میش می‌ورزد، پوست را مورمور می‌کند.
دم طلوع است، با این‌حال تمام محله بی‌خواب شده‌اند. برق همه‌ی خانه‌ها روشن است. ثانیه‌ها می‌گذرند و هنوز از پیدا شدن علیا خبری نیست.
نور قرمز و آبی گردان ماشین پلیس، دیوارهای آجری محله را هاشور می‌زند. دو سرباز با چراغ‌قوه زیر ماشین‌ها و جوی‌های خشک را به دنبال سرنخ می‌گردند و صدای خش‌خش بی‌سیم‌هایشان لحظه‌ای قطع نمی‌شود.
دیگر خبری از جیغ‌های ممتد نیست؛ صدای ناله‌های بی‌رمق و بریده‌بریده‌ی مریم خانم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

TWD

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
132
پسندها
1,081
امتیازها
6,403
  • نویسنده موضوع
  • #24
دنیای کودکان ساده است. معمولاً وقتی کسی چیزی را برمی‌دارد و پس نمی‌دهد، یعنی در عوضش چیزی می‌خواهد. مثل وقتی کیان، پسرِ عمو رضا، توپ پلاستیکی طاهر را گرفت و گفت تا دو تا تیله ندهی، توپت را پس نمی‌دهم.
حالا این آدم‌بزرگ‌های غریبه علیایش را برده‌اند. چرا؟ چون عمو اکبر به آن‌ها پول بدهکار است.
طاهر به فضای خالی کنار باغچه خیره می‌شود، جایی که علیا برایش جاده‌ی ماشین‌ بازی کشید. بعد نگاهش روی موکت می‌افتد و چشم‌هایش سمت دفتر نقاشی‌ای می‌رود که یک قصر رنگی‌رنگی در آن کشیده شده. قلبش در سینه فشرده می‌شود.
زیر لب زمزمه می‌کند:
- پرنسس بنفش و شوالیه‌ی شاتوتی.
خاطره‌ی دیروز در ذهنش به وضوح شکل می‌گیرد؛ قانونی که برای علیا گذاشت، حرف‌هایی که به او زد را، حتی خنده‌هایش، صدای شعر خواندنش و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

TWD

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
132
پسندها
1,081
امتیازها
6,403
  • نویسنده موضوع
  • #25
طاهر هنوز بسته‌ی فلزی را جلوی سینه‌اش نگه داشته‌ با دست‌های کوچکش در سفتش را می‌کشد. در با صدای ضعیفی باز می‌شود، آن را زیر بغلش می‌زند و خود قوطی سوهان را با دو دست سمت عمو اکبر دراز می‌کند. نور چراغ‌قوه‌ای که در دست یکی از سربازهاست روی محتویاتش می‌افتد. چند اسکناش مچاله‌ شده که تنها می‌شود چند چیپس و پفک خرید، یک دستبد، یک دانه مداد شمعی، یک پروانه‌ی کاغذی‌ای که علیا آن را با ذوق درست کرد، یک لاک صورتی، چند تیله و یک دکمه‌ی طلایی که از پالتوی مادرش کنده شده.
طاهر سرش را بالا می‌گیرد و به چشم‌های پر خون و خسته‌ی اکبر نگاه می‌کند، لب‌هایش می‌لرزند اما صدایش رگه‌ای از یک جدیت پسرانه دارد.
- عمو اکبر... .
قوطی را بالاتر می‌آورد، دست‌هایش از اضطراب می‌لرزند. تیله‌های داخل بسته به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

TWD

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
132
پسندها
1,081
امتیازها
6,403
  • نویسنده موضوع
  • #26
دست‌های کوچک طاهر را توی مشت‌های سفت می‌کند. اشک‌های داغش هم روی زمین خاکی لکه می‌اندازد.
طاهر با تعجب به عمو اکبر خیره شده؛ همیشه فکر می‌کرد او علیا را دوست ندارد.
اکبر سرش را بالا می‌آورد. صورتش از اشک خیس شده و چشم‌هایش نیز کاسه‌ی خون!
سروان عظیمی بالای سرش ایستاده است.
- خب اکبر… بچه رو می‌بینی؟ با تموم دار و ندارش افتاده به التماس. دیگه دهنتو باز می‌کنی یا نه؟ کجا بردنش؟
اکبر نگاه لرزانش را از طاهر می‌دزدد و چشم در چشم سروان لب می‌زند:
- جناب سروان.
دیگر صدایش خشونت ندارد، حتی نای ناله کردن هم ندارد.
دست‌های طاهر را رها می‌کند و کف دو دستش را روی آسفالت می‌گذارد. سرش را پایین می‌اندازد:
- میگم.
نفسش را با لرزشی عمیق بیرون می‌دهد:
- همه‌ چیز رو میگم. اسمشون رو، آدرسشون رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

TWD

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
132
پسندها
1,081
امتیازها
6,403
  • نویسنده موضوع
  • #27
طاهر مبهوت به روبه‌رو خیره مانده است؛ به عمو اکبر، کسی که پاهایش از ماشین بیرون افتاده و می‌لرزد؛ به پلیس‌های دستپاچه که او را می‌گیرند و روی زمین می‌خوابانند.
تازه دارد می‌فهمد. دنیا هیچ شباهتی به بازی‌های او و علیا ندارد. آدم بزرگ‌ها ضعیف‌اند، می‌ترسند و گریه می‌کنند و حتی از دهان بعضی‌هایشان روی صندلی ماشین کف بیرون می‌آید. پلیس‌ها هم به راحتی همه‌ چیز را فراموش می‌کنند و با آن وسیله‌ی سیاه‌ رنگ پر از خش‌خش به هم زنگ می‌زنند و غر می‌زنند.
عمو اکبر نتوانست حرف بزند، شاید دیگر هرگز نتواند.
نگاه طاهر از روی پیکر در حال تشنج و کف‌ کرده‌ی اکبر، به پیچِ کوچه گره می‌خورد، کوچه‌ای که حالا پرتوهای کم‌ رمق طلوع، دارند کم‌کم روشنش می‌کنند.
دستش را روی جیب شلوارش، درست همان‌ جایی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

TWD

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
132
پسندها
1,081
امتیازها
6,403
  • نویسنده موضوع
  • #28
این فکر مثل یک پتک توی سرش کوبیده می‌شود.
هیچکس اصلاً حواسش به گم شدن علیا نیست. کسی به حرف طاهر که تنها شاهد ماجراست گوش نمی‌دهد. برای آن‌ها عمو اکبر گنده‌ بکی که فقط روی زمین افتاده از بچّه‌ای گم شده اهمیت بیشتری دارد.
بالاخره صدای آژیر آمبولانس از دور دست به گوش می‌رسد. نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوند و با ترمز کش‌داری می‌ایستد. چند ثانیه‌ی بعد هم پرستارها با برانکارد هجوم می‌آورند. یکی‌شان بلند می گوید:
- از سر راه برید کنار!
ولی طاهر انگار سرش را زیر یخ برده باشند هیچ صدایی جز ضربان کند و سنگین قلب خودش که به قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید نمی‌شنود.
هنوز روی زمین افتاده است که همان‌ موقع سایه‌ای روی سرش می‌افتد. عمو رضاست؛ بقال محله. همان که بوی شیرینی‌های همسرش همیشه در کوچه می‌پیچد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

TWD

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
132
پسندها
1,081
امتیازها
6,403
  • نویسنده موضوع
  • #29
دفتر کودکی طاهر در همان شبِ شوم بسته شد. به زمان حال خوش آمدید؛ جایی که قرار است گذشته، تازه یقه‌ی حال را بگیرد.

فصل دوم: خون به جای اشک
سال‌ها بعد
طاهر


باد خشک پاییز می‌وزد، خاک نرم میدان تیر را بلند می‌کند و دانه‌های ریز شن را مثل یک سوزن به سمت صورتم می‌آورد. ایستاده‌ام. یک سلاح در دستم و به همهمه‌ی دانش‌آموزها خیره شده‌ام. پچ‌پچ می‌کنند، عده‌ای اطراف را می‌پایند و دیگری که عینک ته استکانی زده با دهانی نیمه‌باز به من و اسلحه‌ام زل زده است.
روی زمین سی دانش آموز کلاس نهمی نشسته‌اند. چهارده یا پانزده‌ سال دارند. صدای ساییده شدن کف کتانی‌هایشان روی شن‌ها هم روی اعصابم سوهان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

TWD

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
132
پسندها
1,081
امتیازها
6,403
  • نویسنده موضوع
  • #30
صاف می‌ایستم و نگاهم را بین همه‌شان می‌چرخانم. باد کمی شدت گرفته و خاک را به سر و صورتمان می‌کوبد. ولی هیچکدامشان حتی جرأت نمی‌کنند پلک بزنند، مسخ شده و خیره‌ام مانده‌اند.
- اینجا گیم‌نت نیست! اگه دستتون بلرزه، اگه فقط یه میلی‌متر مگسک رو اشتباه تراز کنید، هیچ دکمه‌ی ری‌استارتی وجود نداره.
خون به صورتم دویده، این را حس می‌کنم. نمی‌توانم دنیایشان را درک کنم، نمی‌فهمم چرا این‌قدر همه‌ چیز را یک بازی می‌دانند. برای ختم کلام صدایم را بالاتر می‌برم:
- تو دنیای واقعی یه اشتباه کافیه تا خودتون یا رفیقتون رو به باد بدید. پس اون دسته‌های پلاستیکی و شیشه‌ی مانیتورتون رو همین الان از ذهنتون پاک کنید. اینجا شوخی نداریم.
سکوت مطلق است و بس، فقط گاهی باد، هوهوکشان خودش را به فنس‌های فلزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا