داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه سایه‌های خاموش | مبین ایکس کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع مبین ایکس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 3
  • بازدیدها بازدیدها 94
  • کاربران تگ شده هیچ

مبین ایکس

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
16/5/26
ارسالی‌ها
3
پسندها
8
امتیازها
0
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد داستان کوتاه: 660
ناظر: @Till


عنوان: سایه های خاموش
نویسنده: مبین ایکس
ژانر: معمایی

خلاصه
آرش و گروهش در شبی مه‌آلود به سمت نقطه‌ی مأموریت حرکت می‌کنند، اما مسیر را گم کرده و به خانه‌ای متروکه می‌رسند. داخل خانه نشانه‌هایی از حضور تازه‌ی یک نفر دیده می‌شود، اما او از پنجره فرار کرده است. هم‌زمان از طریق بی‌سیم خبر می‌رسد که نیروهای دشمن با تعداد بیشتری از انتظار در حال نزدیک شدن هستند. درست وقتی فرمانده دستور عقب‌نشینی می‌دهد، اولین انفجار آغاز نبرد را رقم می‌زند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mobina.Yahyazade

مدیر بازنشسته
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
976
پسندها
5,934
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • مدیر
  • #2
https___forum.1roman.ir_attachments_603963_.webp

"والقلم و مایسطرون"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.Yahyazade

مبین ایکس

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
16/5/26
ارسالی‌ها
3
پسندها
8
امتیازها
0
  • نویسنده موضوع
  • #3
مه غلیظی تمام دره را پوشانده بود. حتی نور کم‌رنگ ماه هم نمی‌توانست از میان آن عبور کند. فقط صدای برخورد چکمه‌ها با خاک خیس و نفس‌های آرام چند سرباز سکوت شب را می‌شکست.
آرش، جوان‌ترین عضو گروه، برای چندمین بار ساعتش را نگاه کرد. قرار بود پانزده دقیقه پیش به نقطه‌ی ملاقات برسند، اما راهی که روی نقشه مشخص شده بود، حالا زیر آوار و درخت‌های شکسته گم شده بود.
فرمانده گروه، سرگرد کامران، بدون اینکه برگردد گفت:
«هیچ‌کس از ستون جدا نشه. از اینجا به بعد ممکنه زیر نظر باشیم.»
هیچ‌کس سؤال نپرسید. همه فقط حرکت کردند.
بعد از چند دقیقه، نور ضعیفی از میان مه دیده شد.
خانه‌ای کوچک، تنها وسط دره.
نه صدای سگ می‌آمد، نه چراغ دیگری روشن بود.
کامران دستش را بالا آورد و گروه ایستاد.
«آرش، با من.»
آن دو آرام به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

مبین ایکس

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
16/5/26
ارسالی‌ها
3
پسندها
8
امتیازها
0
  • نویسنده موضوع
  • #4
انفجار، سکوت دره را به تکه‌های کوچک تبدیل کرد.
آرش خودش را پشت دیوار انداخت و نفسش را حبس کرد.
میان دود، متوجه شد بخشی از کف خانه شکسته است.
زیر تخته‌های چوبی، جعبه‌ای فلزی دیده می‌شد.
کامران با احتیاط آن را بیرون کشید.
روی درِ جعبه فقط یک جمله حک شده بود: «در مه دنبال حقیقت نگرد.»
قفل جعبه شکسته نبود، اما هیچ راهی برای باز کردنش پیدا نمی‌شد.. ناگهان صدای خش‌خش بی‌سیم دوباره بلند شد.
همان صدای ناشناس این بار فقط یک عدد گفت: «هفت.»
بعد ارتباط قطع شد.
آرش عدد را روی دیوار کنار علامت قرمز پیدا کرد. انگار کسی از قبل می‌دانست آن‌ها به این خانه می‌آیند.
کنار پنجره، رد یک چکمه با بقیه فرق داشت.
کف آن، نشانی شبیه همان علامت روی جعبه دیده می‌شد.
کامران آرام گفت: «یکی قبل از ما اینجا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا