دل تو خاره و جسمت حریر را ماندرفتند دوستان و کم از بیش و کم نماند
روزم سیاه گشت و برم سایه هم نماند
چون صبح از آن سبب نفس سرد می کشم
کان صبح چهره چون نفس صبحدم نماند
رفتند دوستان و کم از بیش و کم نماند
دل تو خاره و جسمت حریر را ماندرفتند دوستان و کم از بیش و کم نماند
روزم سیاه گشت و برم سایه هم نماند
چون صبح از آن سبب نفس سرد می کشم
کان صبح چهره چون نفس صبحدم نماند
دلدار بود دین و دل و طاقت و قراردل تو خاره و جسمت حریر را ماند
رفتند دوستان و کم از بیش و کم نماند
ران پلنگ طعمهٔ من بود و همچو مرغدلدار بود دین و دل و طاقت و قرار
چون او برفت رفت به یکبار هر چهار
گویند صبرکن که بیاید نگار تو
آن روز صبر رفت که رفت از برم نگار
یک عمر شهان تربیت جیش کنندران پلنگ طعمهٔ من بود و همچو مرغ
از ضعف عشق قانعم اکنون به چینهای!
دامن وصل تو گر افتد به دستیک عمر شهان تربیت جیش کنند
تا نیم نفس عیش به صد طیش کنند
نازم به جهان همت درویشان را
کایشان به یکی لقمه دوصد عیش کنند
تا لاله به باغ و گل به گلزارستدامن وصل تو گر افتد به دست
پای به دامن کشم از هرچه هست
عشق توام چشم درایت بدوخت
مهر توام دست کفایت ببست!
تو را رسمست اول دلرباییتا لاله به باغ و گل به گلزارست
میخواره ز زهد و توبه بیزارست
بر لاله به بانگ چنگ میخوردن
عصیانگذشته را ستغفارست
یارکی مراست رند و بذله گوتو را رسمست اول دلربایی
نخستین مهر و آخر بی وفایی
در اول مینمایی دانهٔ خال
در آخر دام گیسو می گشایی!!
دلدار بود دین و دل و طاقت و قرارتوران خراب گشته جیحون سراب گشته
میمند و مرو ویران گرگانج و کات فرکند:/