تا به کی زاری کنی تا صید بازاری کنییارکی مراست رند و بذله گو
شوخ و دلربا، خوب و خوش سرشت
طرهاش عبیر، پیکرش حریر
عارضش بهار، طلعتش بهشت
ترک زاری کن وزین بازاریان بیزار باش
تا به کی زاری کنی تا صید بازاری کنییارکی مراست رند و بذله گو
شوخ و دلربا، خوب و خوش سرشت
طرهاش عبیر، پیکرش حریر
عارضش بهار، طلعتش بهشت
شادیی راکه غمی هست ز پی شادی نیستتا به کی زاری کنی تا صید بازاری کنی
ترک زاری کن وزین بازاریان بیزار باش
تو مردمک چشم من مهجوریشادیی راکه غمی هست ز پی شادی نیست
شادمان حالی از اینم که دلم غمگین است
یارکی هست مرا به لطافت ملکوتو مردمک چشم من مهجوری
زان با همه نزدیکیت از من دوری
نی نی غلطم تو جان شیرین منی
زان با منی و ز چشم من مستوری
واجب نبود دل به بتی بیهده بستنیارکی هست مرا به لطافت ملکو
به حلاوت شکر و به ملاحت نمکو
نه باده نه جام باده ماند باقیواجب نبود دل به بتی بیهده بستن
کاو را نبود شیوه بجز عهد شکستن
یارکی مراست رند و بذله گونه باده نه جام باده ماند باقی
نه ساده نه نام ساده ماند باقی
ما زادهٔ مام روزگاریم ولی
نه زاده نه مامزاده ماند باقی
تا به شکار رفتهای گشته دلم شکار غمیارکی مراست رند و بذله گو
شوخ و دلربا خوب و خوش سرشت
طرهاش عبیر پیکرش حریر
عارضش بهار طلعتش بهشت
تا به شکار رفتهای گشته دلم شکار غم
هست مرا ازین سپس طیش فزون و عیش کم
گر نه ز محنت زمان شاه شود مرا ضمان
نیست ز بختم این گمان کاو برهاندم ز غم
ماه من از زلف چون گره بگشایدمن ازین پس میخورم می گر حلالست ار حرام
نه ز منع مفتیان ترسم نه از غوغای عام
هی مزم از لعل خوبان تا همی خواهی شکر
هی خورم از چشم ترکان تا همی بینی مدام