اسب جهیده، با دیدن هیبت سر به فلک کشیدهی تیمارستان، مسخ شده از سرعت پاهایش کاسته میشود و مقابل درب آهنین پرچینطور آن با تردید از حرکت میایستد. هارلن با دیدن هیبت تیمارستان حیرت کرده بازوی فدریک را در چنگ میگیرد و با وحشتی تلخ زمزمه میکند:
- لعنتی! ما قراره اینجا بمونیم؟! حس خوبی ندارم...اصلاً حس خوبی ندارم! فدریک میدونی هر وقت من حس خوبی ندارم چی میشه؟ گند میخوره به همه برنامههامون!
فدریک بیاهمیت به خزعبلات هارلن به جلو خیز برمیدارد تا دید بهتری داشته باشد. با دیدن رخ سیه چرده و صاف و صوف ساختمان، لحظهای نفس در سینهاش در بند میماند و قلب ناکوکش کلید پمپاژ خون را از یاد میبرد؛ به طوری که رخ رنگپریدهی او از شدت تنگی نفس به رنگی کبود متمایل میشود.
با به طول انجامیدن سکوت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.