• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه راز مگو | آیناز.ر کاربر انجمن یک رمان

داستان چطوره؟


  • مجموع رای دهندگان
    8

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #11
فصل دوم ( خاطرات و دلنوشته های دخترک )
[THANKS]یادش بخیر
اولین تماسمونو میگم خیلی خوب بود
بهش گفتم میخوام ببینمت
ویدیو کال داد ولی من نه وویس دادم نه ویدیو وقتی منتظر بود ل*ب*ا*ش رو به طرز عجیبی به یک طرف جمع کرد
خیلی خاص بود خیلی ؛ عاشقش شدم
ما هر دومون میدونستیم ما نمیتونیم مال هم باشیم
میدونستیم نباید دل ببندیم ولی ...
ولی با حرفاش میرفتم تو رویا و با حرفام براش رویا میساختم این حرفی بود که همیشه خودش میگفت
روز اول عکس قبل از عملم رو بهش داده بودم نگفته بودم اینی که می‌بینی دیگه وجود نداره.
تنها خواهشی که ازم داشت این بود که باهاش هر موقع تونستم تماس بگیرم.
خب شمارشو بهم داده بود .
یه اتفاق خیلی بدی برام افتاده بود ( فلش بک تماس سعید اسماعیلی ) که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #12
[THANKS]باز هم صدای بوق ممتد در گوشی می‌پیچد...نمی‌دانم کدام را باور کنم دلم هزار راه می رود؛ وقتی هفده روز قبل حال اشفته‌اش را دیدم اختیار از کف دادم،
حال نگرانم خطی که روشن است؛ امّا کسی پاسخ گوی آن نیست. صدای بوقی که هفده روز است در گوشی او می‌پیچد حال شده سوهان روحم.
پیام‌هایی که می‌دهم امّا سین نمی‌شود... .
آخرین آنلاینش هم بر می‌گردد به همان روز.
چرا دروغ بگویم دلتنگش هستم، نگرانم از آن صدای پریشان و از آن حال آشفته‌اش.
خدایا دستم به دامنت تو بگو راه درست کدام است!
تو راه چاره‌ای پیش رویم بگذار.
او غریب است و من هماز او دور. تو بگو با این دل بی‌آرام و قرارم چه کنم؟
او نیست به سفری بل اجبار رفته است و من در این سر دنیا نگرانش ، تنها کسم خداست حتی دیگر نمی توانم با او تماس بگیرم ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #13
[THANKS]امروز داغون شدم بازم شکستم به خودم قول داده بودم جاهایی که نباید نرم نمیدونم چی شد رفتم،
و چیزی دیدم که شاید اون لحظه فقط می‌تونستم بگم آیناز خدا الهی لعنتت کنه!
نباید می‌رفتم؛ با جدیت تمام رفتم به عکسش نگاه کردم.‌دیدم تغییر داده ولی جواب منو نمیده تا همین الان گریه می‌کردم و خودمو نفرین میکردم.
الان مطمئن شدم که من احمقم یه احمق به تمام معنا!
حضور داره ولی نیست یعنی برای من نیست منو از تو لیست دوستاش پاک کرده!
شاید اون تو این زندگی آخرین امیدم بود شاید تنها کسی که فک می‌کردم روزی می‌تونم به اون پناه ببرم اون بود.
هه بازم من احمق زود باور باورش کردم حرف همرو نشنیده گرفتم حتی اون یک بار سراغ پروف منو نگرفته.
چهار هفتس من احمق نگرانشم دلتنگشم ولی اون حتی پیامای منو سین نزده؛‌ الان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #14
[THANKS]امروز بعد از گذشت حدود دو ماه فراموشی موقت بعضی چیز ها حدود ساعتای 12:30 بهش زنگ زدم.
آخه طاقت نداشتم سه روز دیگه تولدش بود و من هیچ کاری نتونسته بودم بکنم.
بعد از دو بوق که جواب داد مثل یک آدم معمولی برخورد کرد حال و احوال خودم و خانوادم رو پرسید.
بهش تبریک گفتم حالا یا از باطن یا از ظاهر خوشحال شد حتی فکرش رو هم نمی‌تونست بکنه یادم باشه؛
ولی من در کمال تعجب اون برای یک همچین روزی برای شنیدن دوباره صداش لحظه شماری می‌کردم.
راستش عین ادمی که قفل کرده باشه دهنم بسته شده بود صدام می‌لرزید هیچی نمی‌تونستم بگم.
بهتره بگم اصلا نمی‌فهمیدم چی داره میگه چون فقط دلم می‌خواست با طنین آرامش بخش صداش بهم آرامش بده.
یک دونه از اون خنده های قشنگ ته دلش باعث غده شدن گلوم و حلقه زدن آب توی چشمام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #15
[THANKS]
چهار هفتس من احمق نگرانشم دلتنگشم ولی اون حتی پیامای منو سین نزده؛
الان از هیچ کس دیگه هیچ توقعی ندارم دیگه از هیچ کس!
شاید تنها کسی که تو این زندگی از این به بعد برام مهم باشه خودمم.
من مثل بقیه نیستم ولی ... دوسش داشتم با تمام وجود بازم دارم و میدونم که بازم میرم سراغش.
فقط خدا میدونه چه قدر نذر کردم و براش دعا کردم سالم بمونه.
ولی نمی‌دونستم اون دیگه حتی منو یادش نمیاد ؛ یه آدم چه قدر میتونه بی احساس باشه؟؟؟
وقتی حالم بده به این فکر می‌کنم چه روزایی رو باهم گذروندیم،
چه حرفایی بهم زدیم، چه خنده‌های از ته دلی داشتیم، چه روزا که حال بدمو فهمیدی و چه کارها که برام نکردی، چه روزایی بهم احترام می‌ذاشتی و اجازه می‌خواستی، حتی روز آخر من داشتم گریه می‌کردم و تو منو می‌خندوندی، چه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #16
[THANKS]امروز طبق معمول ساعت 12:25 بهش زنگ زدم
کارام تموم شده بود و توی خونه تنها بودم
جواب نداد انگار یک خط درمیون جواب میداد
ولی من بازم خودمو راضی کردم حتما کار داره
در کل برای من که روز خوبی بود با اینکه صداشو نشنیدم ولی کلی حال دلم خوب بود چون اتفاقای جالبی افتاد
قبل از اینکه بهش زنگ بزنم اول زنگ زدم به خانوادم بعد یهو بلافاصله زنگ اف اف به صدا در اومد
پست چی بود دو تا بسته داشتیم از پست
باورش یکم برام سخت بود چون تاحالا چنین چیزی رو تجربه نکرده بودم
یکی از بسته ها کارت ماشین بود و یکی دیگش از دوستم بود داشتم از خوشحالی بال در میاوردم کادوی تولدم بود
نفسم بالا نمیومد به محض اینکه رسیدم بالا شمارشو گرفتم که جواب نداد
بعد زنگ زدم به خواهرش از اول مکالمه رو براتون میگم
زنگ که زدم گفتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #17
#پ.ن
[THANKS]امشب اشک هایی میهمان دل بی قرارم شدند که تا به حال مانندشان را ندیده بودم ؛
سر لجبازی داشتند.
انگار دوباره دلتنگیشان به اوج خود رسیده بود و نیاز به اکسیژن داشتند.
یادشان آمده بود که تو مانند نور ماهی بودی.
که در شب های ترسناک تنهایی گرما بخش وجودم و نور امیدم بودی.
تاریخ : 1399/12/25[/THANKS]
[THANKS]چند روزیست که به رفتن و اتفاقات بعدش فکر می‌کنم که نظر اطرافیانم راجع به من چیست ؟
دیشب بعد از مدت ها در اثر آن همه فکر و خیال خوابش را دیدم؛
خواب دیدم او هم دلتنگم شده بود،
اما این دفعه من نبودم که با او تماس گرفتم این دفعه خود خودش بود.
انگار ناراحت و عصبانی بود با شماره همراه تماس گرفته بود خوب به یاد دارم شماره مال خودش بود ،
همانی که آن روزها حفظ کردنش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #18
[THANKS]زندگی من مثل یک کشتی شناور وسط یک اقیانوس بود ،
بدون هیچ ناخدایی ، بدون هیچ سرنشینی ،
تو پیدات شد؛ انگار تو فرستاده خدا بودی !
بین اون همه نا امیدی تو شدی نور امیدم یه انرژی خاص یه دلگرمی مطبوع با بوی خوش لجند به وقت عاشقی !
همش برای من یه حس و حال خوب بود .
منو رسوندی به ساحل امید و بعد یهو غیبت زد ؛ حالم خوب خوب بود برام همه چیز گزاشته بودی ؛
ولی یه چیز این وسط کم بود یه ترسی توی دلم بود که نمیتونستم هیچ جوره نادیده بگیرمش
ترس از تنها شدن ، ترس از اینکه شاید خدا فراموشم کرده باشه ، ترس از . . .
یادته یه روز بهت گفتم میترسم گفتی از چی تا من کنارتم نباید بترسی
میدونستی از نبودت میترسم یه روز اذیت کردی گفتی من دیگه نمیتونم
دیدی دارم گریه میکنم گفتی شوخی بود من همیشه کنارتم نترس ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #19
[THANKS]
امروز بعد از حدود یک ماه و اندی تونستم باهاش تماس بگیرم ساعت 11:30 مامانم به خاطر مشکل بانکی که داشت مجبور شد بره برادرمم با مامان رفت چون مامان تنها بو درو که بستن وارد اپ شدم رمزو که زدم با کمال تعجب دیدم از دو نفر پیام دارم یکیش اون بود حالم یجور خاصی شد وقتی دیدم پیام دارم اونم از کسی که دوسش داشتم بدون وقفه پیامشو باز کردم خوندم نوشته بود خواهرم گفت که زنگ زدی سال نو رو تبریک بگی ... راستش اینقدر عجله داشتم که حتی بقیه پیاما رو یادم نیست فهمیدم هنوز منو فراموش نکرده وقتی تایم آنلاینشو دیدم اشک تو چشامجمع شد یعنی 8 صبح که از خواب پاشده اول رفته تو اپ خیلی خوشحال شدم مثل همیشه بی وقفه براش نوشتم جیغ داد هوار و توی پیام دوم نوشتم سلام دیدم اونم آن شد نوشت سلام و احوال پرسیمون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

AINAZ.R

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
11/6/21
ارسالی‌ها
3,153
پسندها
15,491
امتیازها
49,173
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #20
[THANKS]میترسم از اینکه بی خبر از من پا پیش بزاره ؛
میترسم وقتی بیاد که من شرایط نداشته باشم . اونوقت کم کم از من بدش میاد.
امروز وقتی در جواب من گفت نه دلم نمیخواد با آیندت بازی کنی اومدیم و نشد با تمام وجود غیرت و مردونگیش رو حس کردم.
وقتی ازش وب گرفتم خسته و آشفته بود ولی هر دو خوشحال بودیم ؛ چون المپیاد قبول شده بودم ،چون تونسته بودم به قولم عمل کنم .
بهش گفتم هر چی از خدا می‌خوام بهم میده گفت برای منم دعا کن اون کارم درست بشه گفتم من خیلی وقته دارم دعا می‌کنم .
دیگه یکم دیگه با هم حرف زدیم میدونستم کار داشت ، سرش شلوغ بود .
خودش می‌خواست قطع کنه گفتم بزرگترین ترس زندگییت چیه اول به شوخی گفت از دست دادن تو وقتی ازش خواستم جدی باشه بازم رفت سر موضوع درست شدن اون کار افسانه ای که هنوزم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا