- تاریخ ثبتنام
- 1/6/22
- ارسالیها
- 132
- پسندها
- 1,081
- امتیازها
- 6,403
- نویسنده موضوع
- #21
محمود پایش را در کوچه میگذارد. به اینطرف و آنطرف، پشت باجهی تلفن، پشت بوتهها، حتی بین کودکانی که بازی میکنند. ولی او را نمیبیند، شانههای پهنش در برابر اتّفاقی که رخ داده، به یکباره کوچک و افتاده به نظر میرسند.
با اینکه بعد از ظهر شده، ولی آسفالت کف پایش را میسوزاند و مجبور است هر از گاهی این پا و آن پا شود.
نگاهش روی ماشین پیکان آقا رضا میافتد. دستهای پهنش را دو طرف پهلویش میگذارد، به نفسنفس افتاده و قفسهی سینهاش از زیر رکابی عرق کردهاش پیداست که چطور بالا و پایین میرود.
- کجا قایم شده؟!
طاهر با انگشت اشارهی لرزان به انتهای پیکان اشاره میکند:
- فکر کنم اونجا... پشت صندوق عقب. صدای... صدای شعر خوندنش از اونجا میاومد.
محمود با سه قدم بلند خودش را به...
با اینکه بعد از ظهر شده، ولی آسفالت کف پایش را میسوزاند و مجبور است هر از گاهی این پا و آن پا شود.
نگاهش روی ماشین پیکان آقا رضا میافتد. دستهای پهنش را دو طرف پهلویش میگذارد، به نفسنفس افتاده و قفسهی سینهاش از زیر رکابی عرق کردهاش پیداست که چطور بالا و پایین میرود.
- کجا قایم شده؟!
طاهر با انگشت اشارهی لرزان به انتهای پیکان اشاره میکند:
- فکر کنم اونجا... پشت صندوق عقب. صدای... صدای شعر خوندنش از اونجا میاومد.
محمود با سه قدم بلند خودش را به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر