• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه راز مگو | آیناز.ر کاربر انجمن یک رمان

داستان چطوره؟


  • مجموع رای دهندگان
    8

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #21
[THANKS]امروز بعد از چند وقت حدود ساعت 11:30 تونستم باهاش تماس بگیرم. پنج تا پیام دادم احتمال دادم متوجه نشده باشه . تک زدم که اگر شرایط داره بگه اگر هم داره منتظر تماسش بمونم . این چند وقت به بودنش شدیدا احتیاج داشتم خصوصا زمانی که شانزدهم قصد خودکشی دوباره داشتم و به جز خراشی کوچیک دستم به هیچ کار دیگه ای نرفت اون لحظه فقط داشتم به امیر و مادرم فکر میکردم.
وقتی تلفن رو قطع کردم باورم نمی شد دو ساعت و نیم کامل با هم حرف زده باشیم . روز فوق العاده ای داشتم از صبح که امتحان ترم بود و خوشبختانه توی جواب دادن موفق بودم .
اول که بهش زنگ زدم برای سه روز پیش که تونسته بود با حرفاش آرومم کنه و منو از فکر پناه کبیره خودکشی بیرون بیاره تشکر کردم . خوشبختانه خونه بود . از اوضاع فعلیم براش گفتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #22
[THANKS]یک متن از دکتر علی شریعتی در رابطه با موضوعی که همیشه ازش تنفر داشتم خونده بودم. قبلا در رابطه با این موضوع بار و بارها غیرت مردونه اون رو دیدم منو دلداری داده اما این بار از در دیگه ای وارد شدم.
اون برام توی یه کاغذ نوشته بود : « بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاد هر چند آنچه معنی جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن.» به اضافه این جمله : « امشب میخواهم برای اثبات عشقم به تو کاری را بکنم که شاید باورش برای تو سخت و محال و برای من دردناک و شیرین باشد.»
که من با وسوسه‌ای که تو وجودم به گردش دراومده بود در جواب روی همون تیکه کاغذ (توصیف کاغذ) در آخرش نوشتم : « اگر اینا رو خوندی برام دعا کن.»
با دیدن جوابی که دادم، فاصله‌ی بینمون رو رد کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #23
[THANKS]امروز هم روز فوق العاده ای دیگه رو شروع کردم . روز خوش شانسی من بود انگار اما سخت در اشتباه بودم . سه روز پیش از روستا برگشت یعنی چهاردهم در کل هفت روز نبود ولی برای من سخت بود اینقدر دوسش داشتم که زودرنج شده بودم . وقتی سه روز پیش ساعت یازده شب براش عکسای جدیدمو فرستادم دیدم یازده و نیم شب یعنی نیم ساعت بعد جواب داده که اینا رو صبح دیدم ؛ بماند که دوباره مثل سری قبلی با توضیح جزء جزء کاراش از دلم در آورد . دیشب براش یک پیام توی نت نوشتم و فرستادم حرفای دلم بود ، خیلی خیلی قشنگ بود . ازش خواسته بودم بره پیش یک آدم زرگ تا بتونه بینمون رو با حقیقت پر کنه یعنی به هم محرم بشیم . نتونستم دیشب بخونم و جوابش رو بدم ولی صبح که برای آخرین دلایلمو براش شرح دادم و گفت : - هر چیزی که باعث...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #24
فصل سوم
[THANKS]دخترک که حال محرم او بود اطمینان خاطر داشت که دیگر کسی را دارد که به شانه اش تکیه بزند و بدون هیچ ترسی از درد های زجر آورش بگوید . اما تمام چیز ها دست در دست هم می دادند تا بین آن دو فاصله بی افتد معجزه عشق چیز دیگری بود که در قلب هر دو رسوخ کرده بود و ته نشین شده بود و دیگر هیچ جوره بیرون نمی آمد میدانی افسانه ای قدیمی می گوید همه ما چهار و دست چهار پا و دو چهره و دو قلب داریم همه ما فقط یک جفت از اینها را داریم اما پیدا کردن جفت دیگر به عهده خودمان است ما مسئول پیدا کردن قلب دیگر و چهره دیگر خود هستیم.
دخترک قلب خود را پیدا کرده بود قلبی که هنگام بغل کردنش سمت راست سینه اش قرار می گرفت.
زندگی دخترک جوری در پیچ و تاب بود که او دیگر حتی خودش را نمیشناخت تقصیر او نبود تشنه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #25
[THANKS]یه زخم میتونه یادآور خیلی چیزا باشه یک حادثه تلخ ،یک مرگ ،یا یک جنون ...
دخترک خوب به یاد داشت
"روز سیزدهم اردیبهشت ماه بود که با چاقو بهم حمله ور شد خیلی دوست داشتم بمیرم ولی دائما جلوی ضربه های شدید اونو می گرفتم شاید چون دوسش داشتم و نمی خواستم قاتل بشه؛
ولی زمانی هم که گلومو با نهایت زور فشار داد گزاشتم راحت بشه اما نتونست زورش نرسید و دوباره با چاقو حمله ور شد که دیدم دستم پر خون شد.این اتفاق وقتی افتاد که خواستم جلوی اون رو بگیرم؛
چاقو رو فشار داد روی سینم ،روی قلبم ،کم کم لباسم پرخون شد ولی زخمش اون قدر عمیق نبود ...
بیشتر از جسمم روحم بود که پر کشید.
از اون روز به بعد حس میکنم همه چیز بین ما عوض شد دیگه نمی تونم عاشقش باشم ،نمی تونم حرفای اون روزش رو فراموش کنم ،نمی تونم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #26
[THANKS]دخترک ناخواسته تن به ازدواجی داد که لایقش نبود.
هه باز هم دخترک دل رحم دلش نیامد با دادن جواب نه دل بشکند!
آری او هر بار با دل رحمی‌اش زندگی خود را به تباهی کشاند، تباهی که هیچ‌گونه جای جبران نداشت.
او با وجود معیوب بودنش می دانست شانسی برای زندگی با آن مرد خشن نخواهد داشت ولی خواست بر ترسش چیره شود و او را رام کند.
همه چیز خیلی به سرعت پیش رفت و دخترک زمانی به خود آمد که در لباس سفید بود و سر سفره عقد بله را گفته بود.
حال دیگر کسی بالای سر او نبود امیرش قلبش را تکه‌تکه کرده بود و تنهایش گذاشته بود، مادرش هم نبود، بهتر است بگویم دیگر هیچ‌کس غیر از آن مرد خشن در کنارش نبود!
تاریکی شب، لرزه بر تن ظریف دخترک انداخته بود. او به هیچ‌کس نگفته بود که چه اتفاقی برایش افتاده و حالا احساس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #27
[THANKS]دخترک صبح با احساس درد در تن رنجورش سعی کرد که از سه کنج اتاق بلند شود؛ ظاهرا دیشب در زیر دست آن مردک خشن در همان گوشه‌ی اتاق از حال رفته بود.
به اطراف اتاق نگاهی انداخت او را ندید.
حوله و لباس خود را آماده کرد و زیر دوش رفت. قطرات آب ظریف جاهای دردناک بدنش را نوازش می‌دادند و باعث تسکین دردش می‌شدند ولی او بهتر که نشد هیچ، تازه تمام درد وجودش را فرا گرفته بود. او دیشب در گوشه آن اتاق جانش تمام شد.
شاید او زیر دوش می‌توانست تظاهر کند که قوی است زیرا قطرات اشکش نامعلوم بود. کمی که آرام گرفت بیرون امد که ناگهان جیغ خفیفی کشید. محمد آن مرد خشن بر روی تخت نشسته بود و سرش را در بین دستانش می‌فشرد. با صدای در حمام چشمانش در چشمان دخترک که از آب از طره های مویش به پایین می‌چکید گره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #28
[THANKS]*محمد*

هوا گرگ و میش بود و زمان حوالی نیمه شب اما دخترک همچنان بی‌هوش مانند تکه‌ای گوشت سرد بر روی تخت افتاده بود. محمد کنارش نشسته بود و به صورت مهربان و پاک دختر خیره شده بود وقتی آن نگاه مهربانانه و مظلوم دخترک که التماس می‌کرد و نشان از بی‌گناهی او می‌داد را یادش مي‌آمد دل مهربانش به درد می‌آمد که چگونه توانسته او که آزارش حتی به مورچه هم نمی‌رسید چنین بلایی بر سر عروس یک روزه‌اش بیاورد.
محمد اهل دود نبود اما آنقدر در این یک شب به او فشار آمده بود که پاکتی سیگار گرفت و شروع به کشیدن کرد. در عرض یک ساعت یک پاکت سیگار تمام شد و او در تمام این مدت به سوراخ قرمز تاریک سیگارش خیره می‌شد و به یاد می‌آورد که چه کرده که حالا او بی‌جان شده است.
هوا بس ناجوانمردانه سرد بود اما داغی او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #29
دوستان شرمنده روی ماهتون ممنون میشم دوباره توی نظرسنجی شرکت کنید
[THANKS]دخترک در بین راه دست خود را بر دیوار گرفت توان ایستادن روی پاهایش را نداشت و اشک هایش ناخودآگاه جاری شد محمد که طاقت دیدن دوباره اشک های او را نداشت از روی مبل بلند شد و به طرفش رفت.
جوری او در بغلش به خود می‌فشرد گویی آخرین دیدار بود. انگار عقربه های ساعت هم زیبایی آن لحظه را دیدند که زمان را در آن لحظه متوقف کردند و آن صحنه به یاد ماندنی را در دفتر خاطرات سرنوشت ثبت کردند.
شب روبه پایان بود و محمد تقریبا همه چیز را از زبان خود دخترک شنیده بود و حال ایمان داشت که دیگر دخترک او را به خاطر رفتار زشتش نمی‌تواند ببخشد اما در کمال تعجب دخترک او را ببخشید و شریک زندگی و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #30
[THANKS]دخترک کم‌کم توانست احساسات خفته‌اش را بیدار کند و کمی به او بفهماند که دوست داشتن را خوب یاد گرفته اما این تقصیر سرنوشت است که با او بد رفتار کرد.
دخترک سنش بالا نبود و تجربه‌ای در زندگی نداشت.
حدود یک سال از رابطه آنها با هم می‌گذشت و روز به روز احساسات آنها نسبت به هم زیباتر می‌شد اما این وسط جای خالی امیر بد رخ نشان می‌داد. دخترک بارها و بارها به خود فهماند که متاهل است و دیگر حتی نباید به او فکر کند اما انگار شدنی نبود که روز تولدش که می‌شد برایش کادو می‌خرید و به همان آدرس قدیمی که معلوم نبود در آنجاست یا نه می‌فرستاد و با خطی که از او یادگاری داشت برایش پیامی می‌گذاشت و خطش را خاموش می‌کرد تا مبادا محمد بفهمد و دوباره مانند شب اول او را گرفتار تهمتی کند چون حتی دست امیر هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
عقب
بالا